غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

شاه نعمت‌الله ولی
منم که عاشق دیدار یار خود باشم منم که والهٔ زلف نگار خود باشم
منم که سیدم و بندهٔ خداوندم منم که دانه و دام شکار خود باشم
منم چو پرده و جانم امیر پرده نشین منم که میر خود و پرده دار خود باشم
به هر کنار که باشم از این میان به یقین چو نیک بنگرم اندر کنار خود باشم
به گرد کوه و بیابان دگر نخواهم گشت به کنج دل روم و یار غار خود باشم
چرا جفا کشم از هر کسی درین غربت به شهر خود روم و شهریار خود باشم
به غیر عشق مرا نیست کاری و باری از آن مدام پی کار و بار خود باشم
از آنکه عاشق و معشوق نعمةاللهم به گرد کار خود و کردگار خود باشم