غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۵

شاه نعمت‌الله ولی
شکر گویم که توبه بشکستم وز غم ننگ و نام وارستم
در خرابات عشق مست خراب با حریفان به ذوق بنشستم
هستی او کجا و من ز کجا من به خود نیستم به او هستم
بگسستم ز خویش و بیگانه باز با اصل خویش پیوستم
نور چشم است و در نظر دارم نظری کن به چشم سرمستم
دست با دوست در کمر کردم آفرین باد بر چنین دستم
بندهٔ سید خراباتم کمر خدمتش به جان بستم