غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۰۴۶

شاه نعمت‌الله ولی
شمع جان هر نفسی ز آتش دل برگیرم همچو پروانه به عشق آیم و در برگیرم
تا کنم مجلس عشاق منور چون شمع از سرم تا به قدم سوزد و خوشتر گیرم
من که بیمار تو ام گر قدمی رنجه کنی باز خوشدل شوم و زندگی از سرگیرم
دامن دولت وصل تو اگر دست دهد دل فدا کرده و جان داده به بر درگیرم
گر حجابی است میان من و تو جان عزیز حکم فرما که روانش ز میان برگیرم
مدتی شد که ره عقل همی پیمایم وقت آمد که ز عشقت ره دیگر گیرم
همچو سید به سراپردهٔ میخانه روم ترک این زهد ریائی مکدر گیرم