غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۲

شاه نعمت‌الله ولی
تا جمالش دیده ام حیران شدم همچو زلفش بی سر و سامان شدم
آفتاب حسن او چون رو نمود من چو سایه از میان پنهان شدم
جام درد و درد عشقش خورده ام مبتلای درد بی درمان شدم
مطرب عشاق شعری خوش بخواند من به ذوق آن غزل رقصان شدم
در خرابات مغان مست و خراب همدم ساقی میخواران شدم
نقد گنج عشق او دادم از آن ساکن کنج دل ویران شدم
بندهٔ سید شدم از جان و دل در دو عالم لاجرم سلطان شدم