غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۸۱

شاه نعمت‌الله ولی
عالم عرض است و جوهرش حق این است رموز سر مطلق
جانست چو موج و دل چو دریا مائیم حباب و تن چو زورق
گنجیم و طلسم مائی ماست بگشای به عشق بند مغلق
عاشق صور است و معنی معشوق وین هر دو ز عشق گشته مشتق
عشقش به اشارت اصابع کرده مه بدر عقل را شق
ما بلبل گلستان عشقیم نالان به نوای خوش به رونق
مستیم و خراب همچو سید گویای اناالحقیم و بر حق