غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۴۷

شاه نعمت‌الله ولی
سوختم بر آتش دل عود خویش یافتم از خویشتن مقصود خویش
من ایاز حضرتم اما به عشق او ایازست و منم محمود خویش
تا نشستم بر سر کوی غمش ساکنم در جنت موعود خویش
بود من در بود او نابود شد فارغم از بود و از نابود خویش
دیده ام جانان جان عالمی در میان جان غم فرسود خویش
تا مرا بخشید حق نور وجود واقفم از واجد و موجود خویش
جان مقبولم قبولش اوفتاد دلخوشم از طالع مسعود خویش
ز آفتاب مهر رویش دیده ام نور عالم سایهٔ ممدود خویش
عارف دل در برم رقصان شده ز استماع نغمهٔ داود خویش
عاشق و میخانه و صوفی و زهد هر کسی و عادت معهود خویش
سید از هستی خود چون نیست شد ایمن آمد از زیان و سود خویش