غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۱۰

شاه نعمت‌الله ولی
خاک میخانه بر سر ما ریز جام می را بگیر و بر ما ریز
بر در میفروش خوش بنشین از سر هر دو کون هم برخیز
عین ما را به عین ما بنگر قطره و بحر را به هم آمیز
بزم عشقست و عاشقان سرمست تو اگر زاهدی ز ما پرهیز
فتنه در چار سوی جان افتاد از هیاهوی عشق شورانگیز
عشق مست است و میزند بی باک تیغ بران و خنجر سر تیز
من سر سید است در دستم به از این خود کجاست دست آویز