غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۰۸

شاه نعمت‌الله ولی
درد از تو خوش است و هم دوا نیز رنجم بخشی و هم شفا نیز
داری نظری به حال هر کس می کن نظری به حال ما نیز
بیگانه نگشت از تو محرم ما خویش توئیم و آشنا نیز
گر کشته شوم به تیغ عشقت خونم به حل است و خونبها نیز
ای جام جهان نمای باقی ایمن ز فنائی و بقا نیز
ما از تو به غیر تو نخواهیم بی تو چه کنیم در سرا نیز
تنها نه منم محب سید والله که حضرت خدا نیز