غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۰۴

شاه نعمت‌الله ولی
بیا و پردهٔ هستی برانداز به خاک نیستی خود را درانداز
برانداز این بنای خودپرستی ز نو طرحی و فرشی دیگر انداز
سرای عقل ، بنیادی ندارد خرابش ساز و بنیادش برانداز
سر زلف بتی رعنا به دست آر چو سرمستان به پای او سرانداز
چو عشقش مجمری بر آتش انداز تو عود جان روان در مجمر انداز
خراباتست و رندان لاابالی بیا ساقی و می در ساغر انداز
اگر خواهی که یابی ذوق سید نظر بر معنی صورتگر انداز