غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۹۰۳

شاه نعمت‌الله ولی
برو ای میر من به مال مناز بیش از این سیم و زر به هم مگداز
تا کی آزار خلق می جوئی مکن آزار ور نیابی باز
ور خماری و درد سر داری با من مست کی شوی دمساز
سخنم ساقی است روح افزا نفسم مطربیست خوش آواز
ملک من عالمی است بی پایان و آن تو از ختاست تا شیراز
من به سلطان خویش می نازم تو به تاج و سریر خود می ناز
نعمت الله پیر رندان است گر مریدی به پیر خود پرداز