غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۸۹۶

شاه نعمت‌الله ولی
رند مستیم و عشق شورانگیز عقل مخور گو ز ما پرهیز
ساقیا خم می بیار آن دم خم می بر سر حریفان ریز
بر در می فروش خوش بنشین از سر کاینات هم برخیز
جاودان گر حیات می جوئی جان و جانان به همدگر آمیز
گر حلیمی تو بردباری کن آب دیده به خاک ایشان ریز
بر سر خاک عاشقان چو رسی قصر شیرین بساز و هم شبدیز
همچو فرهاد میل خسرو کن گو مترس از صلابت پرویز
عشق شیرین گرش بود فرهاد عشق سرمست و خنجر سر تیز
عقل مخمور و إرهٔ عمری به ازین نیست هیچ دست آویز
دامن سیدم به دست آور به ازین نیست هیچ دست آویز