غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۸۸۷

شاه نعمت‌الله ولی
بندهٔ خود ز خاک ره بردار یک زمانی مرا به من بگذار
جان سپاری کنم به دیده و سر گر تو گوئی که جان روا بسپار
ای دل ار عاشقی بیا می نوش تا که گردی ز عمر برخوردار
ذوق عاقل مجو تو از عاقل روی چون گل به نوک خار مخار
کار ما عاشقی و میخواریست دولت این دولتست و کار این کار
گنج داری و بینوا گردی کنج دل جوی و گنج را بردار
بر سر دار اگر نهی قدمی نعمت الله بود تو را سردار