غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۷۴۹

شاه نعمت‌الله ولی
مده به باد هوا جان خویشتن بر باد بنوش جام شرابی که نوش جانت باد
در آ به خلوت میخانه فنا بنشین چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد
هزار جان عزیزم فدای غم بادا که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد
دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد
دمی که بی می و معشوق می رود باد است دریغ عمر عزیزی که می رود بر باد
درم گشاد و گشادم از این درست که او دری نماند که آن در به روی ما نگشاد
به جان سید رندان که از سر اخلاص غلام خدمت اوئیم و بندهٔ آزاد