غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۷۱۸

شاه نعمت‌الله ولی
زاهد به سراپردهٔ رندان مگذارید مخمورش از آن مجلس رندان به در آرید
بیگانه مباشد بپاشید سر و زر تخمی که توانید در این باغ بکارید
هر خم شرابی که سپردید به رندی آرید بر ما و به اهلش بسپارید
روشن بتوان دید که نور بصر ماست بر دیده اگر نقش خیالی بنگارید
یک دم که ز ما فوت شود بی می و ساقی از عمر مگوئید و حیاتش مشمارید
کار همه رندان خرابات برآید بر ما نفسی همت خود گر بگمارید
سید ز در میکده مستانه درآید نوریست که پیدا شده پنهانش ندارید