غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۶۸۳

شاه نعمت‌الله ولی
مائیم ایاز و یار محمود مائیم عباد و دوست معبود
دل ذره و مهر یار خورشید عشق آتش و جان عاشقان عود
چون سایه مرا ز خاک برداشت مهرش چو جمال خویش بنمود
بربست زبان ما به حیرت چون پرده ز روی کار بگشود
جز جود وجود مطلق حق در دار وجود نیست موجود
یک جرعه ز درد درد ساقی خوردیم چنان که بود مقصود
مستیم چو سید از می عشق آسوده شده ز بود و نابود