غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۹۶

شاه نعمت‌الله ولی
نقطه در دایره نمود و نبود بلکه آن نقطه دایره بنمود
نقطه در دور دایره باشد نزد آن کس که دایره پیمود
اول و آخرش به هم پیوست نقطه چون ختم دایره فرمود
دایره چون تمام شد پرگار سر و پا را به هم نهاد آسود
به وجودیم و بی وجود همه به وجودیم ما و تو موجود
همه عالم خیال او گفتم باز دیدم خیال او ، او بود
خوشتر از گفته های سید ما نعمت الله دگر سخن نشنود