غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۵۵

شاه نعمت‌الله ولی
مائیم و می صحبت رندان خرابات سرگشته در آن کوچه چو رندان خرابات
میخانهٔ ما وقف و سبیل است به رندان جاوید به فرمودهٔ سلطان خرابات
مستیم و خرابیم و سر از پای ندانیم دل داده و جان نیز به جانان خرابات
خوانی است خرابات نهاده بر رندان خوردیم بسی نعمت از این خوان خرابات
جمعی ز سر زلف بتی گشته پریشان جمعیت از آن یافت پریشان خرابات
ذوقی که دلم راست به عالم نتوان گفت این ذوق طلب کن تو ز یاران خرابات
در کوی خرابات نشستیم به عشرت با سید سرمست و حریفان خرابات