غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۵۰

شاه نعمت‌الله ولی
چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت تا جان بودم روی نتابم ز ولایت
ای یار بلای تو مرا راحت جان است جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت
عمریست که ما منتظر دولت وصلیم با من نظری کن ز سر لطف و عنایت
سریست مرا با تو که با کس نتوان گفت رازیست که پیدا نتوان کرد بدایت
ای عقل برو از بر من ، هرزه چه گوئی ترک می و ساقی نکنم من به حکایت
عشقست مرا محرم و عشقی به کمال است درد است مرا همدم و دردیست به غایت
در کوی خرابات مغان مست و خرابم هم صحبت من سید رندان ولایت