غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۲۹

شاه نعمت‌الله ولی
یار ما زاری ما نشنید و رفت آمد و در حال وا گردید و رفت
زلف او در تاب رفت از دست ما دل ربود و سر ز ما پیچید و رفت
جان ما را یک زمان دلشاد کرد حال ما را یک زمان وا دید و رفت
عمر ما بود و روان از ما گذشت گفتمش بنشین دمی نشنید و رفت
گر چه او با جان منش پیوندهاست بی وفا پیوند خود ببرید و رفت
عقل آمد تا مرا راهی زند رند مستی دید از او ترسید و رفت
نعمت الله بود یار غار ما گوشه ای از بوستان بگزید و رفت