غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۲۷

شاه نعمت‌الله ولی
عاشقی جان را به جانان داد و رفت رو به خاک راه او بنهاد و رفت
تن رفیقی بود با او یار و غار عاشقانه ناگهان افتاد و رفت
بر سر کویش رسید و سر نهاد بند را از پای خود بگشاد و رفت
هر زمان نقشی نماید لاجرم کرد روی چون نگاری شاد و رفت
زندهٔ جاوید شد ای جان من گرچه می گویند او جان داد و رفت
آمد اینجا و غم عالم نخورد زان روان شد مظهر ایجاد و رفت
بنده بودی بندگی کردی مدام سید آمد بنده شد آزاد و رفت