غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۲۵

شاه نعمت‌الله ولی
نعمت الله جان به جانان داد و رفت بر در میخانه مست افتاد و رفت
سید ما بندهٔ خاص خداست گوییا شد از جهان آزاد و رفت
قرب صد سالی غم هجران کشید عاقبت از وصل شد دلشاد و رفت
تا نپنداری که او معدوم گشت یا بداد او عمر خود بر باد و رفت
برقعه ای از جسم و جان بربسته بود بند برقع را ز رو بگشاد و رفت
در خرابات مغان مست و خراب سر به پای خم می بنهاد و رفت
چون ندای ارجعی از حق شنود زنده دل از عشق او جان داد و رفت
کل شیئی هالک الا وجهه خواند بر دنیای بی بنیاد و رفت
نعمت الله دوستان یادش کنید تا نگوئی رفت او از یاد و رفت