غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۱۵

شاه نعمت‌الله ولی
علم ما در کتاب نتوان یافت سر آب از شراب نتوان یافت
بی حجاب است و خلق می گویند حضرتش بی حجاب نتوان یافت
چشم ما بحر در نظر دارد به ازین بحر و آب نتوان یافت
ما به شب آفتاب می بینیم گر چه شب آفتاب نتوان یافت
گنج عشقش حساب نتوان کرد بی حسابش حساب نتوان یافت
بگذر از نقش و از خیال مپرس که خیالش به خواب نتوان یافت
در خرابات همچو سید ما رند و مست و خراب نتوان یافت