غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۳۵۸

شاه نعمت‌الله ولی
آب جویای آب این عجب است سر آب و سراب این عجب است
ما حبابیم و عین ما آب است جام عین شراب این عجب است
گر کسی مست شد ز می چه عجب باده مست خراب این عجب است
روز و شب آفتاب می گردد در پی آفتاب این عجب است
موج گوئی حجاب دریا شد ما ز ما در حجاب این عجب است
نقش خود را خیال می بندم تا ببینم به خواب این عجب است
می خمخانهٔ حدوث و قدم خورده ام بی حساب این عجب است
زاهدی دیده ایم گیلانی سخت مست و خراب این عجب است
این چنین گفته های مستانه خوانده ام بی کتاب این عجب است
طالب وصل نعمت اللهم آب جویای آب این عجب است