غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۲

شاه نعمت‌الله ولی
جان چو عودست و دل چو مجمر ما آتش نور عشق دلبر ما
آفتاب سپهر و جان جهان پرتوی دان ز رای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال قطره ای دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشنزای ذره ای باشد آن ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جانست بنده وار ایستاده بر در ما
عرصهٔ کاینات و ما فیها خطه ای دان ز ملک و کشور ما
دامن او و دست ما پس از این چون که آمد به خود فرو سر ما
ما نه مائیم با همه اوئیم اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخواست خواجه و بنده شد یکی بر ما