گزیده اشعار - قصاید و قطعات

سیف فرغانی

شمارهٔ ۵۵

سیف فرغانی
ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاری عمر تو موسم کار است و جهان بازاری
اندر آن روز که کردار نکو سود کند نکند فایده گر خرج کنی گفتاری
همچو بلبل که بر افراز گلی بنشیند چند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری
ظاهر آن است که بی زاد و تهی دست رود گر ازین مزرعه کس پر نکند انباری
زر طاعت زن و اخلاص عیار آن ساز خواجه ... ! تا سود کنی بر درمی دیناری
هر چه گویی بجز از ذکر، همه بیهوده است سخن بیهده زهر است و زبانت ماری
شعر نیکو که خموشی است از آن نیکوتر اگرت دست دهد نیز مگو بسیاری
راست چون واعظ نان جوی بدین شاد مشو که سخن گویی و جهال بگویند آری
از ثنای امرا نیک نگهدار زبان گر چه رنگین سخنی، نقش مکن دیواری
مدح این قوم دل روشن تو تیره کند همچو رو را کلف و آینه را زنگاری
آن جماعت که سخن از پی ایشان گفتند راست چون نامیه بستند گلی بر خاری
از چنین مرده دلان راحت جان چشم مدار چون ز رنجور شفا کسب کند بیماری؟
شاعر از خرمن این قوم به کاهی نرسد گر ازین نقد به یک جو بدهد خرواری
شاعری چیست که آزاده از آن گیرد نام؟ ننگ خلقی گر ازین نام نداری عاری
گربهٔ زاهدی و حیله کنی چون روباه تا سگ نفس تو زهری بخورد یا ماری
پیل را خرشمر، آنگه که کشد بار کسی شیر را سگ شمر، آنگه که خورد مرداری
بهر مخدوم مجازی دل و دین ترک کنی تا تو را دست دهد پایهٔ خدمتکاری
هر دم از سفرهٔ انعام خداوند کریم خورده صد نعمت و، یک شکر نگفته باری
نزد آن کس که چو من سلطنت دل دارد شه گزیری بود و میر چوده سالاری
ظالمی را که همه ساله بود کارش فسق به طمع نام منه عادل نیکوکاری
نیت طاعت او هست تو را معصیتی کمر خدمت او هست تو را زناری
هر که را زین امرا مدح کنی ظلم بود خاصه امروز که از عدل نماند آثاری
کژ روی پیشه کنی جمله تو را یار شوند ور ره راست روی هیچ نیابی یاری
کله مدح تو بر فرق چنین تاجوران راست، چون بر سر انگشت بود دستاری
صورت جان تو در چشم دل معنی دار زشت گردد به نکو گفتن بدکرداری
اسدالمعرکه خوانی که تو کسی را که بود روبه حیله گری یا سگ مردم خواری
وگرت دست قریحت در انشا کوبد مدح این طایفه بگذار و غزل گو، باری!
شعر نیکو را چون نقطه دلی باید جمع همچو خط را قلم و، دایره را پرگاری
سیف فرغانی اگر چند درین دور تو را بلبل روح حزین است چو بوتیماری
نه تو را هیچ کسی جز غم جان دلجویی نه تو را هیچ کسی جز دل تو غمخواری
گر چه کس نیست ز تو شاد، برو شادی کن همچو غم گر نرسانی به دلی آزاری
شکر منعم به دعای سحری کن نه به مدح کاندرین عهد تو را نیست جز او دلداری
صورتند این امرا جمله ز معنی خالی اوست چون درنگری صورت معنی داری
چون ازین شیوه سخن طبع تو فصلی پرداخت بعد ازین بر در این باب بزن مسماری
به سخن گفتن بیهوده به پایان شد عمر صرف کن باقی ایام به استغفاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده از سیف فرغانی، نقدی تند و صریح بر رویه شاعران مدیحه‌سرا و بی‌ثباتی دنیاست. شاعر در فضایی آکنده از زهد و اخلاق، عمر را بازاری می‌بیند که اگر در آن جز به بیهودگی و ستایشِ بی‌موردِ صاحبانِ قدرت صرف شود، سرمایه اصلیِ آدمی یعنی جان و عمر به هدر رفته است.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به وارستگی، حقیقت‌جویی و بریدن از وابستگی‌های حقیرِ دنیوی است. شاعر با زبانی پیراسته از تکلف، بر این باور تأکید می‌کند که هر سخنی که در راه ستایشِ ظالمانِ فاقدِ معنا باشد، نه تنها ارزشی ندارد، بلکه نشان از انحطاطِ اخلاقیِ گوینده و تیرگیِ دلِ اوست و تنها راهِ رستگاری، بازگشت به ذکرِ حق و توبه از کرده‌های پیشین است.

معنای روان

ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاری عمر تو موسم کار است و جهان بازاری

ای که در بازارِ پرفریب دنیا، تنها سرمایه و دستاوردت سخن‌سرایی است؛ بدان که عمر تو فرصتی برای کارِ نیک است و دنیا همچون بازاری است که باید در آن تجارتِ معنوی کنی.

نکته ادبی: موسم کار به معنای وقتِ عمل و کشاورزی است که استعاره از دورانِ زندگی برای کسبِ توشه آخرت است.

اندر آن روز که کردار نکو سود کند نکند فایده گر خرج کنی گفتاری

در روزِ حساب که تنها کردارِ شایسته به کار می‌آید، اگر تمامِ عمرت را هم به حرف زدن و ستایش دیگران گذرانده باشی، هیچ فایده‌ای برایت نخواهد داشت.

نکته ادبی: تضادِ میان گفتار و کردار در این بیت، محور اصلیِ پرسشِ شاعر است.

همچو بلبل که بر افراز گلی بنشیند چند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری

تو مانند بلبلی هستی که تنها بر شاخه‌ی گل می‌نشیند و نغمه‌سرایی می‌کند؛ اما در عمل، هیچ کارِ مفیدی انجام نداده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به بلبل برای نشان دادنِ بی‌ثمری و اکتفا به زیبایی ظاهری کلام.

ظاهر آن است که بی زاد و تهی دست رود گر ازین مزرعه کس پر نکند انباری

اگر کسی در این مزرعه‌ی دنیا بذرِ عمل نکارد و انبارِ وجودش را با اعمالِ نیک پر نکند، ظاهراً دست‌خالی و بدون زاد و توشه به سفرِ آخرت خواهد رفت.

نکته ادبی: مزرعه استعاره از دنیا و انبار کنایه از اندوخته معنوی است.

زر طاعت زن و اخلاص عیار آن ساز خواجه ... ! تا سود کنی بر درمی دیناری

سرمایه‌ی اصلی‌ات طاعتِ خداوند باشد و اخلاص را معیار و عیارِ آن قرار ده تا در این تجارتِ معنوی، در برابرِ اندک دیناری که از دنیا می‌گیری، سودِ کلانی در آخرت به دست آوری.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ بازاری مانند عیار و درهم و دینار برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانی.

هر چه گویی بجز از ذکر، همه بیهوده است سخن بیهده زهر است و زبانت ماری

هر سخنی که غیر از یادِ خداوند باشد، بیهوده است؛ سخنِ بیهوده همچون زهر است و زبانِ تو در بیانِ آن، همچون ماری گزنده است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ زبان به مار به دلیل آسیب‌زا بودنِ کلامِ بیهوده.

شعر نیکو که خموشی است از آن نیکوتر اگرت دست دهد نیز مگو بسیاری

شعرِ خوب هم اگر بگویی، خاموشی از آن بهتر است؛ پس اگر توانایی‌اش را داری، از پرگویی پرهیز کن.

نکته ادبی: اشاره به فضیلتِ سکوت در برابرِ کلامِ فاقدِ حکمت.

راست چون واعظ نان جوی بدین شاد مشو که سخن گویی و جهال بگویند آری

مانند واعظِ نانِ جو نباش که به تشویقِ جاهلان دلخوش می‌شود؛ فریبِ تحسینِ بی‌خردانی را نخور که هر چه بگویی، بدون اندیشه آن را تأیید می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به وعاظِ ساده‌لوحی که برای توده مردم سخن می‌گویند.

از ثنای امرا نیک نگهدار زبان گر چه رنگین سخنی، نقش مکن دیواری

از ستایشِ فرمانروایان سخت پرهیز کن؛ حتی اگر سخنانت زیبا و رنگین است، آن را صرفِ آرایشِ دیوار (مدحِ بی‌ارزش) مکن.

نکته ادبی: نقشِ دیوار کردنِ سخن، کنایه از بیهودگی و هدر دادنِ هنر است.

مدح این قوم دل روشن تو تیره کند همچو رو را کلف و آینه را زنگاری

مدحِ این جماعت، دلِ روشنِ تو را تیره می‌سازد؛ همچون لکه‌ای که بر چهره می‌نشیند یا زنگی که بر آینه‌ی صاف می‌افتد.

نکته ادبی: تضاد میانِ دلِ روشن و تیرگیِ ناشی از مدحِ ظالمان.

آن جماعت که سخن از پی ایشان گفتند راست چون نامیه بستند گلی بر خاری

آن گروهی که شاعران برایشان شعر می‌گویند، به گلی می‌مانند که بر خار چسبانده باشند؛ هیچ هماهنگی و اصالتی در این پیوند نیست.

نکته ادبی: تشبیه گل بر خار، استعاره از همنشینیِ مدحِ شاعرانه با وجودِ ناپاکِ ممدوح.

از چنین مرده دلان راحت جان چشم مدار چون ز رنجور شفا کسب کند بیماری؟

از چنین انسان‌های مرده‌دل، انتظارِ گشایش و آرامش نداشته باش؛ چگونه ممکن است یک فردِ بیمار، دیگری را شفا دهد؟

نکته ادبی: تمثیلِ طبیبِ بیمار، برای ناتوانیِ ممدوحانِ فاسد از تأثیرِ مثبتِ روحی.

شاعر از خرمن این قوم به کاهی نرسد گر ازین نقد به یک جو بدهد خرواری

شاعر از حاصلِ این گروه حتی به اندازه‌ی یک کاه بهره نمی‌برد، اگر تمامِ ارزشِ هنریِ خود را به ارزانی به آن‌ها بفروشد.

نکته ادبی: بیانِ ناچیز بودنِ صله و پاداش در برابرِ شأنِ والایِ سخن.

شاعری چیست که آزاده از آن گیرد نام؟ ننگ خلقی گر ازین نام نداری عاری

شاعری که انسانِ آزاده بخواهد به آن افتخار کند چیست؟ اگر از این نام (شاعرِ درباری) احساسِ ننگ و عار نمی‌کنی، خودِ این مایه شرمساریِ بشریت است.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر حقارتِ جایگاهِ شاعرِ مدح‌گر.

گربهٔ زاهدی و حیله کنی چون روباه تا سگ نفس تو زهری بخورد یا ماری

ظاهرِ زاهدانه به خود می‌گیری و مانند روباه حیله می‌کنی تا سگِ نفسِ تو به آرزوهای دنیوی‌اش برسد و زهرِ تباهی بنوشد.

نکته ادبی: تناقضِ میانِ زهدِ ظاهری و حیله‌گریِ باطنی.

پیل را خرشمر، آنگه که کشد بار کسی شیر را سگ شمر، آنگه که خورد مرداری

هنگامی که کسی برای رسیدن به مقاصدِ دنیوی، بارِ مذلت به دوش می‌کشد، پیلِ باشکوه را خر می‌پندارد و شیرِ درنده را سگِ مردارخوار می‌شمارد.

نکته ادبی: کنایه از وارونه شدنِ ارزش‌ها نزدِ طمع‌کاران.

بهر مخدوم مجازی دل و دین ترک کنی تا تو را دست دهد پایهٔ خدمتکاری

برای رسیدن به جایگاهی ناچیز نزدِ یک مخدومِ دنیوی، دل و دینِ خود را زیرِ پا می‌گذاری.

نکته ادبی: مخدوم مجازی، در مقابلِ مخدومِ حقیقی (خداوند).

هر دم از سفرهٔ انعام خداوند کریم خورده صد نعمت و، یک شکر نگفته باری

هر لحظه از سفره‌ی نعمتِ خداوندِ کریم می‌خوری و صدها نعمت دریافت می‌کنی، اما حتی یک بار هم شکرِ او را به جا نمی‌آوری.

نکته ادبی: انتقاد از ناسپاسیِ انسان در برابرِ خوانِ گسترده‌ی الهی.

نزد آن کس که چو من سلطنت دل دارد شه گزیری بود و میر چوده سالاری

نزدِ کسی که مانند من پادشاهیِ دل را در اختیار دارد، سلطانِ دنیوی چیزی جز یک ناگزیر (موجودِ حقیر) و امیر چیزی جز یک سالارِ کوچک نیست.

نکته ادبی: استغنای طبعِ عارفانه در برابرِ اقتدارِ ظاهری.

ظالمی را که همه ساله بود کارش فسق به طمع نام منه عادل نیکوکاری

کسی را که کارش در تمامِ سال گناه و فسق است، به طمعِ پاداش، عادل و نیکوکار خطاب نکن.

نکته ادبی: انذار از تحریفِ واقعیت به خاطرِ طمع.

نیت طاعت او هست تو را معصیتی کمر خدمت او هست تو را زناری

نیتِ تو برای خدمت به چنین شخصی، خودش عینِ گناه است و کمربندی که در خدمتِ او می‌بندی، همچون زنارِ کفر است.

نکته ادبی: زنار، کمربندی که مسیحیان و زرتشتیان می‌بستند و در ادبیاتِ عرفانی نمادِ کفر و دوری از دینِ اسلام است.

هر که را زین امرا مدح کنی ظلم بود خاصه امروز که از عدل نماند آثاری

هر کس از این امیران مدح کند، مرتکبِ ظلم شده است؛ به‌ویژه در این روزگار که از عدل و دادگری هیچ اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به تباهیِ اوضاعِ سیاسیِ عصر.

کژ روی پیشه کنی جمله تو را یار شوند ور ره راست روی هیچ نیابی یاری

اگر کژی و ناراستی پیشه کنی، همه با تو همراه می‌شوند، اما اگر بخواهی راهِ درست را بروی، هیچ یاوری نخواهی یافت.

نکته ادبی: بیانِ تنهاییِ اهلِ حقیقت در جامعه‌ای فاسد.

کله مدح تو بر فرق چنین تاجوران راست، چون بر سر انگشت بود دستاری

مدحِ تو بر سرِ چنین سردمدارانی، همچون دستاری است که بر سرِ انگشت بخواهی نگه داری (ناپایدار و بی‌معنا).

نکته ادبی: تمثیلِ بی‌ثباتی و بیهودگیِ مدحِ افرادِ نااهل.

صورت جان تو در چشم دل معنی دار زشت گردد به نکو گفتن بدکرداری

صورتِ جانِ تو در نگاهِ اهلِ معنی، وقتی زشت می‌شود که بدکرداری را با کلامِ نیک بستایی.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ منفیِ مدحِ ظالم بر آبرویِ معنویِ شاعر.

اسدالمعرکه خوانی که تو کسی را که بود روبه حیله گری یا سگ مردم خواری

چگونه کسی را که روباهی حیله‌گر یا سگی مردم‌خوار است، «شیرِ میدانِ نبرد» خطاب می‌کنی؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ واقعیتِ شخص و القابِ دروغین.

وگرت دست قریحت در انشا کوبد مدح این طایفه بگذار و غزل گو، باری!

اگر قلم و ذوقِ تو تواناست، ستایشِ این گروه را رها کن و به سرودنِ غزل بپرداز.

نکته ادبی: پیشنهاد برای تغییرِ کاربریِ هنرِ شاعری.

شعر نیکو را چون نقطه دلی باید جمع همچو خط را قلم و، دایره را پرگاری

شعرِ خوب مانند دایره‌ای است که نیازمندِ نقطه مرکزی است تا منسجم باشد؛ همان‌طور که دایره به پرگار نیاز دارد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای لزومِ تمرکز و وحدتِ معنا در شعر.

سیف فرغانی اگر چند درین دور تو را بلبل روح حزین است چو بوتیماری

ای سیف فرغانی، اگرچه در این روزگار، روحِ غمگینِ تو همچون پرنده‌ی بوتیمار در تنهایی است...

نکته ادبی: بوتیمار پرنده‌ای است که به دلیلِ غم و اندوه، از ترسِ خشک شدنِ آبِ دریا، لب به آب نمی‌زند و نمادِ غم و انزواست.

نه تو را هیچ کسی جز غم جان دلجویی نه تو را هیچ کسی جز دل تو غمخواری

هیچ‌کس جز غمِ جان، مونسِ تو نیست و جز دلِ خودت، کسی غمخوارِ تو نخواهد بود.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ تنهاییِ شاعر.

گر چه کس نیست ز تو شاد، برو شادی کن همچو غم گر نرسانی به دلی آزاری

اگر کسی از تو شادمان نیست، خودت شاد باش؛ به شرطی که مانندِ غم، هیچ آزاری به دلی نرسانی.

نکته ادبی: توصیه به بی‌آزاری حتی در تنهایی.

شکر منعم به دعای سحری کن نه به مدح کاندرین عهد تو را نیست جز او دلداری

شکرِ خداوندِ بخشنده را در دعای سحرگاه به جای آور، نه با مدحِ خلق؛ چرا که در این زمانه، جز او کسی دلدار و یاورِ تو نیست.

نکته ادبی: دعوت به توحیدِ عملی و دوری از تملقِ انسان‌ها.

صورتند این امرا جمله ز معنی خالی اوست چون درنگری صورت معنی داری

این امیران همگی صورت‌هایی بدونِ معنا هستند، اما خداوند تنها کسی است که اگر در او بنگری، حقیقت و معنا در اوست.

نکته ادبی: دوگانه صورت (ظاهر) و معنی (حقیقت) که پایه عرفانِ نظری است.

چون ازین شیوه سخن طبع تو فصلی پرداخت بعد ازین بر در این باب بزن مسماری

حالا که طبعِ تو این‌گونه سخن گفت و فصلِ این بحث را بست، بعد از این دیگر در این باب (مدح‌گویی) را با مسمار ببند.

نکته ادبی: کنایه از بستنِ همیشگیِ راهِ خطا.

به سخن گفتن بیهوده به پایان شد عمر صرف کن باقی ایام به استغفاری

عمرت با گفتنِ سخنانِ بیهوده به پایان رسید؛ باقیِ روزگارت را به استغفار و طلبِ بخشش صرف کن.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ توبه و بازگشت به سوی حق.

آرایه‌های ادبی

استعاره بازار جهان

تشبیه دنیا به بازار برای تبیینِ جایگاهِ عمل و تجارتِ اخروی.

تشبیه همچو بلبل که بر افراز گلی بنشیند

تشبیه شاعرِ بی‌عمل به بلبلی که فقط به زیباییِ ظاهر اکتفا کرده است.

تناقض (پارادوکس) زبان ماری، سخن بیهوده زهر

توصیفِ زیان‌بار بودنِ کلامِ بیهوده با استفاده از نمادهایِ گزنده.

ایهام و کنایه زنار

اشاره به کمربندِ مخصوصِ اقلیت‌های مذهبی که در شعرِ عارفانه نمادِ کفر و دوری از حق است.

تمثیل بوتیمار

تمثیل برای نشان دادنِ انزوا و اندوهِ شاعر در روزگارِ بی‌وفا.