گزیده اشعار - قصاید و قطعات

سیف فرغانی

شمارهٔ ۴۴

سیف فرغانی
چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو در آن غفلت به بی کاری بشب شد روز کار تو
چو عمر تو بنزد تست بی قیمت، نمی دانی که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چو روبه حیله ها سازی ز بهر صید عوانی تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو
تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی مگر سیری نمی داند سگ مردار خوار تو
طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید ز بی نانی اگر از حد گذشته ست اضطرار تو
ز بیماری مزورهای چون کشکاب می سازد ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو
تو بی دارو و بی قوت نیابی زین مرض صحت بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو
تو را زان سیم می باید که در کار خودی دایم چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو
ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو
زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو
ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو
کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟ که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو
چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو
به جامه قالب خود را منقش می کنی تا شد تکلفهای بی معنی تو صورت نگار تو
بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو
ازین سیرت نمی ترسی که فردا گویدت ایزد که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو
ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!
ملک شمشیر زن باید، چو تو تن می زنی ناید ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو
نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو
عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو
مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر که مروارید اشک اوست در گوشوار تو
خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو
چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو
چو تو بی رای و بی تدبیر او را پیروی کردی تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو
به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی خشیت نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو
نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو
به شادی می کنی جولان درین میدان، نمی دانم در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟
بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو
ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!
چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو
به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو
چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمی گیرد دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو
به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه ز خرمنهای درویشان، خران بی فسار تو
به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو
به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو
ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرین که گاو سامری دارد امل در اغترار تو
بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه می باشی امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟
چو سنگ آسیا روزی ز بی آبی شود ساکن درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو
نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی شک چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو
تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو
رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا چو قارون در زمین مانده ست مال خاکسار تو
ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو
تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان سیه رو می کند هر دم، سپیدی عذار تو
مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو
تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوش تر که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو
حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت که دینت رخنه ها دارد ز حزم استوار تو
ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!
گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو
قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در دواتت سلهٔ ماری کزو باشد دمار تو
خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه چو در دیوان شه گردد سیه سر زرده مار تو
تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو
ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور که بی دینی است دین تو و بی شرعی شعار تو!
دل بیچاره ای راضی نباشد از قضای تو زن همسایه ای آمن نبوده در جوار تو
ز بی دینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو ز بی علمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو
چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو
اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو
تو را در سر کله داری ست چون کافر، از آن هر شب ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو
چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو
کنی دین دار را خواری و دنیا دار را عزت عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو
تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو
ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!
تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی به بازار قیامت در پدید آید خسار تو
ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش به نزد ره روان بازی ست رقص خرس وار تو!
چه گویی، نی روش اینجا به خرقه ست آب روی تو چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو
بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه ز دست جبر در بندست پای اختیار تو
به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو
به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو
تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو
ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو
تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو
سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو
تو چنگی در کنار دهر و صاحب دل کند حالت چو زین سان در نوا آید بریشم وار تار تو
چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی! غزل سازی درین پرده که باشد دستیار تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، یک نقدِ تند و صریح اجتماعی و اخلاقی است که مخاطب آن شخصی صاحب‌منصب، حاکم یا کارگزار دیوانی است که به دام دنیاپرستی، غفلت و ظلم گرفتار شده است. شاعر با زبانی سرزنش‌آمیز، بی‌اعتباری دنیا و قدرت مادی را گوشزد کرده و هشدارهای جدی درباره روز حساب و عقوبت اعمال ظالمانه می‌دهد.

درونمایه اصلی شعر بر پایه تضاد میان ظاهرِ فریبنده و باطنِ فاسد است؛ شاعر با استفاده از تمثیل‌های حیوانی و تلمیح‌های تاریخی، ریاکاری، بخل و ستمگری مخاطب را به تصویر می‌کشد. پیام نهایی اثر، دعوت به بیداری از خواب غفلت، بازگشت به مسیر تقوا و عدل و پرهیز از تکیه بر زر و زورِ پوشالی است که در نهایت جز حسرت و عذابِ اخروی چیزی به همراه نخواهد داشت.

معنای روان

چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو در آن غفلت به بی کاری بشب شد روز کار تو

ای که عمرت را در غفلت و دلبستگی به غم‌های دنیای فانی هدر دادی؛ در آن بی‌خبری، روزگارت به بیهودگی گذشت و بدون توشه‌ای برای آخرت، به پایانِ عمر نزدیک شدی.

نکته ادبی: استعاره از شب و روز برای نشان دادنِ گذر سریع عمر و پایان فرصت‌ها.

چو عمر تو بنزد تست بی قیمت، نمی دانی که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو

چون قدر عمرت را نمی‌دانی و آن را بی‌ارزش می‌شماری، آگاه نیستی که هر لحظه از زندگی تو مانند شب قدر، گران‌بها و فرصتی تکرارنشدنی است.

نکته ادبی: تلمیح به 'شب قدر' جهت تأکید بر اهمیت زمان و فرصت‌های حیاتی.

چو روبه حیله ها سازی ز بهر صید عوانی تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو

مانند روباه، با حیله‌گری به دنبال شکار و کسب مال نامشروع هستی؛ در حالی که خودت با خوردن مال حرام، به پستیِ سگی مردارخوار سقوط کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از روباه برای مکر و سگ برای پستی و آلودگی.

تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی مگر سیری نمی داند سگ مردار خوار تو

تو درست مثل گربه‌ای هستی که هر جا ظالمی سفره‌ای پهن کند، آنجا حاضر می‌شوی؛ مگر این سگِ مردارخوار که در درون توست، از این همه پلیدی سیر نمی‌شود؟

نکته ادبی: تشبیه به گربه برای اشاره به طمع و حضور در مجالس ناپاک.

طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید ز بی نانی اگر از حد گذشته ست اضطرار تو

غذای او گوشت خوک است (مال حرام) و اگر آن را مانند آب گوارا می‌خوری، تنها به دلیل اضطرار و بیچارگی توست که از حد گذشته است.

نکته ادبی: اشاره به شدت حرص و طمع که انسان را به ارتکاب محرمات وا می‌دارد.

ز بیماری مزورهای چون کشکاب می سازد ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو

آن‌قدر درگیر تزویر و ریا هستی که حتی برای بیمار کردن و نابودی جان خود، ظاهری موجه و آراسته می‌سازی؛ در حالی که قلبت از پرهیزگاری خالی است.

نکته ادبی: استعاره از کشکاب (غذای سبک) برای نشان دادن ظاهر فریبنده و بی‌ارزش اعمال.

تو بی دارو و بی قوت نیابی زین مرض صحت بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو

بدان که بدون داروی ایمان و قوتِ تقوا، از این بیماری (اخلاقی) شفا نمی‌یابی و سرانجام دل بیمار و زار تو در این مهلکه نابود خواهد شد.

نکته ادبی: تشبیه گناه و فساد به بیماری که تنها با داروهای معنوی درمان می‌شود.

تو را زان سیم می باید که در کار خودی دایم چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو

تو فقط به دنبال آن پول و ثروتی هستی که خودت آن را گرد آورده‌ای؛ اما چون اعمالت در مسیر نادرست است، هیچ‌گاه آن ثروت در روز نیاز به کارت نخواهد آمد.

نکته ادبی: تضاد میان اندوخته دنیوی و ارزش اخروی مال.

ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو

اگر نگاهت همیشه به سوی مردم است و تملق آن‌ها را می‌گویی، از حق دور شده‌ای؛ و اگر دلت به دنبال مال دنیاست، در حقیقت از دین و آزادگی تهی هستی.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی میان توجه به خلق و توجه به خالق.

زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو

اعمالی که انجام می‌دهی مانند سکه‌ای کم‌ارزش است که وقتی آن را به درگاه الهی می‌بری، به دلیل نبودِ اخلاص، باطل اعلام می‌شود و باعث شرمساری تو خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از سکه قلب (تقلبی) برای عبادت بدون اخلاص.

ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو

در صحرای محشر، وقتی بارهای اعمالت را باز کنند، با مشاهده سکه‌های تقلبی (اعمال بدون اخلاص)، مردم آنجا دچار تنگنا و اضطراب می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از صحرای قیامت به عنوان مکان مواجهه با حقیقت اعمال.

کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟ که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو

چگونه انتظار داری اعمالت در پیشگاه خداوند پوشیده بماند؟ در حالی که نزد او، نهان و آشکارِ تو تفاوتی ندارد و همه چیز عیان است.

نکته ادبی: تأکید بر علم مطلق الهی.

چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو

تو در دنیا مانند طاووس ظاهری فریبنده داری، اما در آخرت، وقتی پایت (حقیقتِ پنهان اعمالت) آشکار شود، مانند طاووس که پاهای زشتی دارد، رسوا خواهی شد.

نکته ادبی: استعاره از طاووس برای ظاهر زیبا و باطن زشت.

به جامه قالب خود را منقش می کنی تا شد تکلفهای بی معنی تو صورت نگار تو

خودت را با ظواهر و لباس‌های پر زرق و برق می‌آرایی، اما این خودنمایی‌های تو فقط نقاشی‌های بی‌معنا بر قالبِ تهیِ توست.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت ظاهر و باطن.

بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو

به این سرمایه دنیوی دلخوش کرده‌ای که با آن به آخرت بروی، در حالی که پروردگارت از تو راضی نیست.

نکته ادبی: اشاره به عدم رضایت الهی به دلیل عملکرد نادرست.

ازین سیرت نمی ترسی که فردا گویدت ایزد که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو

از این روش زندگی نمی‌ترسی که فردای قیامت، خداوند به تو بگوید: 'تو مزدورِ شیطان بودی و دوزخ پاداشِ اعمالِ توست'؟

نکته ادبی: استعاره از دوزخ به عنوان مزد اعمالِ شیطانی.

ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!

ای فرمانده‌ای که ادعای پادشاهی داری و مانند علمی سرکش برافراشته‌ای، هرگز ندیده‌ایم که دوستانِ تو از کارهای تو در امان باشند.

نکته ادبی: تشبیه به علم سرکش (پرچم) برای اشاره به غرور و تکبر.

ملک شمشیر زن باید، چو تو تن می زنی ناید ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو

حکومت کردن نیاز به دلاوری و شمشیرزنی دارد، اما تو که تن‌پرور هستی، هیچ‌گاه با بستن شمشیر به کمر به خواسته‌هایت نخواهی رسید.

نکته ادبی: کنایه از ضعف و ناتوانی در مدیریت و حکمرانی.

نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو

نه شمشیر تو مانند داس، دشمنان را درو می‌کند و نه گرز گران تو، خصم را مانند خرمن در هم می‌کوبد؛ تو در عمل ناتوانی.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به داس و دشمن به خوشه گندم.

عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو

به جای ظلم، به مردم مانند یک سرپرست دلسوز نگاه کن، چرا که دنیا اکنون با میل و رغبتِ کامل، به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عنوان بانوی خانه که به سوی فرد جذب شده است.

مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر که مروارید اشک اوست در گوشوار تو

مروت داشته باش و یتیم را با دید انسانیت بنگر؛ چرا که مروارید اشک او در گوشواره‌اش (اشاره به درد و رنجش) نزد خداوند ثبت است.

نکته ادبی: استعاره از اشک یتیم به مروارید.

خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو

کسی را به عنوان کارگزار خود گمارده‌ای که ذره‌ای دین ندارد و مردم در دوران حکومت تو از دست او در عذاب هستند.

نکته ادبی: انتقاد از انتخاب اطرافیان ناصالح.

چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو

چون دائم مانند آتش به جان مردم می‌افتی و آن‌ها را می‌سوزانی، طبیعی است که خار و خاشاکِ خشمِ مردم همیشه در شعله‌های تو می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه خشم ظالم به آتش.

چو تو بی رای و بی تدبیر او را پیروی کردی تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو

چون بدون عقل و تدبیر از آن شخصِ نادان پیروی کردی، در دوزخ تو پیش‌رو خواهی بود و او پشت سر تو وارد می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مجازات هم‌نشینی با ظالمان.

به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی خشیت نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو

چون به کارهای باطل مشغولی و نه از خدا می‌ترسی و نه به مردم رحم می‌کنی، درونت خالی از خوف الهی و دیارت خالی از امنیت است.

نکته ادبی: تضاد درونی و بیرونی حاکم فاسد.

نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو

نه نفسِ ظالم از عدل تو می‌ترسد و نه اهل باطل از دادگستری تو بیمی دارند؛ چرا که عدلی در کار نیست.

نکته ادبی: انتقاد از نبودِ قاطعیت در برابر ظالم.

به شادی می کنی جولان درین میدان، نمی دانم در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟

در این میدانِ دنیا به شادی جولان می‌دهی، اما نمی‌دانم در آن زندانِ اخروی (گور یا دوزخ)، چه کسی غمخوار تو خواهد بود؟

نکته ادبی: استعاره از دنیا به میدان و آخرت به زندان.

بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو

یک روز ناگهان با کج‌روی و گناه به سرنوشت شومی دچار می‌شوی، حتی اگر اسبِ راهوارِ تو بر فراز آسمان‌ها بتازد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قدرت و سرعت دنیوی مانعِ مرگ و مجازات نیست.

ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!

ای که رفتارت مانند هامان و نمرود است و چون فرعون سرکشی می‌کنی و به مال و ثروتِ قارونی‌ات افتخار می‌کنی!

نکته ادبی: تلمیح‌های تاریخی به شخصیت‌های ظالمِ اساطیری و قرآنی.

چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو

اگر چه از مردم نیستی، اما مثل آن‌ها سگ‌سواری نکن (ادا و اطوار در نیاور)؛ وگرنه سگ‌های مردم‌سوار (اطرافیانِ بدخواه) در کمین تو می‌افتند.

نکته ادبی: استعاره از سگ‌سواری برای اعمال ناهنجار.

به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو

هر روز در شهر به دنبال شکار استخوان (مال ناچیز) هستی، در حالی که اطرافیانِ تو شیرانِ مرغزارند (غارتگرانِ قدرتمند).

نکته ادبی: تقابل میان شکارچی و شکار.

چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمی گیرد دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو

مانند تشنه‌ای که از آب سرد دست نمی‌کشد، تو نیز از مالِ محتاجان دهانت را برنمی‌داری، ای سگی که دندانت بر دارایی مردم فشار می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه طمع به دندان فشار دادن بر مال مردم.

به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه ز خرمنهای درویشان، خران بی فسار تو

در زمان تو، خرانِ بی‌فسارِ تو (کارگزاران نادان) از خرمنِ درویشان برایت گاو و دانه می‌آورند و غارت می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از خران برای اطرافیانِ بی‌شعورِ ظالم.

به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو

تو با ظلمت غباری به پا کردی، و ما اکنون از عدلِ الهی می‌خواهیم بارانی بفرستد تا این غبارِ ظلمِ تو را بنشاند.

نکته ادبی: استعاره از غبار برای فتنه و ظلم.

به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو

به مقام خود مغروری، اما وقتی از این دنیا رخت بربستی، اموالِ عاریه‌ایِ تو مانند آب، از دستت جاری شده و از بین می‌رود.

نکته ادبی: استعاره از آب برای ناپایداری مال دنیا.

ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرین که گاو سامری دارد امل در اغترار تو

به خاطر خریّت و نادانی‌ات، به این گوساله زرین (ثروت) مغروری؛ گوساله سامری‌ای که تو را به گمراهی کشانده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان گوساله سامری.

بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه می باشی امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟

ای انسانِ مسکین، آماده سفر آخرت شو؛ در این دنیا چه می‌کنی؟ در حالی که مرگ در انتظار توست و تو در آرزوهای طولانی هستی.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان 'امل' (آرزوی طولانی) و 'اجل' (مرگ).

چو سنگ آسیا روزی ز بی آبی شود ساکن درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو

همان‌طور که سنگ آسیاب بدون آب از کار می‌افتد، تو نیز در این آسیایِ خاک (دنیا) اگر در چرخش و تلاشی، بدان که مدارت روزی از کار خواهد افتاد.

نکته ادبی: تمثیل سنگ آسیاب برای زندگی پر تلاطم دنیوی.

نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی شک چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو

اگر مانند آب در این پستی (دنیا) آرام گرفته‌ای، بدان که این خاکِ قبر است که تو را خواهد بلعید و به بالا صعود نخواهی کرد.

نکته ادبی: استعاره از خاک برای مرگ و گور.

تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو

تو به مال و ثروت مانند نخل پربار شدی، اما به خاطر بخلِ زیاد، دسترسی به خرمای تو مانند خار برای مردم آزاردهنده است.

نکته ادبی: تشبیه بخل به خار.

رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا چو قارون در زمین مانده ست مال خاکسار تو

در روز قیامت به آسمان راه نمی‌یابی، زیرا مالِ حقیرِ تو مانند قارون، تو را در زمینِ پستی نگه داشته است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قارون و ثروتی که باعث سقوط او شد.

ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو

از این طلا و ثروتی که محتاجان به آن محتاجند، حتی یک ذره‌اش هم در آن دنیا به دردِ دستِ راست و چپ تو نمی‌خورد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌فایده بودن ثروت اندوخته در آخرت.

تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان سیه رو می کند هر دم، سپیدی عذار تو

در چشم دانایان، این کارهای نادانانه تو، هر لحظه چهره سفید و آبروی تو را نزد مردم و خدا سیاه می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از رسوایی به سبب اعمال بد.

مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو

انسان مسلمان برای آمرزشِ گناهان وقت‌هایی دارد (مانند شب‌ها و سحرها)، اما تو در هیچ‌کدام از این اوقاتِ شب و روز، به فکر توبه نیستی.

نکته ادبی: انتقاد از غفلت در زمان‌های معنوی.

تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوش تر که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو

برای تو ضعفِ دین، در برابر قدرتِ نفست بهتر است، در حالی که نفست دشمنِ توست و دین باید حصارِ تو باشد.

نکته ادبی: اشاره به نقش دین به عنوان محافظ انسان.

حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت که دینت رخنه ها دارد ز حزم استوار تو

تو حصارِ دینت را ویران می‌کنی و به دشمنِ نفست قوت می‌دهی؛ این شکاف‌ها در دینت نتیجه احتیاط‌های اشتباه توست.

نکته ادبی: استعاره از دین به دژ و حصار.

ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!

ای مستوفیِ (حسابرس) کارکشته که در دیوان سلطان، بخت و اقبالت در حل و فصل امور بسیار قوی است!

نکته ادبی: اشاره به شغل دیوانی مخاطب (مستوفی).

گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو

گدایی و درخواستِ رشوه تا آن دست که در آستین داری و عوانی (مأمور زورگیر) تا آن انگشتی که در محاسباتت داری، ادامه دارد.

نکته ادبی: توصیفِ فساد اداری با جزئیات ملموس.

قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در دواتت سلهٔ ماری کزو باشد دمار تو

قلم در دستِ تو که مانند عقرب گزنده است، مثل مار می‌شود و دواتِ تو سله‌ای برای مار است که عاملِ نابودی توست.

نکته ادبی: استعاره از قلم به مار و عقرب برای اشاره به سوءاستفاده از قدرت نوشتار.

خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه چو در دیوان شه گردد سیه سر زرده مار تو

مردم از تو مانند موش از گربه فرار می‌کنند، زمانی که در دیوانِ شاه، قلمِ سیاه و زهرآگین تو به کار بیفتد.

نکته ادبی: تمثیل ترس مردم از حاکم ظالم.

تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو

ای انسان بیچاره، تو درست در لحظه مرگ، که نقوش ظاهری و مقام دنیوی‌ات همانند تصویر یک نگار از دفتر زندگی‌ات شسته و پاک می‌شود، به دشواریِ حسابرسی اعمالت پی خواهی برد.

نکته ادبی: فرو شویند به معنای شستن و پاک کردن است که کنایه از نابودی آبرو و جاه و مقام دنیوی است.

ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور که بی دینی است دین تو و بی شرعی شعار تو!

ای قاضی که حیله‌گر و رشوه‎‌خوار هستی و مال حرام می‌خوری، بی‌دینیِ تو، آیینِ توست و بی‌شرمی و تظاهر، روش و شیوه زندگی توست!

نکته ادبی: شعار در اینجا به معنای علامت و نشانه و روشی است که فرد با آن شناخته می‌شود.

دل بیچاره ای راضی نباشد از قضای تو زن همسایه ای آمن نبوده در جوار تو

دل هیچ انسانِ ستمدیده‌ای از حکم تو راضی نیست و هیچ همسایه‌ای از آزار و شرارتِ تو در امان نبوده است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای حکم قضاوت است و جوار به معنای همسایگی و پناه.

ز بی دینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو ز بی علمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو

به خاطر بی‌دینی‌ات مانندِ گبرها (کافران) هستی و نامه‌ات سندِ کفر توست؛ و به خاطر جهل و بی‌دانشی‌ات مانند حیوانی (گاو) هستی که سخن گفتنت نیز تو را خوار و بی‌مقدار می‌کند.

نکته ادبی: گبر در ادبیات کلاسیک به پیروان دین زرتشت گفته می‌شد اما اینجا به معنای کافرِ بی‌دین به کار رفته است؛ سجل به معنای طومار یا سند است.

چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو

چون با باطل‌گری به دینِ حق ضربه می‌زنی و آن را ضعیف می‌کنی، تو در این زمانه همچون دجال (فتنه‌انگیز) هستی و حماقتت مانند الاغی است که تو را به این سو و آن سو می‌کشد.

نکته ادبی: دجال نماد فریب و دروغ‌گویی بزرگ است؛ حمار نیز استعاره از حماقت و نادانی است.

اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو

چه خوی و منش زمانه را بگیری و چه تمام جهان را به چنگ آوری، سرانجام کسی (مانند مسیح) پیدا می‌شود که نابودی و دمارِ تو را به بار آورد.

نکته ادبی: دمار به معنای هلاک و نابودی است و اشاره به انتقام الهی یا حق‌طلبی دارد که ستمکار را از بین می‌برد.

تو را در سر کله داری ست چون کافر، از آن هر شب ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو

تو بر سرت کلاهی داری که نشان‌دهنده کفر و فساد توست، به همین دلیل است که هر شبِ تو، سرِ دستارِ تو با فتنه‌انگیزی گره می‌خورد.

نکته ادبی: دستاردار کنایه از کسی است که عمامه دارد (روحانی یا قاضی)؛ بستن عقد با فتنه استعاره از توطئه‌چینی است.

چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو

در این سرزمینی که ما داریم، فرمان و حکم تو مانند سکه تقلبیِ بی‌ارزش و تقویم قدیمیِ منسوخ است که هیچ اعتباری ندارد.

نکته ادبی: یرلیغ اصطلاحی مغولی به معنای فرمان و حکم حکومتی است؛ زر قلب به معنای سکه ناسره و تقلبی است.

کنی دین دار را خواری و دنیا دار را عزت عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو

تو دین‌داران را خوار می‌شماری و دنیا‌پرستان را گرامی می‌داری؛ در نزد تو، عزیزِ ما خوار است و عزیزِ تو در نزد ما خوار و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: اشاره به وارونگی ارزش‌ها در حکومت فاسد دارد.

دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو

قلبِ مشغولت به خاطر غفلت و دنیا‌طلبی، پند و نصیحت را نمی‌پذیرد؛ تو کجا می‌خواهی این بذرِ معرفت را بکاری که جهل و غرور تو مانع آن است؟

نکته ادبی: غرار به معنای نادانی یا فریب‌خوردگی است.

تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو

تو را در دوزخ خواهند دید که زبانِ دروغ‌گو و دهانِ رشوه‎‌خوارت، طعمه سگ‌های جهنم شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی دوزخی برای مجازات گناهکاران زبان و شکم.

ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!

ای کاسبِ مسکین که دینت را در ترازو گذاشته‌ای (برای معامله)، وقتی کفه دینت را سبک کردی، بارِ گناه و مجازات تو گران‌تر و سنگین‌تر شده است.

نکته ادبی: استعاره از سبک‌بالی در ایمان و سنگینی در بارِ گناه.

تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی به بازار قیامت در پدید آید خسار تو

تو گمان می‌کنی که سود کرده‌ای، اما وقتی از دکانِ این دنیا برخاستی، در بازار قیامت زیان و خسرانِ واقعی‌ات نمایان خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از بازار و تجارت برای معاملات اخروی.

ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش به نزد ره روان بازی ست رقص خرس وار تو!

ای درویشِ خودنما، که مانند مطرب‌ها با سماعِ خود خوش هستی، رقص تو در نزدِ عارفانِ حقیقت‌جو، شبیه به رقصِ خرس است.

نکته ادبی: طعنه به صوفی‌نمایان که به جای سلوک واقعی به ظواهر رقص و سماع می‌پردازند.

چه گویی، نی روش اینجا به خرقه ست آب روی تو چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو

چه می‌گویی؟ اینجا روشِ رسیدن به آبرو، پوشیدن خرقه نیست؛ چه می‌گویی؟ اعتبار تو مانند گل، فقط در رنگ و ظاهر است و عمقی ندارد.

نکته ادبی: نقد ظاهرگرایی و تکیه بر لباس برای کسب احترام.

بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه ز دست جبر در بندست پای اختیار تو

چرا بهانهِ «قدر» و سرنوشت را می‌آوری؟ قدم در راهِ حق بگذار، اگرچه به گمانِ تو، پای اختیار انسان در بندِ جبرِ الهی باشد.

نکته ادبی: اشاره به جدال فلسفی جبر و اختیار؛ شاعر بر تلاش عملی تأکید دارد.

به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو

با اسبِ همتِ بلند می‌توانی راهِ کمال را طی کنی، اگر قدرت و اراده‌ات در رکابِ تلاش و کوشش قرار گیرد.

نکته ادبی: اسب همت و رکابِ جهد، استعاره‌هایی برای حرکت به سوی هدف.

به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو

در کنجِ عزلتِ درویشی بنشین و آنگاه نگاه کن که چگونه پادشاهان جهان، بندگانِ تو و جهان، ملکِ و داراییِ تو خواهد شد.

نکته ادبی: بیان قدرتِ معنوی در قناعت؛ پادشاهیِ حقیقی در بی‌نیازی است.

تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو

پس از آن، دیگر از شرابِ جامِ جم نوشیدن برایت عار خواهد بود، چرا که با جشنِ درویشی و قناعت، تو صاحبِ گنجِ حقیقی شده‌ای.

نکته ادبی: جام جم نماد ثروت افسانه‌ای؛ عقار به معنای دارایی و ملک است.

ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو

سرانجام کامِ تو از تلخیِ ترش‌روییِ دنیا شیرین شد، هنگامی که آبِ شورِ قناعت، شرابِ گوارای زندگیِ تو گشت.

نکته ادبی: تناقض هنری: شور بودنِ آبِ قناعت در واقع شیرین و گواراست.

تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو

در گلستانِ جانِ تو، هزاران معنا مانند بلبل نغمه‌سرایی می‌کنند؛ و اگر در این باره سخن بگویی، این همان فصلِ بهارِ توست.

نکته ادبی: گلستان جان استعاره از درونِ پاک و پر از معرفتِ شاعر.

سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو

سخن مانند بوستان است و یادِ دوست، گلِ این بوستان؛ همچون بلبل که صد نغمه دارد، هزاران سخن در این بوستانِ جانِ تو جاری است.

نکته ادبی: تشبیه کلام به بوستان و یادِ یار به گل.

تو چنگی در کنار دهر و صاحب دل کند حالت چو زین سان در نوا آید بریشم وار تار تو

تو مانندِ سازی (چنگ) در کنارِ روزگار هستی و صاحب‌دلان با سخنِ تو به حال می‌آیند، آنگاه که تارهای وجودت مانند ابریشم به نوا در می‌آید.

نکته ادبی: شاعر خود را به ساز تشبیه می‌کند که در دستِ تقدیر یا حقیقت به نوا در می‌آید.

چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی! غزل سازی درین پرده که باشد دستیار تو

وقتی سخنِ تو ای سیف فرغانی تند و برنده شد، این غزل‌سرایی در این مقام، یاور و همراهِ تو در مسیرِ حقیقت خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره تخلص (سیف فرغانی) که به قدرت کلام خود در این اشعار اشاره دارد.