گزیده اشعار - قصاید و قطعات

سیف فرغانی

شمارهٔ ۳۲

سیف فرغانی
ای جان تو مسافر مهمان سرای خاک! رخت اندرو منه که نه ای تو سزای خاک!
آنجا چو نام تست سلیمان ملک خلد اینجا چو مور خانه مکن در سرای خاک!
ای از برای بردن گنجینه های مور چون موش نقب کرده درین توده های خاک!
زیر رحای چرخ که دورش به آب نیست جز مردم آرد می نکند آسیای خاک
ای از برای گوی هوا نفس خویش را میدان فراخ کرده درین تنگنای خاک!
فرش سرایت اطلس چرخ است چون سزد اینجا سریر قدر تو بر بوریای خاک!
ای داده بهر دنیی دون عمر خود به باد! گوهر چو آب صرف مکن در بهای خاک!
در جان تو چو آتش حرص است شعله ور تن پروری به نان و به آب از برای خاک
در دور ما از آتش بیداد ظالمان چون دود و سیل تیره شد آب و هوای خاک
بلقیس وار عدل سلیمان طلب مکن کز ظلم هست سیل عرم در سبای خاک
آتش خورم بسان شتر مرغ کآب و نان مسموم حادثات شد اندر وعای خاک
ای کور دل تو دیده نداری از آن تو را خوب است در نظر بد نیکو نمای خاک!
داروی درد خود مطلب از کسی که نیست یک تن درست در همه دارالدوای خاک
زین بادخانه آب دمادم مخور از آنک از خون لبالب است درین دور انای خاک
در شیب حسرتند ز بالای قصر خود این سروران پست شده زیر پای خاک
بس خوب را که از پی معنی زشت او صورت بدل کنند به زیر غطای خاک
ای مرده دل ز آتش حرصی که در تو هست در موضعی که گور تو سازند وای خاک!
گر عقل هست در سر تو پای بازگیر زین چاه سر گرفتهٔ نادلگشای خاک
بیگانه شد ز شادی و با انده است خویش ای کاش آدمی نشدی آشنای خاک!
از خرمن زمانه به کاهی نمی رسی با خر به جز گیاه نباشد عطای خاک
دایم تو از محبت دنیا و حرص مال نعمت شمرده محنت دارالبلای خاک
بستان عدن پر گل و ریحان برای تست تو چون بهیمه عاشق آب و گیای خاک
ساکن مباش بر سرنطع زمین چو کوه کز فتنه زلزله است کنون در فنای خاک
جانت بسی شکنجهٔ غم خورد و کم نشد انس دلت ز خانهٔ وحشت فزای خاک
در صحن این خرابه غباری نصیب تست ور چه چو باد سیر کنی در فضای خاک
خلقی درین میانه چو خاشاک سوختند کآتش گرفت خاصه درین دور جای خاک
آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را در تخم پروری نکند اقتضای خاک
خود شیر شادیی نرساند به کام تو این سالخورده مادر اندوه زای خاک
عبرت بسی نمود اگر جانت روشن است آیینهٔ مکدر عبرت نمای خاک
گویی زمان رسید که از هیضه قی کند کز حد بشد ز خوردن خلق امتلای خاک
آتش مثال حلهٔ سبز فلک بپوش بر کن ز دوش صدره آب و قبای خاک
بی عشق مرد را علم همت است پست بی باد ارتفاع نیابد لوای خاک
ره کی برد به سینهٔ عاشق هوای غیر خود چون رسد به دیدهٔ اختر فدای خاک
تا آدمی بود بود این خاک را درنگ کآمد حیوة آدمی آب بقای خاک
و آنکس که خاک از پی او بود شد فنا فرزانه را سخن نبود در فنای خاک
حرصم چو دید آب مرا گفت خاک خور قومی که چون منید هلموا صلای خاک
گفتم برای پند تو نظمی چنین بدیع کردم ز بحر طبع خود آبی فدای خاک
ای قادری که جمله عیال تواند خلق از فوق عرش اعلی تا منتهای خاک
از نیکویی چو دلبر خورشیدرو شوند در سایهٔ عنایت تو ذره های خاک
تو سیف را از آتش دوزخ نگاه دار ای قدرتت بر آب نهاده بنای خاک
از بندگانت نعمت خود وامگیر از آنک ناورد محنت است درین تنگنای خاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی اندرزگونه و حکیمانه، تصویری ناپایدار و گذران از دنیای مادی ارائه می‌دهد. شاعر با استفاده از نمادِ «خاک» به عنوان استعاره‌ای برای دنیا، آن را جایگاهی حقیر، سست‌بنیاد و پر از رنج معرفی می‌کند که شایسته دلبستگی انسانِ صاحب‌خرد نیست. در نگاه شاعر، این جهان مهمان‌خانه‌ای است که نباید در آن بساط اقامت همیشگی پهن کرد.

درونمایه اصلیِ این متن، دعوت به وارستگی، مبارزه با حرص و آز و پرهیز از غفلت است. شاعر انسان را مسافری می‌داند که با غرق شدن در لذت‌های دنیوی، گوهر وجود خویش را به بهایی اندک فروخته است. او مخاطب را فرامی‌خواند تا با بهره‌گیری از عقل و عشق، از بندِ تعلقات پستِ مادی رهایی یافته و به سوی جایگاه والای معنوی و قربِ حق تعالی گام بردارد.

معنای روان

ای جان تو مسافر مهمان سرای خاک! رخت اندرو منه که نه ای تو سزای خاک!

ای جان تو که همچون مسافری در این مهمان‌خانه خاکی فرود آمده‌ای، اینجا برای خود خانه و کاشانه‌ای نساز؛ چرا که تو شایسته این جایگاه پست و فانی نیستی.

نکته ادبی: خاک استعاره از عالم فانی و ناسوت است.

آنجا چو نام تست سلیمان ملک خلد اینجا چو مور خانه مکن در سرای خاک!

در آن عالمِ بالا تو همچون سلیمانِ پادشاه در ملکِ بهشت جایگاه داری، پس در این دنیا مانند مورچه‌ای نباش که تنها به فکر جمع‌آوری خرده‌ریز در این خانه فانی است.

نکته ادبی: تقابل میان سلیمان (نماد بزرگی و معنویت) و مور (نماد حقارت و حرص مادی).

ای از برای بردن گنجینه های مور چون موش نقب کرده درین توده های خاک!

ای کسی که مانند موش، برای جمع‌آوری گنجینه‌های ناچیزِ مورچه‌ای (دنیوی)، در توده‌های خاک نقب و سوراخ ایجاد کرده‌ای و عمرت را به بطالت می‌گذرانی.

نکته ادبی: استعاره از تلاش بیهوده برای جمع‌آوری ثروت دنیوی.

زیر رحای چرخ که دورش به آب نیست جز مردم آرد می نکند آسیای خاک

آسیابِ فلک که چرخیدن و گردش آن، آب و روانی (برکت) در آن نیست، تنها کارش این است که انسان‌ها را همچون گندم خرد کرده و به آرد تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به آسیابی که عمر آدمی را می‌ساید.

ای از برای گوی هوا نفس خویش را میدان فراخ کرده درین تنگنای خاک!

ای کسی که برای به دست آوردن گویِ هوا و هوس، تمام فضای وجود خود را در این تنگنای خاک اسیر کرده‌ای و خود را به بند کشیده‌ای.

نکته ادبی: گویِ هوا کنایه از خواهش‌های نفسانی است.

فرش سرایت اطلس چرخ است چون سزد اینجا سریر قدر تو بر بوریای خاک!

چگونه سزاوار است که فرشِ خانه تو اطلسِ آسمان باشد، اما تخت پادشاهی و قدرت تو بر روی بوریای خاکی و حقیر بنا شده باشد؟

نکته ادبی: تضاد میان شکوه آسمانی و حقارتِ مادی.

ای داده بهر دنیی دون عمر خود به باد! گوهر چو آب صرف مکن در بهای خاک!

ای که عمر گران‌بهای خود را برای دنیای بی‌ارزش به باد دادی! گوهر وجودت را که همچون آب پاک و ارزشمند است، برای به دست آوردن خاک (دنیای فانی) هدر مده.

نکته ادبی: تشبیه عمر به گوهر و دنیا به خاک.

در جان تو چو آتش حرص است شعله ور تن پروری به نان و به آب از برای خاک

در جان تو آتشِ حرص و طمع شعله‌ور است، اما با این حال تمام تلاش و انرژی خود را صرفِ نان و آب خوردن برای پرورش این جسم خاکی می‌کنی.

نکته ادبی: تقابلِ آتشِ حرص با نیاز جسمی به آب و نان.

در دور ما از آتش بیداد ظالمان چون دود و سیل تیره شد آب و هوای خاک

در زمانه ما، به خاطرِ آتشِ ستمِ ظالمان، آب و هوای این دنیا به تیرگی و تاریکی گراییده است.

نکته ادبی: توصیف وضعیت اجتماعی با استفاده از عناصر طبیعی.

بلقیس وار عدل سلیمان طلب مکن کز ظلم هست سیل عرم در سبای خاک

به امید بلقیس، عدالتِ سلیمان را در این دنیا طلب نکن؛ چرا که به خاطر ظلم و ستم، همچون سیلِ ویرانگرِ سدِ «عَرِم»، همه چیز در تباهیِ خاک غرق شده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان سلیمان و بلقیس و سد عرم در سبا.

آتش خورم بسان شتر مرغ کآب و نان مسموم حادثات شد اندر وعای خاک

من همچون شترمرغ که آتش می‌خورد، در برابر حوادث روزگار ایستادگی می‌کنم، چرا که آب و نانی که در این دنیاست، به زهرِ حوادث آلوده شده است.

نکته ادبی: اشاره به باور قدیمی که شترمرغ توانایی هضم آتش (آهن) را دارد.

ای کور دل تو دیده نداری از آن تو را خوب است در نظر بد نیکو نمای خاک!

ای کوردل! تو بینایی نداری و به همین دلیل است که برای تو، بدی‌های دنیا در نظرت زیبا و نیکو جلوه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کوریِ باطنی و وارونگی درک حقایق.

داروی درد خود مطلب از کسی که نیست یک تن درست در همه دارالدوای خاک

داروی درد خود را از کسی طلب نکن، زیرا در این جهان که داروخانه آن خاکِ ناپاک است، حتی یک انسان سالم و درستکار وجود ندارد.

نکته ادبی: دنیا به دارالدوای (داروخانه) بی‌فایده تشبیه شده است.

زین بادخانه آب دمادم مخور از آنک از خون لبالب است درین دور انای خاک

از این دنیای فانی و زودگذر (بادخانه)، پی‌درپی آبِ زندگی ننوش، چرا که ظرفِ این دنیا از خونِ انسان‌ها لبالب است.

نکته ادبی: تعبیر «آب» برای زندگی و «خون» برای رنجِ تاریخ.

در شیب حسرتند ز بالای قصر خود این سروران پست شده زیر پای خاک

این سروران و پادشاهان که زمانی در کاخ‌های بلند خود بودند، اکنون از شدت حسرت، در زیر لایه‌های خاک دفن شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ قدرت و برابری همه در برابر مرگ.

بس خوب را که از پی معنی زشت او صورت بدل کنند به زیر غطای خاک

بسیاری از زیبایی‌ها هستند که حقیقت و باطنشان زشت است و زیرِ پرده‌ای از خاک پوشانده شده‌اند تا حقیقتشان پنهان بماند.

نکته ادبی: تضاد ظاهر و باطن در دنیا.

ای مرده دل ز آتش حرصی که در تو هست در موضعی که گور تو سازند وای خاک!

ای مرده‌دل! با آن آتشِ حرصی که در تو روشن است، در جایی که گورِ تو را آماده می‌کنند، وای بر احوال تو که همچنان در پی طمع هستی!

نکته ادبی: تأکید بر تضاد بین حرص مادی و مرگ.

گر عقل هست در سر تو پای بازگیر زین چاه سر گرفتهٔ نادلگشای خاک

اگر در سرِ تو اندک عقلی هست، از این چاهِ سرپوشیده و تنگِ دنیا، پایت را بیرون بکش و رهایی یاب.

نکته ادبی: دنیا به چاهی تشبیه شده که راه به جایی ندارد.

بیگانه شد ز شادی و با انده است خویش ای کاش آدمی نشدی آشنای خاک!

شادی از انسان بیگانه شده و اندوه تنها مونس و هم‌نشین اوست؛ ای کاش آدمی هرگز با این دنیای خاکی آشنا نمی‌شد.

نکته ادبی: بیانِ تلخکامی و پشیمانی از بودن در جهان.

از خرمن زمانه به کاهی نمی رسی با خر به جز گیاه نباشد عطای خاک

از خرمنِ روزگار چیزی جز خس و خاشاک نصیب تو نمی‌شود؛ همان‌طور که روزیِ خر در مزرعه تنها علف است، بهره دنیا نیز برای انسانِ نفس‌پرست چیزی بیش از این نیست.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ بهره اندکِ اهل دنیا.

دایم تو از محبت دنیا و حرص مال نعمت شمرده محنت دارالبلای خاک

تو همواره به خاطرِ عشق به دنیا و حرصِ مال، رنج‌ها و سختی‌های این خانه بلاخیز را به عنوان نعمت در نظر می‌گیری.

نکته ادبی: اشاره به خطای ادراکیِ اهلِ غفلت.

بستان عدن پر گل و ریحان برای تست تو چون بهیمه عاشق آب و گیای خاک

بهشتِ برین پر از گل و ریحان برای تو مهیاست، اما تو مانند حیوانی هستی که تنها عاشقِ آب و علفِ این دنیای خاکی است.

نکته ادبی: مقایسه بهائم (چارپایان) با انسان‌های دنیاپرست.

ساکن مباش بر سرنطع زمین چو کوه کز فتنه زلزله است کنون در فنای خاک

مانند کوه بر روی زمینِ لرزان مستقر نباش، چرا که زمین اکنون به خاطر فتنه و آشوب، در حالِ لرزیدن و نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از بی‌ثباتی دنیا.

جانت بسی شکنجهٔ غم خورد و کم نشد انس دلت ز خانهٔ وحشت فزای خاک

جانت از غم‌های این دنیا شکنجه‌های بسیاری دید، اما با این حال، انس و علاقه تو به این خانه وحشت‌افزا کم نشد.

نکته ادبی: بیان پارادوکسِ رنج کشیدن و همچنان دل بستن.

در صحن این خرابه غباری نصیب تست ور چه چو باد سیر کنی در فضای خاک

در صحنِ این ویرانه، حتی اگر مانند باد در کلِ فضا سفر کنی، جز مشتی غبار نصیبی نخواهی برد.

نکته ادبی: پوچی تلاش در دنیای ویران.

خلقی درین میانه چو خاشاک سوختند کآتش گرفت خاصه درین دور جای خاک

مردم بسیاری در این میانه همچون خاشاک سوختند، زیرا آتشِ فتنه‌ها در این زمانه زبانه کشیده است.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از آتشِ زمانه.

آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را در تخم پروری نکند اقتضای خاک

آتش همچنان که درخت را می‌سوزاند، خاک نیز در کارِ پروراندنِ بذرِ عمر نیست و آن را به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: طبیعتِ ویرانگرِ دنیا.

خود شیر شادیی نرساند به کام تو این سالخورده مادر اندوه زای خاک

این دنیا که مادری سالخورده و اندوه‌زاست، هرگز شیرِ شادی و نشاط را به کام تو نمی‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به مادرِ اندوه.

عبرت بسی نمود اگر جانت روشن است آیینهٔ مکدر عبرت نمای خاک

اگر جانت روشن و بیدار باشد، این دنیا مانند آیینه‌ای تیره است که درسِ عبرت را به تو نشان می‌دهد.

نکته ادبی: دنیا به عنوان آینه عبرت.

گویی زمان رسید که از هیضه قی کند کز حد بشد ز خوردن خلق امتلای خاک

گویی زمانه به قدری از حرص و زیاده‌خواهیِ مردم پر شده که می‌خواهد قی کند؛ چرا که حدِ خوردن و بهره‌کشی خلق از دنیا به پایان رسیده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از سیری‌ناپذیریِ دنیا.

آتش مثال حلهٔ سبز فلک بپوش بر کن ز دوش صدره آب و قبای خاک

همچون آتش، لباسِ سبزِ فلک را بر تن کن و ردای پستِ خاک و لباسِ خاکیِ دنیا را از دوشت بردار.

نکته ادبی: دعوت به رهایی از تعلقات مادی.

بی عشق مرد را علم همت است پست بی باد ارتفاع نیابد لوای خاک

بدونِ عشق، همتِ انسان پست و حقیر است؛ همان‌طور که بدون باد، پرچمِ خاک نمی‌تواند برافراشته شود.

نکته ادبی: نقشِ عشق در ارتقای معنوی.

ره کی برد به سینهٔ عاشق هوای غیر خود چون رسد به دیدهٔ اختر فدای خاک

چگونه هوای غیر (دنیوی) می‌تواند به سینه عاشق راه یابد؟ وقتی چشمان او فدای حقیقت شده و تنها معشوق را می‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ عشقِ حقیقی.

تا آدمی بود بود این خاک را درنگ کآمد حیوة آدمی آب بقای خاک

تا وقتی آدمی وجود دارد، این خاکِ فانی نیز دوام می‌آورد، زیرا زندگیِ آدمی همان آبِ حیاتِ این زمین است.

نکته ادبی: همبستگی وجود انسان و هستیِ دنیا.

و آنکس که خاک از پی او بود شد فنا فرزانه را سخن نبود در فنای خاک

آن کس که خاک برایش ساخته شده بود نیز نابود شد؛ پس انسانِ خردمند دیگر درباره نابودیِ این دنیا سخنی نمی‌گوید (چون می‌داند فانی است).

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ هستی.

حرصم چو دید آب مرا گفت خاک خور قومی که چون منید هلموا صلای خاک

حرص وقتی مرا دید که آبِ حیات را رها کرده‌ام، گفت بیا و از این خاک بخور؛ ای کسانی که مثل من هستید، بیایید و دعوتِ خاک را بپذیرید.

نکته ادبی: نقدِ کناییِ دعوتِ حرص به دنیا.

گفتم برای پند تو نظمی چنین بدیع کردم ز بحر طبع خود آبی فدای خاک

من این اشعار بدیع را برای پند دادن به تو سرودم و از دریای طبع و ذوقِ خود، سرمایه‌ای را فدای این خاک (دنیا) کردم تا تو را آگاه کنم.

نکته ادبی: اشاره به تلاشِ شاعرانه برای بیداریِ مخاطب.

ای قادری که جمله عیال تواند خلق از فوق عرش اعلی تا منتهای خاک

ای خدای توانایی که تمام خلایق از بالای عرش تا پایین‌ترین نقطه خاک، عیال و تحتِ سرپرستی تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به عمومیتِ ربوبیت الهی.

از نیکویی چو دلبر خورشیدرو شوند در سایهٔ عنایت تو ذره های خاک

ذراتِ خاک در سایه عنایت و لطف تو، همچون دلبرانِ خورشیدرو، زیبا و درخشان می‌شوند.

نکته ادبی: تأثیر نورِ الهی بر ماده.

تو سیف را از آتش دوزخ نگاه دار ای قدرتت بر آب نهاده بنای خاک

ای خداوندی که قدرتت بر بنا نهادنِ این دنیای خاکی است، «سیف» (شاعر) را از آتشِ دوزخ حفظ کن.

نکته ادبی: تخلص شاعر و دعا برای عاقبت به خیری.

از بندگانت نعمت خود وامگیر از آنک ناورد محنت است درین تنگنای خاک

نعمت و لطفِ خود را از بندگانت دریغ نکن، چرا که زندگی در این تنگنای دنیا، پر از سختی و رنج است.

نکته ادبی: درخواستِ رحمت در شرایطِ سختِ دنیوی.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) خاک

استفاده گسترده از واژه «خاک» به عنوان نمادی برای دنیای مادی، فانی، پست و بی‌ارزش.

تلمیح (Allusion) سلیمان، بلقیس، سبا، سیل عرم

اشاره به داستان‌های قرآنی و تاریخی برای تأکید بر ناپایداری قدرت و ثروت.

تشبیه (Simile) آسیابِ چرخ

تشبیه گردش روزگار به آسیابی که عمر و هستی انسان را خرد می‌کند.

مراعات نظیر (تناسب) آتش، خاک، آب، باد

به کارگیری عناصر چهارگانه طبیعت برای ترسیم فضای حاکم بر دنیا.

متناقض‌نما (Paradox) آتش حرص در جان و خوردن آب و نان

تضاد میان شعله‌ور بودنِ نفسِ سرکش و نیازهای ظاهری جسم برای تداوم زندگی در دنیا.