گزیده اشعار - قصاید و قطعات

سیف فرغانی

شمارهٔ ۱۷

سیف فرغانی
در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود کآمدن من به سوی ملک جهان بود؟!
بهر عمارت مسعود را چه خلل شد؟! بهر خرابی نحوس را چه قران بود؟!
بر سر خاکی که پایگاه من و تست خون عزیزان بسان آب روان بود
تا کند از آدمی شکم چون لحدپر پشت زمین همچو گور جمله دهان بود
این تن آواره هیچ جای نمی رفت بهر امان، کاندر او نه خوف به جان بود
آب بقا از روان خلق گریزان باد فنا از مهب قهر وزان بود
ظلم بهر خانه لانه کرده چو خطاف عدل چون عنقا ز چشم خلق نهان بود
رایت اسلام سر شکسته، ازیرا دولت دین پیر و بخت کفر جوان بود
بر سر قطب صلاح کار نمی گشت چرخ که گویی مدبرش دبران بود
مردم بی عقل و دین گرفته ولایت حال بره چون بود چو گرگ شبان بود؟
بنگر و امروز بین کزآن کیان است ملک که دی و پریر از آن کیان بود!
قوت شبانه نیافت هر که کتب خواند ملک سلاطین بخورد هر که عوان بود
ملک شیاطین شده به ظلم و تعدی آنچه به میراث از آن آدمیان بود
آنک به سر بار تاج خود نکشیدی گرد جهان همچو پای کفش کشان بود
گشته زبون چون اسیر هیچ کسان را هر که به اصل و نسب امیر کسان بود
نفس نکو ناتوان و در حق مردم نیک نمی کرد هر کرا که توان بود
هر که صدیقی گزید دوستی او سود نمی کرد و دشمنیش زیان بود
تجربه کردیم تا بدیش یقین شد هر که کسی را به نیکوییش گمان بود
سر که کند مردمی فتاده ز گردن نان که خورد آدمی به دست سگان بود
دل ز جهان سیر گشته چون وزغ از آب خون جگر خورده هر که را غم نان بود
همچو مرض عمر رنج خلق، ولیکن مرگ ز راحت به خلق مژده رسان بود
زر و درم چون مگس ملازم هر خس در و گهر چون جرس حلی خران بود
من به زمانی که در ممالک گیتی هر که بتر پیشوای اهل زمان بود،
شرع الاهی و سنت نبوی را هر که نکرد اعتبار معتبر آن بود،
نیک نظر کردم و بهر که ز مردم چشم وفا داشتم به وعده زبان بود
ناخلف و جلف و خلف عادت ایشان مادر ایام را چنین پسران بود
آب سخاشان چو یخ فسرده و هر دم جام طربشان به لهو جرعه فشان بود
کرده به اقلام بسط ظلم ولیکن دست همه بهر قبض همچو بنان بود
زاستدن نان و آب خلق چو آتش سرخ به روی و سیاه دل چو دخان بود
شعر که نقد روان معدن طبع است بر دل این ممسکان به نسیه گران بود
بوده جهان همچو باغ وقت بهاران ما چو به باغ آمدیم فصل خزان بود
از پی آیندگان ز ماضی و حالی گفتم و تاریخ آن فساد زمان بود
هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت روز نگفتیم و لیل، مه رمضان بود
مسکن من ملک روم مرکز محنت آقسرا شهر و خانه دار هوان بود
حمد خداوند گوی سیف و همی کن شکر که نیک و بد جهان گذران بود
سغبهٔ ملکی مشو که پیشتر از تو همچو زن اندر حبالهٔ دگران بود
همچو پیمبر نظر نکرد به دنیا دیده وری کو به آخرت نگران بود
در نظر اهل دل چگونه بود مرد آنکه به دنیاش میل همچو زنان بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، تصویری تیره و اندوهگین از دوران انحطاط اخلاقی و آشفتگی اجتماعی زمانه شاعر است؛ روزگاری که در آن ارزش‌های انسانی و دینی رنگ باخته و جهان به میدان تاخت‌وتاز ستمکاران و نااهلان تبدیل شده است. شاعر با زبانی صریح و انتقادی، از بی‌ثباتی روزگار و وارونگیِ مراتبِ اجتماعی سخن می‌گوید که در آن نیکی‌ورزان در رنج و نااهلان در صدر امور نشسته‌اند.

درونمایه اصلی اثر، بیزاری از این دنیای فریبنده و گذران است؛ دنیایی که برای شاعر همچون گورستانی است که مردمان را در کام خود می‌بلعد. این قطعه در پایان، با تکیه بر آموزه‌های دینی و تجربه تلخ شاعر از زمانه، خواننده را به بی‌اعتباری دنیا و لزوم دلبستگی به آخرت فرا می‌خواند تا از دام این سرایِ فانی رهایی یابد.

معنای روان

در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود کآمدن من به سوی ملک جهان بود؟!

در شگفتم که زمانِ تولد من چه زمانه‌ی غریبی بود که مرا به این میدانِ گسترده و پرآشوبِ جهان کشاند.

نکته ادبی: ملک جهان در اینجا استعاره از گستره هستی است.

بهر عمارت مسعود را چه خلل شد؟! بهر خرابی نحوس را چه قران بود؟!

نمی‌دانم چه خللی در کارِ سعادت و نیک‌بختی رخ داد که این‌گونه زوال یافت و چه قران و پیوندِ نحسی میان ستارگان باعث شد که بدبختی و شومی رواج یابد؟

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم که رویدادهای زمینی را تابع قران و مقارنه ستارگان می‌دانستند.

بر سر خاکی که پایگاه من و تست خون عزیزان بسان آب روان بود

بر روی زمینی که محل زندگی من و توست، خونِ انسان‌های بی‌گناه به اندازه‌ای ریخته شده که گویی آبی روان است.

نکته ادبی: تشبیه خون به آب روان برای نشان دادن کثرت و سهولتِ خون‌ریزی.

تا کند از آدمی شکم چون لحدپر پشت زمین همچو گور جمله دهان بود

زمین همچون قبری گرسنه، دهان گشوده است تا آدمیان را ببلعد و تمام سطح زمین به دهانی برای مرگ تبدیل شده است.

نکته ادبی: تشبیه زمین به گور دهان‌گشوده (استعاره از کثرت مرگ و میر).

این تن آواره هیچ جای نمی رفت بهر امان، کاندر او نه خوف به جان بود

در این دنیا هیچ جای امنی وجود نداشت که بتوان به آن پناه برد، چرا که در هر گوشه و کناری، جانِ آدمی در ترس و هراس بود.

نکته ادبی: نفی وجود مأمن و پناهگاه در فضای خفقان‌آلود.

آب بقا از روان خلق گریزان باد فنا از مهب قهر وزان بود

آبِ زندگانی از دسترس مردم گریزان است و در مقابل، بادهایِ نابودکننده و قهریِ روزگار در حال وزیدن است.

نکته ادبی: تقابل آب بقا (نماد حیات) و باد فنا (نماد مرگ).

ظلم بهر خانه لانه کرده چو خطاف عدل چون عنقا ز چشم خلق نهان بود

ظلم و ستم در هر خانه‌ای لانه کرده و همچون پرستو (خطاف) جا خوش کرده است، اما عدالت همچون پرنده افسانه‌ای عنقا، از دیده همگان پنهان شده است.

نکته ادبی: تمثیل عنقا برای نشان دادن نایابی و دست‌نیافتنی بودن عدالت.

رایت اسلام سر شکسته، ازیرا دولت دین پیر و بخت کفر جوان بود

پرچم اسلام شکسته و ضعیف شده، چرا که حکومتِ دین فرسوده گشته و در مقابل، بخت و اقبالِ کفر و شرارت، جوان و نیرومند است.

نکته ادبی: استعاره از شکست رایت (پرچم) دین.

بر سر قطب صلاح کار نمی گشت چرخ که گویی مدبرش دبران بود

چرخِ گردون بر مدارِ درستی و صلاح نمی‌چرخد؛ گویی مدبر و گرداننده آن، کسی است که تدبیرش از روی نادانی و سرکشی است.

نکته ادبی: دبران (پس‌رو/عقب‌مانده) کنایه از بی‌خردی در تدبیر امور.

مردم بی عقل و دین گرفته ولایت حال بره چون بود چو گرگ شبان بود؟

مردمانی که از عقل و دین بی‌بهره‌اند، قدرت و ولایت را در دست گرفته‌اند؛ وقتی گرگ چوپان گله شود، حالِ گوسفندان چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: تمثیل چوپانی گرگ برای نشان دادن حاکمیت نااهلان.

بنگر و امروز بین کزآن کیان است ملک که دی و پریر از آن کیان بود!

نگاه کن و ببین امروز این سرزمین و قدرت، در دست چه کسانی است؛ در حالی که دیروز و پریروز متعلق به دیگران بود و این نشان از بی‌وفایی دنیاست.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری قدرت و دست‌به‌دست شدن آن.

قوت شبانه نیافت هر که کتب خواند ملک سلاطین بخورد هر که عوان بود

هر که اهل کتاب و دانش بود، از نان شب بی نصیب ماند، اما هر که اهل زور و باج‌گیری (عوان) بود، ثروت و ملک پادشاهان را تصاحب کرد.

نکته ادبی: عوان به معنای مأمور حکومت و زورگو است.

ملک شیاطین شده به ظلم و تعدی آنچه به میراث از آن آدمیان بود

آنچه میراثِ ذاتیِ انسان‌های شریف بود، اکنون به دست شیاطین افتاده و با ظلم و تجاوز اداره می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان آدمیان (اهل فضیلت) و شیاطین (ظالمان).

آنک به سر بار تاج خود نکشیدی گرد جهان همچو پای کفش کشان بود

کسی که حتی حاضر نبود تاجِ شاهی را بر سر بگذارد، اکنون برای یک لقمه نان مجبور است همچون بندگانِ حقیر، به دنبال دیگران راه بیفتد.

نکته ادبی: کنایه از سقوط جایگاه اجتماعی بزرگان.

گشته زبون چون اسیر هیچ کسان را هر که به اصل و نسب امیر کسان بود

کسی که از تبار و نسب بزرگان بود، چنان خوار و اسیرِ ناکسان شده که گویی هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست.

نکته ادبی: اشاره به زبونی اشراف و بزرگان در اثر هجوم و تغییرات اجتماعی.

نفس نکو ناتوان و در حق مردم نیک نمی کرد هر کرا که توان بود

انسان‌های نیک‌سیرت ناتوان شدند و کسانی که توانایی داشتند، در حق مردم هیچ نیکی و خیری نکردند.

نکته ادبی: شکوه از وارونگیِ قدرت؛ توانا نیکی نمی‌کند و نیک‌سیرت توان ندارد.

هر که صدیقی گزید دوستی او سود نمی کرد و دشمنیش زیان بود

هر کس را که به عنوان دوست انتخاب کردیم، دوستی‌اش هیچ سودی نداشت و دشمنی‌اش مایه زیان بود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی و بی‌خاصیت بودنِ مدعیانِ دوستی.

تجربه کردیم تا بدیش یقین شد هر که کسی را به نیکوییش گمان بود

ما تجربه کردیم و به یقین رسیدیم که هر کس گمان می‌کرد شخصی نیک‌رفتار است، سخت در اشتباه بود.

نکته ادبی: تکیه بر تجربه شخصی شاعر در شناختِ ظاهربینانه مردم.

سر که کند مردمی فتاده ز گردن نان که خورد آدمی به دست سگان بود

مردانگی از گردن‌ها فرو افتاده (از بین رفته) و آن نانی که انسان می‌خورد، گویی از دست سگان گرفته شده است.

نکته ادبی: تعبیری تند برای نشان دادن خواری در کسب معاش.

دل ز جهان سیر گشته چون وزغ از آب خون جگر خورده هر که را غم نان بود

دل از این جهان سیر شده، همچنان که وزغ از آب سیر می‌شود؛ هر کس که درگیرِ غمِ نان بود، جگرش از غصه خون شده است.

نکته ادبی: تشبیه دوری از دنیا به دوری وزغ از آب (که برخلاف انتظار است).

همچو مرض عمر رنج خلق، ولیکن مرگ ز راحت به خلق مژده رسان بود

عمرِ انسان‌ها همچون یک بیماریِ طولانی و رنج‌آور است، به گونه‌ای که مرگ برای خلق، مژده‌ای از سوی راحتی و آرامش است.

نکته ادبی: نگاه بدبینانه به زندگی و مرگ به عنوان منجی.

زر و درم چون مگس ملازم هر خس در و گهر چون جرس حلی خران بود

زر و ثروت همچون مگس، گردِ افراد پست و فرومایه جمع شده و جواهرات که باید زینتِ بزرگان باشد، همچون زنگوله‌ای بر گردنِ خران دیده می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از جابه‌جایی ارزش‌ها؛ ثروت در دستان نااهلان.

من به زمانی که در ممالک گیتی هر که بتر پیشوای اهل زمان بود،

من در زمانی بودم که در جای‌جایِ جهان، بدترین افراد، پیشوا و رهبرِ مردم شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به وارونگیِ مراتبِ رهبری و برتریِ اشرار.

شرع الاهی و سنت نبوی را هر که نکرد اعتبار معتبر آن بود،

هر کس که شرعِ خدا و سنت پیامبر را نادیده گرفت و به آن بی‌اعتنا بود، همان فردِ معتبر و صاحب‌نامِ آن دوران شد.

نکته ادبی: هجوِ زمانه‌ای که در آن بی‌دینی فضیلت محسوب می‌شد.

نیک نظر کردم و بهر که ز مردم چشم وفا داشتم به وعده زبان بود

به دقت نگاه کردم و دیدم هر کسی از مردم که به وعده‌هایش امید داشتم، حرف‌هایش فقط لاف و وعده‌های توخالی بود.

نکته ادبی: گلایه از شکستِ عهد و بی‌وفاییِ مردم.

ناخلف و جلف و خلف عادت ایشان مادر ایام را چنین پسران بود

فرزندانی ناخلف، پست و خلافِ عادت؛ گویی روزگار مادری است که چنین فرزندانِ شومی زاییده است.

نکته ادبی: تشبیه روزگار به مادری که فرزندانِ بدذات به بار آورده است.

آب سخاشان چو یخ فسرده و هر دم جام طربشان به لهو جرعه فشان بود

سخاوتشان همچون یخ منجمد و سفت شده، اما در بزم‌های لهو و لعب، جام‌هایشان را با ولخرجی خالی می‌کنند.

نکته ادبی: تضاد میان خساست در کار خیر و ولخرجی در عیاشی.

کرده به اقلام بسط ظلم ولیکن دست همه بهر قبض همچو بنان بود

با قلم‌هایشان به گسترش ظلم پرداختند، اما در هنگامِ بخشش و دست‌دهی، دستانشان همچون انگشتانِ بسته، خشک و بی‌حرکت ماند.

نکته ادبی: کنایه از بخل در خیر و سرعت در ستم.

زاستدن نان و آب خلق چو آتش سرخ به روی و سیاه دل چو دخان بود

در گرفتنِ نان و آبِ مردم همچون آتش سوزان بودند، روی‌شان از وقاحت سرخ بود اما دلشان همچون دود سیاه بود.

نکته ادبی: استعاره از قساوت قلب و بی‌حیایی ستمکاران.

شعر که نقد روان معدن طبع است بر دل این ممسکان به نسیه گران بود

شعر که گوهری روان و محصولِ معدنِ طبع است، در نظر این افرادِ خسیس، کالایی گران و بی‌ارزش جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: شکوه از بی‌ارج بودن هنر در نظر ثروتمندانِ حقیر.

بوده جهان همچو باغ وقت بهاران ما چو به باغ آمدیم فصل خزان بود

جهان باید همچون باغِ بهاری می‌بود، اما وقتی ما به این باغ وارد شدیم، گویی فصلِ خزان و پژمردگی بود.

نکته ادبی: استعاره از تولد در دورانی سیاه و بی‌برکت.

از پی آیندگان ز ماضی و حالی گفتم و تاریخ آن فساد زمان بود

برای آیندگان از گذشته و حال سخن گفتم و تاریخِ آن را فسادِ زمانه ثبت کردم.

نکته ادبی: اشاره به ثبتِ تاریخیِ اوضاعِ نابسامان.

هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت روز نگفتیم و لیل، مه رمضان بود

هفتصد و سه سال از هجرت گذشته بود و در ماه مبارک رمضان این سخن را سرودم.

نکته ادبی: ذکر دقیق تاریخ نگارش شعر (۷۰۳ هجری).

مسکن من ملک روم مرکز محنت آقسرا شهر و خانه دار هوان بود

محل زندگی من سرزمین روم (آسیای صغیر) است که مرکزِ مصیبت‌هاست؛ شهر آقسرا و خانه‌ام سرایِ خواری و حقارت است.

نکته ادبی: اشاره جغرافیایی به شهر آقسرا در دوره سلجوقیان روم.

حمد خداوند گوی سیف و همی کن شکر که نیک و بد جهان گذران بود

ای سیف، خداوند را ستایش کن و شکرگزار باش، چرا که خوب و بدِ این جهان گذرا و فانی است.

نکته ادبی: خطاب به خود (تخلص) برای تسلیِ خاطر.

سغبهٔ ملکی مشو که پیشتر از تو همچو زن اندر حبالهٔ دگران بود

اسیرِ این ملک و قدرت مشو؛ چرا که پیش از تو، این دنیا همچون زنی در عقدِ دیگران بوده و به تو نیز وفا نخواهد کرد.

نکته ادبی: تمثیل دنیا به زنی که همسرِ مردانِ متعدد می‌شود (بی‌وفایی دنیا).

همچو پیمبر نظر نکرد به دنیا دیده وری کو به آخرت نگران بود

کسی که به آخرت چشم دوخته و نگرانِ عاقبت خویش است، همانندِ پیامبر به این دنیا با دیدِ وابستگی نگاه نکرد.

نکته ادبی: ارجاع به زهدِ پیامبر به عنوان الگوی رستگاری.

در نظر اهل دل چگونه بود مرد آنکه به دنیاش میل همچو زنان بود

در نگاهِ اهلِ دل، مردی که میل و دلبستگی‌اش به دنیا همانندِ زنان (عواطف زودگذر) باشد، چگونه می‌تواند مردی حقیقی باشد؟

نکته ادبی: استفاده از کلیشه‌های جنسیتیِ رایج در ادبیات قدیم برای نقدِ وابستگی به دنیا.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خون عزیزان بسان آب روان

تشبیه حجم بالای خون‌ریزی به جریانِ آسان و بی‌وقفه آب.

تمثیل عدل چون عنقا ز چشم خلق نهان بود

استفاده از افسانه عنقا برای نشان دادنِ اینکه عدالت در آن زمانه وجود خارجی ندارد.

استعاره گرگ شبان بود

به کار بردن تمثیل چوپانی گرگ برای تبیینِ خیانتِ حاکمان در حق مردم.

تضاد دولت دین پیر و بخت کفر جوان

مقابله میان پیری (ضعف) دین و جوانی (قدرت) کفر برای نشان دادن انحطاط اخلاقی.

اغراق پشت زمین همچو گور جمله دهان بود

بزرگ‌نماییِ مرگ و میر و ناامنیِ زمین با تبدیل کل زمین به قبری گرسنه.