گزیده اشعار - غزلها

سیف فرغانی

غزل شمارهٔ ۸۰

سیف فرغانی
عشق تو زیر و زبر دارد دلم وز جهان آشفته تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می زند با هر کسی زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه وار من نمی دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد دست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشید ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجا بار غم از سینه بردارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش هیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خود از تو اومید این قدر دارد دلم
نزد من کز سیم و زر بی بهره ام ورچه گنجی پر گهر دارد دلم،
ملک دنیا استخوانی بیش نیست کش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست غم ز شادی دوستر دارد دلم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف احوالِ بی‌قرار و پرشوری می‌پردازد که عشق در وجود او پدید آورده است. عشق در نگاه او، نیرویی دگرگون‌کننده است که آرامش ظاهری را از قلب می‌گیرد و آن را در وادی حیرت و شیدایی می‌اندازد.

شاعر با نگاهی عارفانه و زاهدانه، ثروت‌های دنیوی را در برابر گنجینه‌ی عشق ناچیز می‌شمارد و رنجِ ناشی از هجران و عاشقی را، به دلیل پیوند داشتن با معشوق، برتر از هر شادی و آسایشی می‌داند.

معنای روان

عشق تو زیر و زبر دارد دلم وز جهان آشفته تر دارد دلم

عشق تو حال دلم را دگرگون کرده است و چنان تلاطمی در آن ایجاد کرده که از تمام دنیا آشفته‌تر و بی‌قرارتر شده‌ام.

نکته ادبی: عبارت زیر و زبر کردن کنایه از دگرگونی کامل و برهم‌زدنِ آرامش است.

پیش ازین شوریده دل بودم ولیک این زمان شوری دگر دارد دلم

پیش از این نیز عاشق‌مسلک و شوریده بودم، اما در این زمان، نوعی دیگری از شیدایی و شور در دل دارم که از پیش عمیق‌تر است.

نکته ادبی: واژه شوریده در ادبیات کلاسیک به معنای عاشق و کسی است که آرامشِ عقلانی خود را از دست داده است.

لاف عشقت می زند با هر کسی زین سخن جان در خطر دارد دلم

دلم با بی‌پروا سخن گفتن از عشق تو، جانم را به خطر می‌اندازد و هر دم من را در معرض نابودی قرار می‌دهد.

نکته ادبی: لاف زدن در اینجا به معنای ادعای بزرگ کردن و سخن گفتن از سرِ هیجان است.

دست در زلف تو زد دیوانه وار من نمی دانم چه سر دارد دلم

دلم دیوانه‌وار به دنبال زیبایی و زلف تو رفته است و من نمی‌دانم چه هدف و سرانجامی در سر می‌پروراند.

نکته ادبی: زلف در فرهنگ عرفانی نمادِ مظاهر زیبایی و دامِ الهی است که عقل را به بند می‌کشد.

عشق چون پا در میان دل نهاد دست با غم در کمر دارد دلم

هنگامی که عشق به میان قلبم راه یافت، دست در دستِ غم گذاشت و با آن هم‌نشین شد.

نکته ادبی: دست در کمر داشتن کنایه از همراهی و پیوند ناگسستنی است.

در حصار سینه تنگیها کشید ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم

دلم در این سینه که همچون حصاری تنگ برای اوست، احساس خفگی می‌کند و به همین خاطر قصد رهایی و پرواز دارد.

نکته ادبی: عزم سفر داشتن در ادبیات عرفانی استعاره از میل به فنا یا ترکِ تعلقات دنیوی است.

تا مدد از روی تو نبود کجا بار غم از سینه بردارد دلم

تا زمانی که لطف و عنایت تو شامل حالم نشود، چطور می‌توانم این بار سنگین غم را از دل بردارم؟

نکته ادبی: مدد از روی تو اشاره به طلبِ نورِ هدایت و لطفِ معشوق برای تحمل سختی‌هاست.

کمتر از خاکم اگر جز خون خویش هیچ آبی بر جگر دارد دلم

اگر جز خون‌جگری چیزی بنوشم، از خاک هم بی‌مقدارترم؛ من چیزی جز دردِ عشق را بر جگر نمی‌پسندم.

نکته ادبی: خون خوردن کنایه از غصه خوردن و رنج کشیدن است و اینجا به معنایِ تداومِ عاشقی است.

دور کن از من قضای هجر خود از تو اومید این قدر دارد دلم

از تو می‌خواهم که قضای تلخِ هجران را از من دور کنی؛ دل من تنها به این امید از جانب تو زنده است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشتی است که گویی از پیش نوشته شده است.

نزد من کز سیم و زر بی بهره ام ورچه گنجی پر گهر دارد دلم،

من که از ثروت دنیا (سیم و زر) بهره‌ای ندارم، اما دلم گنجینه‌ای از عشق دارد که از هر ثروتی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: سیم و زر نماد دارایی مادی است که در برابر غنای درونیِ عشق هیچ انگاشته می‌شود.

ملک دنیا استخوانی بیش نیست کش چو سگ بیرون در دارد دلم

ملک و ثروت دنیا در نگاه من چیزی جز یک استخوان بی‌ارزش نیست که آن را برای سگ‌صفتان رها کرده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به استخوان، اشاره‌ای زاهدانه به بی‌ارزش بودن تعلقات دنیوی است که تنها برای افراد دون‌همت جذاب است.

سیف فرغانی چو غم از بهر اوست غم ز شادی دوستر دارد دلم

ای سیف فرغانی، از آنجا که این غم از جانب معشوق است، دلم این غم را از هر شادی برایم عزیزتر می‌دارد.

نکته ادبی: غمِ عشق در متون عرفانی، ارزشمندتر از شادی‌های دنیوی است زیرا غمِ معشوق، نشانه‌ای از حضور اوست.

آرایه‌های ادبی

کنایه زیر و زبر داشتن

اشاره به آشفتگی و بی‌قراریِ عمیق درونی که تمام وجود فرد را فرا گرفته است.

تشبیه ملک دنیا استخوانی بیش نیست

دنیا به استخوانی تشبیه شده که ارزش غذایی و معنوی ندارد و تنها طعمه‌ای است که دیگران بر سر آن نزاع دارند.

پارادوکس غم ز شادی دوستر دارد دلم

در حالی که غم ماهیتاً ناخوشایند است، اما چون متعلق به معشوق است، برتر از شادی انگاشته شده است.

استعاره حصار سینه

بدن و قفسه سینه به عنوان زندانی برای روح و دلِ بی‌قرار تصویر شده است.