گزیده اشعار - غزلها

سیف فرغانی

غزل شمارهٔ ۱۸

سیف فرغانی
در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست
ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست
دوش گفتم از لبش جانم به کام دل رسد چون کنم؟ او خفته و بخت رهی بیدار نیست
ای به شیرینی ز شکر در جهان معروف تر شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست
چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من گر به تیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست
بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود کنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست
تا درآید اندرو غمهای تو هر سو در است خانهٔ دل را که جز نقش تو بر دیوار نیست
مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست
گر همه جان است اندر وی نباشد زندگی چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست
در سخن هر لفظ کاندر وی نباشد نام تو صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست
هر که عاشق نیست از وصلت نیابد بهره ای هر که او نبود بهشتی لایق دیدار نیست
سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن عندلیبی و تو را جز روی او گلزار نیست
چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود «ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای تغزلی و عاشقانه سروده شده‌اند که در آن شاعر با زبانی سرشار از ستایش و اشتیاق، به توصیف زیبایی‌های بی‌بدیل معشوق و رنج‌های برخاسته از هجران می‌پردازد. سراینده معتقد است که تمامی عناصر طبیعت در برابر جلوه‌های رخسار و سخن معشوق، رنگ می‌بازند و هیچ طراوت و شیرینی در جهان با آن‌ها قابل قیاس نیست.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر از مفهوم «دل» به عنوان خانه‌ای یاد می‌کند که جز با تصویر معشوق آراسته نمی‌شود و حیات واقعی را تنها در گرو دردِ عشق و رنجِ دوری می‌داند. او با نگاهی عاشقانه، ناتوانیِ خود در برابرِ این شوریدگی را امری طبیعی می‌شمارد و پیوندِ روح با محبوب را شرطِ اصلیِ زندگی و رستگاری معرفی می‌کند.

معنای روان

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست

گل یاسمن با تمام طراوت و تازگی‌اش به زیبایی صورت تو نیست و شکر با تمام شیرینی و لذتی که دارد، به شیرینی کلام تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضاد و توازن معنایی میان سمن و طراوت در مقابل شکر و حلاوت برای برجسته‌سازی زیبایی و شیرینی معشوق به کار رفته است.

ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست

قطرات شبنم بر روی گل یاسمن، مانند عرقِ نشسته بر چهره‌ی توست و گل لاله در میان باغ، در برابر زیباییِ صورت تو هیچ جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: تشبیه مرکب که شباهت قطرات شبنم بر گلبرگ را به عرق بر چهره معشوق بازنمایی می‌کند.

دوش گفتم از لبش جانم به کام دل رسد چون کنم؟ او خفته و بخت رهی بیدار نیست

دیشب پیش خود گفتم که از لب‌های معشوق به مراد دلم می‌رسم؛ اما چه کنم که او در خواب بود و بخت منِ شاعر نیز در این میان بیدار نبود تا بختِ کام‌روایی را داشته باشم.

نکته ادبی: رهی تخلص شاعر است که به خودِ او اشاره دارد؛ کنایه از «بخت بیدار نبودن» یعنی عدم موفقیت در رسیدن به خواسته.

ای به شیرینی ز شکر در جهان معروف تر شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست

ای کسی که شیرینی‌ات در جهان از شکر هم مشهورتر است، حتی عسل با آن همه شیرینی‌اش، در عمل و رفتار مانند تو شیرین نیست.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شیرینی کلام و رفتار معشوق در مقایسه با مظاهر مادی شیرینی.

چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من گر به تیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست

اگر قرار باشد روزی مرحم وصال تو بر جان من قرار گیرد، حتی اگر اکنون مرا با شمشیر جدایی مجروح کنی، این کار برای من رنج و آزار محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: تناقض در کلام (پارادوکس)؛ زخمِ هجران به امیدِ مرهمِ وصل، درد محسوب نمی‌شود.

بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود کنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست

اگر بر دل تنگ و کوچک من کوهی از غم نهاده شود، مانند کاهی سبک است؛ زیرا هیچ دردی جز دوری تو برای من سنگین و طاقت‌فرسا نیست.

نکته ادبی: مبالغه در سنگینیِ بارِ هجران در مقایسه با تمام دردهای دیگر عالم.

تا درآید اندرو غمهای تو هر سو در است خانهٔ دل را که جز نقش تو بر دیوار نیست

خانه دلم که دیوارهایش جز نقش تو چیزی ندارد، هر سویش دری است که غم‌های تو به راحتی از آن وارد می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از دل به خانه‌ای که تنها صاحب و ساکن آن، تصویر و یادِ معشوق است.

مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست

مستی و دیوانگی برای کسی مثل من جای تعجب ندارد؛ چرا که در رگ‌های من به جای خون، شراب عشق تو جاری است و ذره‌ای هوشیاری در وجودم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به شراب که باعث زوال عقل و هوشیاری عاشق می‌شود.

گر همه جان است اندر وی نباشد زندگی چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست

اگر کسی درد عشق تو را در دل نداشته باشد، حتی اگر زنده باشد و جان در بدن داشته باشد، در واقع زندگی حقیقی را تجربه نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حیات واقعی در گروِ شورمندی و بیماریِ عشق است، نه صرفِ نفس کشیدن.

در سخن هر لفظ کاندر وی نباشد نام تو صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست

در کلام و گفتار، هر سخنی که در آن نامی از تو نباشد، حتی اگر آن سخن بسیار فصیح و دارای جان باشد، در حقیقت بی‌معنا و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر اینکه محوریتِ اندیشه و کلام، تنها باید معشوق باشد.

هر که عاشق نیست از وصلت نیابد بهره ای هر که او نبود بهشتی لایق دیدار نیست

هر کس که عاشق نباشد، از وصال تو بهره‌ای نخواهد برد؛ همان‌طور که هر کس بهشتی و پاک‌نهاد نباشد، شایستگی دیدار پروردگار را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تلازم میان عشق‌ورزی و شایستگی برای درکِ مقامِ دیدار (وصل).

سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن عندلیبی و تو را جز روی او گلزار نیست

ای سیف فرغانی، وقتی چهره معشوق را دیدی، از شوق ناله کن؛ زیرا تو بلبلی هستی که جز چهره او گلزاری برای نغمه‌سرایی نداری.

نکته ادبی: تمثیل بلبل و گل برای توصیف رابطه عاشق و معشوق.

چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود «ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست»

چون هیچ کمکی از غیر برایت نمی‌رسد، صبر کن تا مشکلت برطرف شود؛ همان‌گونه که گفته‌اند: هیچ مشکلی در جهان مانند دوری از یار دشوار نیست.

نکته ادبی: استفاده از ضرب‌المثل یا کلامی مشهور در مصرع دوم برای تأییدِ استیصال در برابر هجران.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او

شاعر قطرات شبنم بر روی گل یاسمن را به عرقِ نشسته بر چهره‌ی معشوق تشبیه کرده است تا ظرافت و زیبایی آن را نشان دهد.

مبالغه بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود

شاعر با غلو در توصیفِ درد هجران، کوهی از غم را در برابر آن همچون کاهِ سبک می‌شمارد تا شدتِ اندوهِ دوری را برجسته کند.

استعاره خانهٔ دل

دل به خانه‌ای تشبیه شده که دیوارها و فضای آن تنها باید با نقشِ معشوق پر شود.

پارادوکس گر به تیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست

شاعر زخمِ حاصل از شمشیرِ هجران را آزاردهنده نمی‌داند، چرا که مقدمه‌ای برای وصال است.