حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

سنایی

حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه

سنایی
به نقیبی بگفت روزی امین که بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماند بشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امین پس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بد بدکار منت گفتم پیاده بر نه سوار
چون نقیب این سخن ازو بشنید نیک دانست پاک را ز پلید
گفت بر من ترش مکن بینی که هم اکنون به چشم خود بینی
کز بدی خویت و ز مردی خویش هم پیاده شوند و هم درویش
عزم و حزم شهان سوی که و مه آهنین پای و آتشین سر به
بدگهر رای و یار کی دارد دوزخ آب خدای کی دارد
زر ز آهن عزیزتر زان شد کاهن از بیم شاه لرزان شد
رای بد ملک و دین روشن را همچو یار بدست مر تن را