حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

سنایی

ذکر انقطاع نسب

سنایی
آدم پاک را برآر از گل چشم روشن مدار و تاری دل
به خدای ار بود ز بهر شرف از خلیفه خدای چون تو خلف
گر تو اینجا نسب درست کنی بر خود آن راه نار چست کنی
صبر کن تا درین سرای مجاز از پی آز و غم نه از پی ناز
بر کشندت به دست عافیتی آخر این پوستهای عاریتی
تا چو از خاک خود برون آیی تا در آن دم ز آب چون آیی
راد مردی گزین تو با دل خوش همچو سفله مباش خواری کش
اهل دنیا به خوبی و زشتی خفتگانند جمله در کشتی
بادبان برکشیده بهر سفر خاک تیره ز آب و نار شمر
غافل از روی جهل و از ادبیر ابلقان سوارکش در زیر
کی بایستد مگر دمی به غرور از خدای و ز خلق یکسر دور
هرکه گشت از غرور و غفلت مست نیکی آن جهان بداد ز دست
نه شتاب آیدت به کار و نه صبر زانکه بشتافت و صبر کرد آن گبر
هادی ره بجز هدایت نیست وآن طریق اندرین ولایت نیست
کی غم بوسه و کنار خورد هرکه او کوک و کو کنار خورد
علم دین کان به غفلتی شنوی نکند اعتقاد و دینت قوی
لالهٔ غفلتی نه ای بنده دل سیه عمر کوته و خنده
تا بنگذشت عاقل از آتش کی برآید ز جانش خندهٔ خوش