حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الاوّل: در توحید باری تعالی

سنایی

فی‌الهدایة

سنایی
سبب هدیهٔ ایادی او نفس را مهتدی و هادی او
در ره شرع و فرض و سنت خویش منت حق شمر نه منت خویش
نوربخش یقین و تلقین اوست هم جهان بان و هم جهان بین اوست
چون پرستد تن گران او را چه شناسد روان و جان او را
سنگ پاره است لعل کان آنجا بوالفضولست عقل و جان آنجا
بی زبانی ثنا زبان تو بس هرزه گویی غم و زیان تو بس
منت کردگار هادی بین کادمی را زجمله کرد گزین
از پس کفر اهل دینمان کرد به سیاهی سپیدبین مان کرد
حضرتش را برای ماده و نر بی نیازی ز پیر و پیغمبر
کرده از بهر رهبری شش میر گربه ای را فتی سگی را پیر
تو مر آنرا که رخ به حق نارد بت شمر هرچه داند و دارد
رهبرت لطف او تمام بود چرخ از آن پس ترا غلام بود
روی برتافته ز حضرت حق من نگویم که مردمست الحق
سگ به از ناکسی که روی بتافت زانکه ناجسته سگ شکار نیافت
سگ کهدانی از چه فربه شد نه ز تازی به کارها به شد
خود ز رخسار صبح و پشت شفق در ره عشق پیش رو سوی حق
روز کهْ بود که پرده در باشد شب که باشد که پرده گر باشد
هرکه آمد بدو و گوش آورد خود نیامد که لطف اوش آورد
هم از او دان که جان سجود کند کابر هم ز آفتاب جود کند
هر هدایت که داری ای درویش هدیهٔ حق شمر نه کردهٔ خویش
آل برمک ز جود کس گشتند با سخاوت چو همنفس گشتند
نام ایشان چون روح باقی ماند ورچه گردون فنای ایشان خواند
قوم این روزگار گرچه خوشند چون مگس شوخ چشم و دیده کشند
به سخن چون شکر همه نوشند به سخا دل درند و جان جوشند