دیوان اشعار - قصاید و قطعات

سنایی

شمارهٔ ۱۰۹

سنایی
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس نخواهم نیز عاقل بود و فرناس
مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل چه خواهم کرد زهد و فضل عباس
بیاور طاس می بر دست من نه به جای چنگ بر زن طاس بر طاس
قرین و جنس من خمار و مطرب بسنده ست از همه اقران و اجناس
مرا باید خراباتی شناسد خطیب و قاضیم گو هیچ مشناس
می است الماس و گوهر شادمانی نگردد سفته گوهر جز به الماس
می و معشوق را بگزین به عالم جز این دیگر همه رزق است و ریواس
چه خواهم برد از دنیا به آخر دلی پر حسرت و یک جامه کرباس
چه گویید اندرین معنی که گفتم اجیبوا ما سالتم ایها الناس
رفیقا جام می بر یاد من خور که زیر آسیای غم شدم آس