دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۳۵

سنایی
صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی
ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی
از پی نظارهٔ آن شوخ چشم شوی جدا گشته ز زن زن ز شوی
بوسه همی رفت چو باران ز لب در طرب و خنده و درهای و هوی
بهر غذای دل از آنوقت باز بوسه چنانست لبم گرد کوی
ریخت همی آب شب و آب روز آتش رویش به شکنهای موی
همچو سنایی ز دو رویان عصر روی بگردان که نیابیش روی