دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۸۹

سنایی
از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی
شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارش با پاک بری عشوه دهی شوخ دغایی
گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگر جز آنکه کند با من بیچاره جفایی
تا چند کند جور و جفا با من عاشق ناکرده به جای من یکروز وفایی
تا چند کشم جورش من بنده به دعوی یعنی که همی آیم من نیز ز جایی
دانم که خلل ناید در حشمت او را گر عاشق او باشد بیچاره گدایی
گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل گوید که مرا هست درین هر دو ریایی
خورشید رخست او و سنایی را زان چه چون نیست نصیب او هر روز ضیایی