دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۷۳

سنایی
دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده ایم
ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده ایم
بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش زرد رخساریم و از جورت به جان آزرده ایم
ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز گویی از روم و خزر نزدت اسیر آورده ایم
از برای کشتن ما چند تازی اسب کین کز جفایت مرده و دل در غمت پرورده ایم
تا تولا کرده ایم از عاشقی در دوستیت چون سنایی از همه عالم تبرا کرده ایم