دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۴۷

سنایی
فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم
به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر عقیق افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم
کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم
بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم
دهانش نیم دینارست و دینارست روی من چو از دینار بی بهرم به رخ دینار چون باشم
ز بی خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم «همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم»