دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۴۳

سنایی
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم
زان غمزهٔ غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم