دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۲۲۹

سنایی
تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم
از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم
آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم
همچون تو شدم مغ از دل صافی خود را ز پی تو ملحدی کردم
در طمع وصال تو به نادانی مال و تن خویش را سدی کردم
کز رفق سنایی اندرین حالت از راه مغان ره هدی کردم