دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۸۴

سنایی
دلبر من عین کمالست و بس چهرهٔ او اصل جمالست و بس
بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست و بالست و بس
در ره او جستن مقصود از او هم به سر او که محالست و بس
از همه خوبی که بجویی ز دوست بوسه ای از دوست حلالست و بس
چند همی پرسی دین تو چیست دین من امروز سوالست و بس
نزد تو اقبال دوامست و عز نزد من اقبال زوالست و بس
حالی یابم چو کنم یاد ازو دین من آن ساعت حالست و بس
پرده منم پیش چو برخاستم از پس آن پرده وصالست و بس