دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۸۲

سنایی
با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک وز تابش روی تو برآید دو شب از روز
بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل گر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز
هر چند همه دفتر عشاق بخواندیم با این همه در عشق تو هستیم نو آموز
در مملکت عاشقی از پسته و بادام بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز
تا دیدهٔ ما جز به تو آرام نگیرد از بوسه ش مهری کن و ز غمزه ش بردوز
با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز