دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

سنایی
ثابت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد
با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و طنبور مناجات کرد
آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد
نغمهٔ او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مرا مات کرد
تا که به من داد و گفت:«خذ» اغلب انفاس مرا هات کرد
آنکه همی دعوی بر هر کسی روز و شب از راه کرامات کرد
حال سنایی دل اهل خرد خاک گمان بر سر طامات کرد
با دل و با دیدهٔ چرخ فلک دال دل خویش مباهات کرد
دیدهٔ بردوخته چون برگشاد راز دل خویش مقامات کرد
بحر محیط او به یکی دم بخورد پس بشد و قصد سماوات کرد
دست به هم بر زد و ناگه به شوق زان همه شب دوش لباسات کرد
بست در صومعه و خویش را چاکر و شاگرد خرابات کرد
کشف که داند که کند آنکه او فضل برو سید سادات کرد
ماند سنایی را در دل هوس صومعه پر هزل و خرافات کرد