جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۱۰۷ - تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین

سلمان ساوجی
ز شوق ملک چین آهی بر آورد به نرگس زار آب از دل در آورد
شد از آه ملک خورشید در تاب ملک را گفت: کای شمع جهانتاب
چرا هر لحظه دود از دل برآری؟ چرا خونین اشک از دیده باری؟
همانا از هوا می ریزی این دمع سرت با شاهدی گرمست چون شمع
زعشقت بر جگر پندار داغیست به ملک چین تورا چشم و چراغیست
ولی جایی که چشم خور فروزد کسی چون از برای شمع سوزد؟»
ملک گفت: «ای چراغ بزم انجم سر زلفت سواد چشم مردم
سرشک ما که هست ما در آورد غم مادر به چشم ما درآورد
تو قدر صحبت مادر چه دانی که از مادر دمی خالی نمانی؟
وجودم را تب غربت بفرسود تنم در بوته هجران بپالود
بر احوال من آنکس اشک پاشد که روزی رنج غربت دیده باشد
از آن پژمرده شد گلبرگ سوری که در طفلی ز مسکن جست دوری
از آن رو سرو باشد تازه و تر که پا از مرز خود ننهد فراتر
به خاور بین عروس خاوری را به رخ مانند گلبرگ تری را
وز آنجا سوی مغرب چون سفر کرد به غربت بین که چون شد چهره اش زرد
به اقبالت به هر کامی رسیدم می عشرت ز هر جامی چشیدم
کنون باید به نوعی ساخت تدبیر که بینم باز روی مادر پیر
عنان بر جانب چین آری از روم همایون سایه اندازی بر آن بوم
بهارش را دمی آرایش گل کنی اطراف چین پر مشک سنبل»
صنم را رخ ز تاب دل برافروخت دلش بر آتش سودای جم سوخت
به جم گفت: «این حدیث امشب به افسر بگوید تا کند معلوم قیصر
ببینم تا چه فرمان می دهد شاه ترا از رای شه گردانم آگاه
به نزد مادر آمد صبح خورشید حکایت باز گفت از قول جمشید
که: «جم را شوق مادر گشته تازه ازین درگاه می خواهد اجازه
تو می دانی که جم را جای چین است ز چینش تا بدخشان در نگین است
بدین کشور نخواهد دل نهادن سریر ملک چین بر باد دادن
گه از مادر سخن گوید گه از باب بباید یک نظر کردن درین باب
بباید دل زغم پرداخت مارا بسیج راه باید ساخت مارا»
چو بشنید افسر افسر بر زمبن زد گره بر ابرو و چین بر جبین زد
بر آشفت از حدیث رفتن جم به دختر گفت: « ازین معنی مزن دم
ترا بس نیست کاشفتی جهانی گزیدی از جهان بازارگانی؟
بدو دادی سپاه و گنج این بوم کنون خواهد به چینت بردن از روم
چو خورشید آن عتاب مادری دید بگردانید وضع و خوش بخندید
به مادر گفت: «ای پر مهر مادر همانا کردی این گفتار باور
ز چین جمشید بیزارست حالی ز مادر من نخواهم گشت خالی
ملک را این حکایت نیست در دل نهد یک موی من با چین مقابل
مزاحی کردم و نقشی نمودم ترا در مهر خود می آزمودم
من از پیش تو دوری چون گزینم روم با چینیان در چین نشینم؟
بدین باد و فسون چندانش دم داد که افسر گشت ازین اندیشه آزاد
ز پیش مادر آمد نزد جمشید که: «می باید برید از رفتن امید
همی باید نهادن دل بدین بوم و یا خود بی اجازت رفتن از روم»
ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟ نگارستان چین کوی نگارست
مرا مشک ختن خاک در تست سواد چین دو زلف عنبر تست
به هر جایی که فرمایی روانم به هر نوعی که می رانی برانم
اگر گویی که شو خاک ره روم غبارم بر ندارد باد ازین بوم
وگر گویی که در چین ساز مسکن شوم آزرم مردم را کشامن
حکایت را بدان آمد فروداشت که: «ما را فرصتی باید نگه داشت
شبی بر باد پایان زین نهادن ازینجا سر به ملک چین نهادن
ملک بر عادت آمد نزد قیصر به قیصر گفت کای دارای کشور
زمان عشرت و فصل بهار است هوا پر مرغ و صحرا پر شکار است
هوای دشت جان می بخشد امروز ز لاله خون روان می بخشد امروز
همه کهسار پر آوای رود است همه صحرا پر از بانگ سرود است
به صحرا تازی اسبان را بتازیم به بازان در هوا نقشی ببازیم
دلش خرم شود شه زاده خورشید که بادا بر سرش ظل تو جاوید
هوس دارد که بر عزم شکاری رود بیرون به طرف مرغزاری
به پاسخ گفت کین عزمی صواب است شما را عشرت و روز شباب است
زمان نوبهار و نوجوانی است اوان عیش و عهد کامرانی است
بباید چند روزی گشت کردن ز جام لاله گونی باده خوردن
چو از قیصر اجازت یافت جمشید به ساز راه شد مشغول خورشید
ز گنج و گوهر و خلخال و یاره ز تاج و تخت و طوق و گوشواره
ز دیبا و غلام و چارپا نیز ز لالا و پرستاران و هر چیز
که بتوانست با خود کرد همراه به عزم صید بیرون رفت با شاه
در آن تخجیر گه بودند ده روز به روز اختیار و بخت پیروز
از آنجا رخ به سوی چین نهادند پس از سالی به حد چین فتادند
همه ره در نشاط و کام بودند ندیم چنگ و یار جام بودند
سحرگاهی بشیر آمد به فغفور که آمد رایت جمشید منصور
به پیروزی رسید از روم جمشید چو عیسی همعنانش مهد خورشید
ملک فغفور چون این مژده بشنید گل پژمرده عمرش بخندید
ملک فغفور بود از غم به حالی که کس بازش ندانست از خیالی
ز تنهایی تن مسکین همایون چو ناری باره او غرقه در خون
نسیم یوسفش پیوند جان شد همایون چون زلیخا نوجوان شد
ز شادی شد ملک را پشت خم راست ندای مرحبا از شهر برخاست
درخت بخت گشت از سر برومند که آمد تاج را بر سر خداوند
همای چتر شاهی کرد پر باز که آمد شاهباز سلطنت باز
ملک فرمود آذین ها ببستند ز هر سو با می و رامش نشستند
چو پیدا گشت چتر شاه جمشید زده سر از جناح چتر خورشید
چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشد وزین زیبا و دلکش تر چه باشد
که یاری دل ز یاری بر گرفته که ناگه بیندش در بر گرفته
فرود آمد ز مرکب شاه کشور گرفت آرام دل را تنگ در بر
همایون را چو باز آمد به تن هوش گرفت آن سر و سیمین را در آغوش
چو جان نازنینش داشت در بر هزاران بوسه زد بر چشم و بر سر
ملک در دست و پای مادر افتاد سرشک آتشین از دیده بگشاد
چو از مادر جدا شد شاه جمشید همایون رفت سوی مهد خورشید
همایون دید عمری در عماری چو در زرین صدف در دراری
چو پیدا شد رخ خورشید انور بر آمد نعره الله اکبر
همایون در رخش حیران فرو ماند سپاس صنع یزدان بر زبان راند
به دامنها گهر با زر برآمیخت به دامن بر سرش گهر فرو ریخت
همه با گوهر و سیم نثاری چو ابر بهمن و باد بهاری
ز صحن دشت تا درگاه شاپور مرصع بود خاک از در منثور
ز دیبا فرشها ترتیب کردند رخ دیبا به زر تذهیب کردند
به هر جایی گل اندامی ستاده چو گل زرین طبق بر کف نهاده
به هر جانب چو لاله دلفروزی همی افروخت مشکین عود سوزی
ملک جمشید با این زیب آیین به فال سعد منزل ساخت در چین
خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهی عین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی
برخاست رای هندو از ملک شام بنشست سلطان نیمروزی در چین پادشاهی
ملک فغفورش اندر بارگه برد بدو تاج و سریر و ملک بسپرد
به شاهی بر سر تختش نشاندند ملک جمشید را فغفور خواندند
بزرگان گوهر افشاندند بر جم به شاهی آفرین خواندند بر جم
چو کار ملک بر جمشید شد راست به داد و عدل گیتی را بیاراست
چنان عمری به عدل و داد می داشت به آخر درگذشت او نیز بگذاشت
چنین بود ای برادر حال جمشید جهان بر کس نخواهد ماند جاوید
چو خورشید ار شوی بر چرخ گردان به زیر خاک باید گشت پنهان
چو جمشید ار بود بر باد تختت جهان آخر دهد بر باد رختت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ز شوق ملک چین آهی بر آورد به نرگس زار آب از دل در آورد

جمشید از شدت اشتیاق به سرزمین چین آهی از دل برکشید که باعث شد از چشمانش (مانند گل نرگس) سیل اشک جاری شود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است و رواج در ادبیات کلاسیک دارد.

شد از آه ملک خورشید در تاب ملک را گفت: کای شمع جهانتاب

خورشید با شنیدن آه جمشید که عالم را در تب و تاب انداخت، به او گفت: ای کسی که مثل شمع جهان‌تابی.

نکته ادبی: شمع جهان‌تاب در اینجا صفتی است برای زیبایی و درخشش جمشید.

چرا هر لحظه دود از دل برآری؟ چرا خونین اشک از دیده باری؟

چرا پیوسته از دل آه می‌کشی و چرا اشک خونین از چشمانت می‌باری؟

نکته ادبی: اشک خونین کنایه از غم و اندوه عمیق و جانکاه است.

همانا از هوا می ریزی این دمع سرت با شاهدی گرمست چون شمع

حتماً به خاطر عشق به معشوقی (شاهد) در کشورت، این‌گونه اشک می‌ریزی و مانند شمع در تب و تاب هستی.

نکته ادبی: شاهد در اینجا به معنای معشوق زیبا است.

زعشقت بر جگر پندار داغیست به ملک چین تورا چشم و چراغیست

گویا در عشق کسی می‌سوزی و به آن شخص در چین دلبسته‌ای که برایت همچون چشم و چراغ عزیز است.

نکته ادبی: چشم و چراغ ترکیبی است برای بیان نهایت عزیزی و اهمیت یک فرد.

ولی جایی که چشم خور فروزد کسی چون از برای شمع سوزد؟»

اما وقتی خورشید زیبایی و درخشش من (که همچون خورشید هستم) در اینجا هست، کسی چرا باید برای شمعی (معشوق دیگر) بسوزد؟

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از خودِ گوینده (پرنسس) است که خود را خورشید می‌نامد.

ملک گفت: «ای چراغ بزم انجم سر زلفت سواد چشم مردم

جمشید پاسخ داد: ای کسی که نورافشانی‌ات، بزم ستارگان را روشن می‌کند و زلف تو سیاهی چشم مردم است.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و جوهر است که در اینجا برای توصیف زیبایی زلف به کار رفته است.

سرشک ما که هست ما در آورد غم مادر به چشم ما درآورد

اشک ما نشان‌دهنده رنج ماست و به یاد مادر، غم او را در چشمان ما تازه می‌کند.

نکته ادبی: درآوردن غم به چشم کنایه از جاری شدن اشک به خاطر یادآوری غم است.

تو قدر صحبت مادر چه دانی که از مادر دمی خالی نمانی؟

تو قدر همنشینی با مادر را چه می‌دانی، وقتی که لحظه‌ای از او جدا نمی‌مانی؟

نکته ادبی: تضمین یا تأکید بر این نکته که درد دوری را فقط کسی می‌فهمد که آن را چشیده باشد.

وجودم را تب غربت بفرسود تنم در بوته هجران بپالود

تبِ دوری از وطن و غربت، وجودم را تحلیل برده و بدنم در آتش فراق گداخته شده است.

نکته ادبی: بوته هجران استعاره از سختی و پالایش در آتش دوری است.

بر احوال من آنکس اشک پاشد که روزی رنج غربت دیده باشد

کسی حال و احوال مرا درک می‌کند و با من همدلی می‌کند که خود روزی درد غربت را چشیده باشد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی که تنها دردمند، درد دردمند را می‌شناسد.

از آن پژمرده شد گلبرگ سوری که در طفلی ز مسکن جست دوری

گلبرگ‌های (زیبایی) فرد به این دلیل پژمرده می‌شود که در کودکی از وطن و مسکن خود دور افتاده باشد.

نکته ادبی: گلبرگ سوری استعاره از چهره و طراوت جوانی است.

از آن رو سرو باشد تازه و تر که پا از مرز خود ننهد فراتر

سرو به این دلیل تازه و سرسبز است که هرگز از جایگاه اصلی خود دور نمی‌شود و پا از مرز خود فراتر نمی‌نهد.

نکته ادبی: تشبیه سرو به انسان‌های اصیل و استوار که ریشه در خاک خود دارند.

به خاور بین عروس خاوری را به رخ مانند گلبرگ تری را

به خورشیدِ مشرق نگاه کن که در وطن خود چه درخشان و مانند گلبرگ تازه است.

نکته ادبی: عروس خاوری کنایه از خورشید است که در شرق طلوع می‌کند.

وز آنجا سوی مغرب چون سفر کرد به غربت بین که چون شد چهره اش زرد

و وقتی همان خورشید به مغرب (غربت) سفر می‌کند، ببین که چگونه در اثر غربت چهره‌اش زرد و پژمرده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان شکوه در وطن و افسردگی در غربت.

به اقبالت به هر کامی رسیدم می عشرت ز هر جامی چشیدم

در سایه اقبال و بزرگواری تو، به هر چه می‌خواستم رسیدم و از جام‌های شادی تو نوشیدم.

نکته ادبی: می عشرت استعاره از شادی و رفاه است.

کنون باید به نوعی ساخت تدبیر که بینم باز روی مادر پیر

اکنون باید به نوعی تدبیر کنم و چاره‌ای بیندیشم که دوباره بتوانم چهره مادر پیرم را ببینم.

نکته ادبی: ساخت تدبیر کنایه از اندیشیدن و برنامه‌ریزی کردن است.

عنان بر جانب چین آری از روم همایون سایه اندازی بر آن بوم

باید از روم به سمت چین حرکت کنی و سایه همایون خود را بر آن سرزمین بگسترانی.

نکته ادبی: همایون سایه کنایه از حضور پادشاهانه و پربرکت است.

بهارش را دمی آرایش گل کنی اطراف چین پر مشک سنبل»

بهار چین را با گل‌ها بیارایی و دشت‌هایش را پر از سنبل‌های معطر کنی.

نکته ادبی: مشک سنبل استعاره از عطر خوش و زیبایی طبیعت است.

صنم را رخ ز تاب دل برافروخت دلش بر آتش سودای جم سوخت

چهره خورشید از حرارت عشق و دلتنگی جمشید برافروخت و دلش در آتش این آرزو سوخت.

نکته ادبی: سودای جم کنایه از عشق و آرزوی جمشید است.

به جم گفت: «این حدیث امشب به افسر بگوید تا کند معلوم قیصر

به جمشید گفت: امشب این درخواست تو را به مادرم (افسر) می‌گویم تا قیصر (پادشاه) نیز مطلع شود.

نکته ادبی: افسر در اینجا نام مادر یا ملکه است.

ببینم تا چه فرمان می دهد شاه ترا از رای شه گردانم آگاه

ببینم شاه چه فرمانی می‌دهد و تو را از تصمیم او آگاه خواهم کرد.

نکته ادبی: رای شاه به معنای تصمیم و نظر پادشاه است.

به نزد مادر آمد صبح خورشید حکایت باز گفت از قول جمشید

صبح‌هنگام، خورشید نزد مادر رفت و داستان و تقاضای جمشید را بازگو کرد.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از دختر جوان (پرنسس) است که به مادر مراجعه می‌کند.

که: «جم را شوق مادر گشته تازه ازین درگاه می خواهد اجازه

گفت: شوق دیدار مادر در دل جمشید تازه شده و از درگاه شما اجازه رفتن می‌خواهد.

نکته ادبی: ازین درگاه اشاره به دربار و تختگاه پادشاه است.

تو می دانی که جم را جای چین است ز چینش تا بدخشان در نگین است

تو می‌دانی که وطن اصلی جمشید چین است و از چین تا بدخشان همه تحت سلطه اوست.

نکته ادبی: در نگین است کنایه از تحت سلطه و در اختیار بودن است.

بدین کشور نخواهد دل نهادن سریر ملک چین بر باد دادن

او نمی‌خواهد دل از این کشور بکند و تاج و تخت چین را به باد فنا بدهد.

نکته ادبی: بر باد دادن کنایه از نابود کردن و از دست دادن است.

گه از مادر سخن گوید گه از باب بباید یک نظر کردن درین باب

گاهی از مادر و گاهی از پدر سخن می‌گوید، پس باید در این مورد فکر و بررسی کنیم.

نکته ادبی: در این باب کنایه از در این مورد یا درباره این موضوع است.

بباید دل زغم پرداخت مارا بسیج راه باید ساخت مارا»

باید غم را از دل بیرون کنیم و برای این سفر و راه چاره‌ای بیندیشیم.

نکته ادبی: بسیج راه کنایه از آماده شدن برای سفر است.

چو بشنید افسر افسر بر زمبن زد گره بر ابرو و چین بر جبین زد

وقتی افسر (ملکه) این سخن را شنید، از خشم تاج بر زمین زد و اخم کرد.

نکته ادبی: گره بر ابرو و چین بر جبین زدن کنایه از شدت خشم و ناراحتی است.

بر آشفت از حدیث رفتن جم به دختر گفت: « ازین معنی مزن دم

از حرف رفتن جمشید برآشفت و به دخترش گفت: دیگر حرف این موضوع را نزن.

نکته ادبی: دم نزدن کنایه از سکوت کردن و حرفی نزدن است.

ترا بس نیست کاشفتی جهانی گزیدی از جهان بازارگانی؟

آیا برای تو کافی نیست که جهانی را عاشق خود کردی و از میان همه، این بازرگان‌زاده (جمشید) را انتخاب کردی؟

نکته ادبی: بازارگانی در اینجا اشاره به طبقه یا پیشینه جمشید است که ملکه او را تحقیر می‌کند.

بدو دادی سپاه و گنج این بوم کنون خواهد به چینت بردن از روم

سپاه و گنج این سرزمین را به او دادی، حالا می‌خواهد از روم تو را با خود به چین ببرد؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان قدرت دادن به داماد و ترس از دست دادن دختر.

چو خورشید آن عتاب مادری دید بگردانید وضع و خوش بخندید

وقتی خورشید آن خشم و سرزنش مادرانه را دید، رفتار خود را عوض کرد و با لبخند گفت.

نکته ادبی: وضع گرداندن کنایه از تغییر موضع یا تغییر لحن است.

به مادر گفت: «ای پر مهر مادر همانا کردی این گفتار باور

به مادر گفت: ای مادر پرمهر، راستی که این حرف‌های مرا باور کردی؟

نکته ادبی: گفتار باور کردن کنایه از جدی گرفتن حرف‌هاست.

ز چین جمشید بیزارست حالی ز مادر من نخواهم گشت خالی

جمشید در حال حاضر از چین بیزار است و من هرگز از پیش تو نمی‌روم.

نکته ادبی: خالی گشتن کنایه از دوری گزیدن و جدا شدن است.

ملک را این حکایت نیست در دل نهد یک موی من با چین مقابل

جمشید اصلاً چنین قصدی در دل ندارد و یک تار موی مرا با تمام چین عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: مو را با چیزی مقابل نهادن کنایه از برتری دادن آن چیز بر کل دارایی است.

مزاحی کردم و نقشی نمودم ترا در مهر خود می آزمودم

شوخی کردم و نقشی به دروغ زدم تا میزان مهر و محبت تو را بسنجم.

نکته ادبی: نقشی نمودن کنایه از صحنه‌سازی یا تظاهر است.

من از پیش تو دوری چون گزینم روم با چینیان در چین نشینم؟

من چطور دوری تو را انتخاب کنم و با چینیان در چین زندگی کنم؟

نکته ادبی: گزیدن در اینجا به معنای انتخاب کردن است.

بدین باد و فسون چندانش دم داد که افسر گشت ازین اندیشه آزاد

با این حرف‌های باد هوا و فریب، مادر را آرام کرد و افسر از آن فکر و نگرانی رها شد.

نکته ادبی: باد و فسون کنایه از سخنان بی‌پایه و فریب‌آمیز است.

ز پیش مادر آمد نزد جمشید که: «می باید برید از رفتن امید

از پیش مادر نزد جمشید آمد و گفت: باید امید رفتن به چین را قطع کنی.

نکته ادبی: بریدن امید کنایه از ناامید شدن از یک خواسته است.

همی باید نهادن دل بدین بوم و یا خود بی اجازت رفتن از روم»

یا باید دل به این سرزمین (روم) ببندی و یا بدون اجازه از روم فرار کنی.

نکته ادبی: نهادن دل به این بوم کنایه از پذیرش سکونت در آنجاست.

ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟ نگارستان چین کوی نگارست

شاه (جمشید) گفت: من با چین چه کاری دارم؟ برای من، نگارستان و زیبایی اصلی در کوی توست.

نکته ادبی: نگارستان کنایه از محل تجمع زیبایی‌هاست.

مرا مشک ختن خاک در تست سواد چین دو زلف عنبر تست

خاک درگاه تو برای من حکم مشک ختن (باارزش‌ترین چیز) را دارد و سیاهی زلف تو برای من همان سرزمین چین است.

نکته ادبی: مشک ختن نماد نهایت ارزش و خوشبویی در ادبیات است.

به هر جایی که فرمایی روانم به هر نوعی که می رانی برانم

هر جایی که بگویی روانم و هر طور که بخواهی با من رفتار کنی، می‌پذیرم.

نکته ادبی: راندن در اینجا به معنای رفتار کردن یا حکم کردن است.

اگر گویی که شو خاک ره روم غبارم بر ندارد باد ازین بوم

اگر بگویی خاک راه روم بشوم، حتی باد هم غبار مرا از این سرزمین بر نمی‌دارد (چون به تو وابسته‌ام).

نکته ادبی: اشاره به شدت دلبستگی که حتی باد هم نمی‌تواند او را از معشوق دور کند.

وگر گویی که در چین ساز مسکن شوم آزرم مردم را کشامن

و اگر بگویی در چین ساکن شو، آنجا را به خاطر تو برای مردم به گلستان تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: آزرم کنایه از مهر و محبت و نوازش مردم است.

حکایت را بدان آمد فروداشت که: «ما را فرصتی باید نگه داشت

حکایت به اینجا رسید که گفتند: ما باید فعلاً فرصت را غنیمت شماریم و صبر کنیم.

نکته ادبی: فرصت نگه داشتن کنایه از صبر و انتظار برای موقعیت مناسب است.

شبی بر باد پایان زین نهادن ازینجا سر به ملک چین نهادن

تا شبی بر اسب‌های تندرو زین بگذاریم و از اینجا به سمت ملک چین فرار کنیم.

نکته ادبی: بادپایان استعاره از اسب‌های بسیار سریع است.

ملک بر عادت آمد نزد قیصر به قیصر گفت کای دارای کشور

جمشید طبق روال معمول نزد قیصر رفت و گفت: ای پادشاه کشور.

نکته ادبی: دارای کشور لقبی برای احترام به پادشاه است.

زمان عشرت و فصل بهار است هوا پر مرغ و صحرا پر شکار است

الان فصل بهار و وقت خوش‌گذرانی است، هوا پر از پرنده و دشت پر از شکار است.

نکته ادبی: عشرت به معنای شادمانی و لذت بردن از ایام است.

هوای دشت جان می بخشد امروز ز لاله خون روان می بخشد امروز

طبیعتِ امروز در دشت، جان تازه‌ای به آدمی می‌بخشد و لاله‌های سرخ، گویی خونِ تازه‌ای در رگ‌های زمین می‌دوانند.

نکته ادبی: لاله خون‌روان: تشبیه لاله به خونِ جاری به دلیل رنگ سرخ و استعاره از شورِ زندگی در بهار.

همه کهسار پر آوای رود است همه صحرا پر از بانگ سرود است

کوهستان پر از صدای رودخانه‌ها شده و صحرا از نغمه‌ها و سرودهای طبیعت آکنده است.

نکته ادبی: کهسار: واژه‌ای کهن به معنای کوهستان.

به صحرا تازی اسبان را بتازیم به بازان در هوا نقشی ببازیم

بیایید اسب‌های تندرو را در دشت بتازیم و در پهنه‌ی آسمان، با بازهای شکاری، هنرنمایی کنیم.

نکته ادبی: تازی: در اینجا به معنای تندرو و چالاک است، نه لزوماً نژاد اسب.

دلش خرم شود شه زاده خورشید که بادا بر سرش ظل تو جاوید

دلِ شاهزاده‌ی خورشید‌سیما (جمشید) شادمان خواهد شد، مشروط بر اینکه سایه‌ی لطف و حمایت تو همواره بر سر او مستدام باشد.

نکته ادبی: ظل: به معنای سایه، استعاره از حمایت و پادشاهی.

هوس دارد که بر عزم شکاری رود بیرون به طرف مرغزاری

جمشید قصد دارد برای شکار، از قصر بیرون رفته و به سمت مرغزارهای سرسبز برود.

نکته ادبی: عزم: اراده و تصمیم قطعی.

به پاسخ گفت کین عزمی صواب است شما را عشرت و روز شباب است

در پاسخ به این درخواست، گفته شد که این تصمیم بسیار درست و بجاست، چرا که ایام جوانی، وقتِ خوش‌گذرانی و بهره‌مندی از زندگی است.

نکته ادبی: صواب: به معنای درست و نیکو.

زمان نوبهار و نوجوانی است اوان عیش و عهد کامرانی است

فصل بهار و دوران جوانی، بهترین فرصت برای کامرانی و بهره‌مندی از لذت‌های زندگی است.

نکته ادبی: اوان: به معنای هنگام و وقت.

بباید چند روزی گشت کردن ز جام لاله گونی باده خوردن

باید چند روزی به گشت و گذار پرداخت و از شرابِ سرخ‌رنگِ همچون لاله، نوشید.

نکته ادبی: جام لاله‌گون: استعاره از شراب سرخ.

چو از قیصر اجازت یافت جمشید به ساز راه شد مشغول خورشید

وقتی جمشید از قیصر اجازه گرفت، برای تدارک سفرِ شکار آماده شد.

نکته ادبی: ساز راه: تدارکات و اسباب سفر.

ز گنج و گوهر و خلخال و یاره ز تاج و تخت و طوق و گوشواره

با گنجینه‌ها، جواهرات، خلخال، بازوبند، تاج، تخت، طوق و گوشواره‌های گران‌بها [راهی شد].

نکته ادبی: یاره: بازوبند یا دستبند گران‌بها.

ز دیبا و غلام و چارپا نیز ز لالا و پرستاران و هر چیز

با پارچه‌های دیبای گران‌قیمت، غلامان، چهارپایان، پرستاران و هر آنچه که نیاز داشت.

نکته ادبی: لالا: در اینجا به معنای مربی و مراقب است.

که بتوانست با خود کرد همراه به عزم صید بیرون رفت با شاه

هر آنچه که می‌توانست با خود همراه کند را برداشت و برای شکار با شاه همراه شد.

نکته ادبی: تخجیر: شکارگاه.

در آن تخجیر گه بودند ده روز به روز اختیار و بخت پیروز

آن‌ها ده روز در آن شکارگاه، در اوجِ خوش‌بختی و پیروزی ماندند.

نکته ادبی: بخت پیروز: کنایه از طالع بلند و موفقیت.

از آنجا رخ به سوی چین نهادند پس از سالی به حد چین فتادند

پس از آن از آنجا به سمت چین حرکت کردند و پس از یک سال به مرزهای چین رسیدند.

نکته ادبی: حد چین: مرزها و قلمرو کشور چین.

همه ره در نشاط و کام بودند ندیم چنگ و یار جام بودند

تمام طول راه را در شادی و عیش و نوش گذراندند و همدمِ ساز و شراب بودند.

نکته ادبی: ندیم چنگ: کسی که همراه با نوای موسیقی است.

سحرگاهی بشیر آمد به فغفور که آمد رایت جمشید منصور

سحرگاه، بشارت‌دهنده‌ای نزد فغفور آمد و خبر داد که رایت (پرچم) پیروزمندانه جمشید وارد شد.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین.

به پیروزی رسید از روم جمشید چو عیسی همعنانش مهد خورشید

جمشید با پیروزی از روم آمد؛ همچون حضرت عیسی که گویی مهدِ خورشید با او همراه بود.

نکته ادبی: همعنان: همراه و هم‌رتبه.

ملک فغفور چون این مژده بشنید گل پژمرده عمرش بخندید

وقتی پادشاه چین (فغفور) این مژده را شنید، گویی گلِ پژمرده‌ی عمرش دوباره شکفت (شاد شد).

نکته ادبی: گل پژمرده عمر: استعاره از پیری یا غم که با خبر خوش زنده می‌شود.

ملک فغفور بود از غم به حالی که کس بازش ندانست از خیالی

فغفور چنان در غم فرو رفته بود که هیچ‌کس نمی‌توانست حالِ درونی او را دریابد.

نکته ادبی: خیال: در اینجا به معنای تصور و توهمِ ذهنی دیگران از حال اوست.

ز تنهایی تن مسکین همایون چو ناری باره او غرقه در خون

تنِ مسکین و رنجورِ همایون، به دلیل تنهایی، در میانِ غم همچون زخمی خونین بود.

نکته ادبی: ناری: در اینجا به معنای آتشین یا سوزان؛ غرقِ در خون: کنایه از شدت درد و غم.

نسیم یوسفش پیوند جان شد همایون چون زلیخا نوجوان شد

نسیمِ خبرِ رسیدنِ یوسف (جمشید)، پیوندِ جانِ او شد و همایون همچون زلیخا که یوسف را دید، جوان گشت.

نکته ادبی: تشبیه همایون به زلیخا و جمشید به یوسف، برای نشان دادن شدت شوق و بازگشت شور جوانی.

ز شادی شد ملک را پشت خم راست ندای مرحبا از شهر برخاست

از شدت شادی، پشتِ خمیده‌ی پادشاه (فغفور) راست شد و بانگِ خوش‌آمدگویی از شهر برخاست.

نکته ادبی: کنایه از رفعِ پیری و ناتوانی در اثر شادی.

درخت بخت گشت از سر برومند که آمد تاج را بر سر خداوند

درختِ بخت و اقبال دوباره به ثمر نشست، چرا که صاحبِ تاج و تخت بازگشت.

نکته ادبی: خداوند: در اینجا به معنای صاحب و مالکِ تاج.

همای چتر شاهی کرد پر باز که آمد شاهباز سلطنت باز

چترِ شاهی گشوده شد، چرا که آن شاهینِ بلندپروازِ سلطنت دوباره بازگشت.

نکته ادبی: همای: پرنده‌ای اساطیری که سایه‌اش بر سر هر کس بیفتد پادشاه می‌شود.

ملک فرمود آذین ها ببستند ز هر سو با می و رامش نشستند

پادشاه دستور داد شهر را آذین‌بندی کنند و مردم در هر سو به بزم و شادی پرداختند.

نکته ادبی: رامش: شادی و طرب.

چو پیدا گشت چتر شاه جمشید زده سر از جناح چتر خورشید

وقتی چترِ پادشاهی جمشید نمایان شد، گویی خورشید از کنار آن طلوع کرده است.

نکته ادبی: جناح: در اینجا به معنای کناره و پهلو.

چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشد وزین زیبا و دلکش تر چه باشد

چه خوش است و از این خوش‌تر و زیباتر چه می‌تواند باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر نهایت زیباییِ لحظه.

که یاری دل ز یاری بر گرفته که ناگه بیندش در بر گرفته

که کسی ناگهان یاری را که دل در گرو او داشت، در آغوش بگیرد.

نکته ادبی: یاری از یاری برگرفته: دلباختگی و عشق دوطرفه.

فرود آمد ز مرکب شاه کشور گرفت آرام دل را تنگ در بر

شاه از اسب پیاده شد و مایه آرامش دلش را در آغوش کشید.

نکته ادبی: مرکب: اسب.

همایون را چو باز آمد به تن هوش گرفت آن سر و سیمین را در آغوش

وقتی همایون هوش و حواسش سر جایش آمد، آن محبوبِ سیمین‌تن را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: سرِ سیمین: کنایه از زیبایی و درخشش چهره محبوب.

چو جان نازنینش داشت در بر هزاران بوسه زد بر چشم و بر سر

او را که جانِ نازنینش بود در بر گرفت و هزاران بوسه بر چشم و سرش زد.

نکته ادبی: جان نازنین: استعاره از محبوب.

ملک در دست و پای مادر افتاد سرشک آتشین از دیده بگشاد

پادشاه (جمشید) به پای مادر افتاد و اشک‌های سوزان از چشمانش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک آتشین: اشک داغ ناشی از شدت احساسات.

چو از مادر جدا شد شاه جمشید همایون رفت سوی مهد خورشید

وقتی جمشید از مادر جدا شد، همایون به سوی مهدِ خورشید (کاخ سلطنتی) رفت.

نکته ادبی: مهد خورشید: استعاره از جایگاه رفیع و نورانی.

همایون دید عمری در عماری چو در زرین صدف در دراری

همایون عمری را در هودج گذراند، چنان مرواریدی که در صدفی زرین باشد.

نکته ادبی: عماری: هودج یا کجاوه که بزرگان در آن می‌نشستند.

چو پیدا شد رخ خورشید انور بر آمد نعره الله اکبر

وقتی چهره نورانی جمشید نمایان شد، فریاد «الله اکبر» از شادی بلند شد.

نکته ادبی: خورشید انور: استعاره از چهره درخشان جمشید.

همایون در رخش حیران فرو ماند سپاس صنع یزدان بر زبان راند

همایون در زیباییِ چهره او حیران ماند و زبان به شکرِ آفرینشِ یزدان گشود.

نکته ادبی: صنع یزدان: هنر آفرینش خدا.

به دامنها گهر با زر برآمیخت به دامن بر سرش گهر فرو ریخت

در دامن‌هایشان طلا و جواهر ریختند و آن را بر سرش نثار کردند.

نکته ادبی: نثار: پاشیدن سکه و جواهر به نشانه شادی.

همه با گوهر و سیم نثاری چو ابر بهمن و باد بهاری

همه جا پر از نثارِ گوهر و سیم بود، همچون ابرِ بهمن و بادِ بهاری.

نکته ادبی: تشبیه نثار به باران بهاری برای نشان دادن کثرت.

ز صحن دشت تا درگاه شاپور مرصع بود خاک از در منثور

از صحنِ دشت تا درگاهِ شاپور، زمین از جواهراتِ پراکنده شده، مرصع (جواهرنشان) گشت.

نکته ادبی: مرصع: آراسته به جواهر.

ز دیبا فرشها ترتیب کردند رخ دیبا به زر تذهیب کردند

فرش‌های دیبایی پهن کردند و رخِ دیبا را با طلا تزیین نمودند.

نکته ادبی: تذهیب: طلاکاری و تزیین.

به هر جایی گل اندامی ستاده چو گل زرین طبق بر کف نهاده

در هر جایی زیبارویی ایستاده بود و طبق‌های زرین در دست داشت.

نکته ادبی: گل‌اندام: کنایه از معشوقه یا زیباروی.

به هر جانب چو لاله دلفروزی همی افروخت مشکین عود سوزی

در هر طرف، همچون لاله‌ای دلربا، عودسوزهای مشکین می‌سوخت.

نکته ادبی: مشکین عودسوز: استعاره از فضای معطر و عودسوزی که بوی مشک می‌دهد.

ملک جمشید با این زیب آیین به فال سعد منزل ساخت در چین

جمشید با این شکوه و آیین، در چین با فالِ نیک، مسکن گزید.

نکته ادبی: فال سعد: طالع نیک و میمون.

خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهی عین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی

وقتی خضرِ سپیدمو دم زد (سخن گفت)، آب حیات از حوضِ ماهی (کنایه از سرزمین چین یا آسمان) جوشید.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت جوانی و برکت به سرزمین، خضر نماد حکمت و جاودانگی.

برخاست رای هندو از ملک شام بنشست سلطان نیمروزی در چین پادشاهی

رایِ هندو از شام برخاست و سلطانِ نیمروز، در چین پادشاهی را آغاز کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده انتقال قدرت و جغرافیای پادشاهی.

ملک فغفورش اندر بارگه برد بدو تاج و سریر و ملک بسپرد

پادشاه (فغفور) او را به بارگاه برد و تاج و تخت و پادشاهی را به او سپرد.

نکته ادبی: سریر: تخت پادشاهی.

به شاهی بر سر تختش نشاندند ملک جمشید را فغفور خواندند

او را بر تختِ پادشاهی نشاندند و جمشید را فغفور (پادشاه چین) نامیدند.

نکته ادبی: اشاره به انتصاب جمشید به مقام سلطنت چین.

بزرگان گوهر افشاندند بر جم به شاهی آفرین خواندند بر جم

بزرگان بر سرِ جمشید گوهر افشاندند و او را به عنوان پادشاه تحسین کردند.

نکته ادبی: گوهر افشاندن: رسم نثار جواهر برای تبریک.

چو کار ملک بر جمشید شد راست به داد و عدل گیتی را بیاراست

وقتی کارِ پادشاهی برای جمشید استوار شد، با عدل و داد جهان را آراست.

نکته ادبی: داد: عدالت.

چنان عمری به عدل و داد می داشت به آخر درگذشت او نیز بگذاشت

او سال‌ها با عدل و داد حکومت کرد و سرانجام دنیا را وداع گفت و آن را ترک کرد.

نکته ادبی: درگذشت: کنایه از مرگ و پایان عمر.

چنین بود ای برادر حال جمشید جهان بر کس نخواهد ماند جاوید

ای برادر، سرنوشت و روزگارِ جمشید این‌گونه بود؛ بدان که این جهان برای هیچ‌کس پایدار و همیشگی باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: جمشید یکی از پادشاهان اساطیری ایران است که نماد شکوه و اقتدار بی‌نظیر به شمار می‌آید.

چو خورشید ار شوی بر چرخ گردان به زیر خاک باید گشت پنهان

حتی اگر تو همچون خورشید در بلندای آسمانِ گردان جای بگیری، باز هم سرنوشتِ نهایی تو این است که در اعماق خاک پنهان شوی و از میان بروی.

نکته ادبی: چرخ گردان در ادبیات کهن نماد آسمان و همچنین گردش روزگار است که همواره در حال تغییر است.

چو جمشید ار بود بر باد تختت جهان آخر دهد بر باد رختت

حتی اگر تخت پادشاهی تو نیز همچون جمشید بر باد سوار باشد و بر همه چیز مسلط باشی، سرانجام روزگار، بساطِ زندگی و ثروت تو را نیز بر باد خواهد داد و نابود خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به تختِ جمشید دارد که بنا بر اساطیر، بر باد سوار می‌شد و در آسمان حرکت می‌کرد.