جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۷۰ - رفتن جمشید به دژ خورشید و دیدن او

سلمان ساوجی
در آن غمنامه چون داد سخن داد دل خود در میان نامه بنهاد
بپیچید و نهادش پیش شکر که: «این غمنامه من پیش جم بر
بگو او را اگر داری سر ما بیا امشب گذر کن بر در ما
برین قصر است هندویی چو کیوان که هست او بر در خورشید تابان
ز یزر قلعه بر بالا به دولاب همه شب بهر مستان می کشد آب
بباید آمدن نزدیک آن دلو چو خورشیدی نشستن خوش در آن دلو
دگر بار از مدار چرخ شاید که این دولاب ما در گردش آید
بگویم تا در آرندت به دولاب شود باغ من از وصل تو سیراب
ترا ای ،آب حیوان، چند جویم؟ چه باشد گر تو باز آیی به جویم
چو چرخ این یوسف زرین رسن را برآورد از چه مشرق به بالا
دو بزم افروز خنیاگر چو ناهید برون رفتند شاد از پیش خورشید
به شهرستان قیصر سر نهادند ملک را زان سعادت مژده دادند
شکر بنهاد پیش شاه نامه ملک صد بار بوسیدش چو خامه
به حرفی کز سواد نامه برخواند هزارش دامن زر بر سر افشاند
بیاض کاغذش تعویض جان ساخت سوادش را سواد دیدگان ساخت
ملک با دیده یکسان می نهادش روان زو می چکید آب از سوادش
جهان چون در لباس شب روان شد ز سهمش روز در کنجی نهان شد
چو زنگی سیه در سهمگین شب نهاد انگشتشان انگشت بر لب
هوا پوشیده چشم زهره و ماه ز تاریکی کواکب کرده گم راه
کواکب کرده پنهان از فلک چهر تو پنداری پرید از آسمان مهر
زمین از آسمان پیدا نمی شد تو گفتی آسمان از جا همی شد
به خواب اندر شده بهرام و ناهید همه شب بر سر ره چشم خورشید
چو مه در جامه های شبروانه سوی دژ شد ملک آن شب روانه
پیاده شکر و مهراب با شاه چو ناهید و عطارد در پی ماه
بدان دژ متصل گشتند با خوف همی کردند گرد آن حرم طوف
چو چشم جم سیاهی دید مهراب که از خندق به بالا می کشد آب
ملک را گفت این آن وعده گاهست که شکر گفت و این شخص آن سیاه است
ز بالا منتظر بر منظری ماه نهاده دیده امید بر راه
سوادی دید دل دادش گوائی که خواهد دید از آنجا روشنائی
چمان شد سوی دولاب آن سهی سرو روانی رفت چون خورشید در دلو
فرود آمد به شاه آن آیت حسن چو ماه چارده در غایت حسن
چو بارانی که شب از لطف باری فرو بارد به گلبرگ بهاری
ملک خورشید را شب در هوا دید چو صبح صادق از شادی بخندید
روان چون ماه شد در پایش افتاد گرفتش در کنار آن سروآزاد
دو عاشق دستها در گردن هم بسی بگریستند از شادی و غم
دو ماه مهربان، دو یار عاشق به شکل توأمان هر دو موافق
ملک را گفت: «ای جان تن و هوش مرا یکبارگی کردی فراموش
کجا شد آن همه میثاق و سوگند؟ کجا رفت آن همه پیمان و پیوند؟
چرا ای سرو ناز از ما بریدی؟ مگر یاری دگر بر ما گزیدی؟
ز پیش دوستانم راندی ای دوست بکام دشمنم بنشاندی ای دوست
تو رسوا کرده ای در کوی و برزن همه راز مرا بر مرد و بر زن
مرا از تخت و گنج و پادشاهی بر آوردی ، ازین بدتر چه خواهی؟
تو همچون لاله و گل با پیاله چو بلبل من قرین آه و ناله

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی پرشور و دلهره‌آور از وصالِ دو دلداده است که در فضای شب‌هنگام و با تدبیری زیرکانه صورت می‌گیرد. شاعر با بهره‌گیری از پیوند میان عالم خاکی و افلاک و استفاده از نمادهای اخترشناسانه، جدایی و انتظار را به تصویر می‌کشد.

مضمون اصلی، تبیینِ دردِ هجران و شادیِ وصال است که در بستری از تصاویر شاعرانه، همچون پیوند میان آب و آتش، نامه و جان، و زمین و آسمان نمود یافته و سرانجام به شکایتی عاشقانه در دیدارِ دو دلداده ختم می‌شود.

معنای روان

در آن غمنامه چون داد سخن داد دل خود در میان نامه بنهاد

در آن نامه‌ای که از غم و اندوه لبریز بود، حقِ سخن را به تمامی ادا کرد و گویی که جانِ خویش را در میانِ آن نامه جای داد.

نکته ادبی: داد سخن دادن: کنایه از به کمال سخن گفتن و حق مطلب را ادا کردن است.

بپیچید و نهادش پیش شکر که: «این غمنامه من پیش جم بر

نامه را پیچید و نزد شکر برد و گفت: این نامه غم‌نامه‌ی من است، آن را نزد جم ببر.

نکته ادبی: جم در اینجا نامِ شخصیتِ محبوب یا معشوق است و نه الزاما پادشاه اساطیری جمشید.

بگو او را اگر داری سر ما بیا امشب گذر کن بر در ما

به او بگو اگر هنوز میل و اشتیاقی به ما داری، امشب بیا و از درِ خانه‌ی ما گذر کن.

نکته ادبی: داشتنِ سرِ کسی: کنایه از تمایل و اشتیاق داشتن به کسی است.

برین قصر است هندویی چو کیوان که هست او بر در خورشید تابان

بر این قصر، نگهبانی (هندو) قرار دارد که همچون ستاره کیوان (زحل) است و او بر دروازه‌ی خورشیدِ تابان ایستاده است.

نکته ادبی: هندو در ادب کهن گاه به معنای غلام سیاه‌پوست یا نگهبان است. کیوان نمادِ سنگینی و وقار و دوری است.

ز یزر قلعه بر بالا به دولاب همه شب بهر مستان می کشد آب

از چاهِ قلعه، با استفاده از دولاب (چرخ آب‌کِش)، تمام شب برای مستان آب می‌کشد.

نکته ادبی: دولاب دستگاهی چوبی برای کشیدن آب از چاه است.

بباید آمدن نزدیک آن دلو چو خورشیدی نشستن خوش در آن دلو

باید نزدیک آن دلوِ آب بیایی و همچون خورشیدی در آن دلو بنشینی.

نکته ادبی: در اینجا دلو به دو معناست؛ یکی سطل آب و دیگری صورت فلکیِ دلو.

دگر بار از مدار چرخ شاید که این دولاب ما در گردش آید

شاید دوباره با گردشِ چرخِ فلک، این دولابِ ما هم به حرکت درآید.

نکته ادبی: مدار چرخ: اشاره به گردش افلاک و تقدیر دارد.

بگویم تا در آرندت به دولاب شود باغ من از وصل تو سیراب

می‌گویم تا تو را به وسیله دولاب بالا بیاورند تا باغِ وجود من از وصلِ تو سیراب شود.

نکته ادبی: آب‌ دادن به باغ، استعاره از بهره‌مند شدن از دیدار یار است.

ترا ای ،آب حیوان، چند جویم؟ چه باشد گر تو باز آیی به جویم

ای آبِ زندگانی، تا کی تو را بجویم؟ چه می‌شود اگر تو دوباره به سمتِ من بیایی؟

نکته ادبی: آب حیوان: استعاره از معشوقی که باعث حیات و شادی روح است.

چو چرخ این یوسف زرین رسن را برآورد از چه مشرق به بالا

وقتی که چرخِ فلک این یوسف (یار زیبا) را که در ریسمانِ طلایی قرار داشت، از چاهِ مشرق به بالا کشید.

نکته ادبی: یوسف زرین رسن: استعاره از خورشید یا محبوب زیبایی که از چاه بیرون آمده.

دو بزم افروز خنیاگر چو ناهید برون رفتند شاد از پیش خورشید

دو فردِ بزم‌آرا و خوش‌سخن (مانند ستاره ناهید) شادمان از نزد خورشید (پادشاه/یار) بیرون رفتند.

نکته ادبی: ناهید نماد زیبایی و موسیقی است.

به شهرستان قیصر سر نهادند ملک را زان سعادت مژده دادند

به سمتِ شهرِ قیصر راهی شدند و پادشاه را از این سعادت مژده دادند.

نکته ادبی: شهرستان به معنای شهر بزرگ و آباد است.

شکر بنهاد پیش شاه نامه ملک صد بار بوسیدش چو خامه

شکر، نامه را نزد پادشاه گذاشت و پادشاه صدها بار نامه را مانند قلم بوسید.

نکته ادبی: بوسیدنِ نامه مانند خامه (قلم)، نشان‌دهنده احترام و اشتیاق شدید است.

به حرفی کز سواد نامه برخواند هزارش دامن زر بر سر افشاند

با هر حرفی که از سیاهیِ نوشته‌های نامه می‌خواند، هزاران سکه زر بر سرِ نامه‌رسان نثار کرد.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهیِ مرکب و نوشته است.

بیاض کاغذش تعویض جان ساخت سوادش را سواد دیدگان ساخت

سفیدیِ کاغذِ نامه را تعویضِ جان (بهای جان) کرد و سیاهیِ نوشته‌هایش را نورِ چشمانش قرار داد.

نکته ادبی: بیاض (سفیدی) و سواد (سیاهی) تضاد ادبی زیبایی ایجاد کرده‌اند.

ملک با دیده یکسان می نهادش روان زو می چکید آب از سوادش

پادشاه نامه را بر چشمانش می‌گذاشت و از دیدنِ سیاهیِ نوشته‌های آن، اشک از چشمانش سرازیر می‌شد.

نکته ادبی: آب از سواد چکیدن، استعاره از گریستنِ شوق یا غم هنگام خواندن نامه است.

جهان چون در لباس شب روان شد ز سهمش روز در کنجی نهان شد

وقتی جهان در تاریکیِ شب فرو رفت، روشناییِ روز از ترسِ شب در گوشه‌ای پنهان شد.

نکته ادبی: سهم به معنای ترس و وحشت است.

چو زنگی سیه در سهمگین شب نهاد انگشتشان انگشت بر لب

در آن شبِ ترسناک و تاریک، همگان از شدتِ خوف، انگشتِ حیرت بر لب گزیدند.

نکته ادبی: انگشت بر لب نهادن، کنایه از سکوت و شگفتی و ترس است.

هوا پوشیده چشم زهره و ماه ز تاریکی کواکب کرده گم راه

تاریکیِ هوا چشمِ ماه و ستاره ناهید را پوشاند و ستارگان در اثرِ این سیاهی، راهِ خود را گم کردند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ماه و ستارگان.

کواکب کرده پنهان از فلک چهر تو پنداری پرید از آسمان مهر

ستارگان چهره‌ی خود را از آسمان پنهان کردند، گویی خورشید از آسمان پرواز کرد و رفت.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای خورشید است.

زمین از آسمان پیدا نمی شد تو گفتی آسمان از جا همی شد

زمین از شدت تاریکی دیگر در آسمان دیده نمی‌شد، گویی آسمان از جای خود کنده شده بود.

نکته ادبی: مبالغه در بیان تاریکی شب.

به خواب اندر شده بهرام و ناهید همه شب بر سر ره چشم خورشید

ستارگان بهرام و ناهید به خواب رفتند و تمام شب در انتظار طلوع خورشید ماندند.

نکته ادبی: استعاره از سکوت شب.

چو مه در جامه های شبروانه سوی دژ شد ملک آن شب روانه

همچون ماه که در لباسِ شب می‌تابد، پادشاه آن شب به سمت دژ روانه شد.

نکته ادبی: شبروانه به معنای رونده در شب است.

پیاده شکر و مهراب با شاه چو ناهید و عطارد در پی ماه

شکر و مهراب هم مثل ستاره‌های ناهید و عطارد، پیاده به دنبالِ ماه (پادشاه) راه افتادند.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیهات نجومی برای یاران.

بدان دژ متصل گشتند با خوف همی کردند گرد آن حرم طوف

با ترس و لرز به آن دژ رسیدند و دورِ آن حرم (محل اقامت) طواف کردند.

نکته ادبی: طواف کردن نشان‌دهنده احترام و تقدس است.

چو چشم جم سیاهی دید مهراب که از خندق به بالا می کشد آب

وقتی چشمِ جم (پادشاه) سیاهیِ مهراب را دید که از خندق به بالا آب می‌کشد.

نکته ادبی: در اینجا اشاره به همان مکانیسم دولاب است.

ملک را گفت این آن وعده گاهست که شکر گفت و این شخص آن سیاه است

به پادشاه گفت: این همان وعده‌گاه است که شکر گفت و آن شخص، همان نگهبانِ سیاه است.

نکته ادبی: سیاه در اینجا می‌تواند اشاره به نگهبان (هندو) باشد.

ز بالا منتظر بر منظری ماه نهاده دیده امید بر راه

از بالا بر روی منظره‌ای، یارِ ماه‌رو منتظر نشسته و چشمانِ امیدش را به راه دوخته بود.

نکته ادبی: منظر در اینجا به معنای جایگاهِ تماشا یا پنجره است.

سوادی دید دل دادش گوائی که خواهد دید از آنجا روشنائی

سیاهی‌ای دید که دلش گواهی داد از آنجا نوری خواهد دید.

نکته ادبی: سواد (سیاهی) در اینجا به معنای پیکرِ یار است.

چمان شد سوی دولاب آن سهی سرو روانی رفت چون خورشید در دلو

آن قامت‌بلند و زیبا به سمت دولاب حرکت کرد و همچون خورشید به درون دلو رفت.

نکته ادبی: سهی سرو کنایه از قدِ بلند و موزون است.

فرود آمد به شاه آن آیت حسن چو ماه چارده در غایت حسن

آن نشانه‌ی زیبایی، همچون ماه شب چهارده، نزد پادشاه فرود آمد.

نکته ادبی: آیتِ حسن به معنای نمونه و نشانه‌ی کمال زیبایی است.

چو بارانی که شب از لطف باری فرو بارد به گلبرگ بهاری

مانند بارانی که در شب به لطفِ خداوند بر گلبرگ‌های بهاری می‌بارد.

نکته ادبی: تمثیل برای لطافتِ دیدار.

ملک خورشید را شب در هوا دید چو صبح صادق از شادی بخندید

پادشاه، خورشیدِ جانش را در دلِ شب دید و مانند صبح صادق از شدتِ شادی خندید.

نکته ادبی: صبح صادق نماد امید و روشنایی حقیقی است.

روان چون ماه شد در پایش افتاد گرفتش در کنار آن سروآزاد

همچون ماه روان شد و در پایش افتاد؛ آن سروِ آزاد (یار) او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: سرو آزاد کنایه از معشوقِ بلندبالا و رهاست.

دو عاشق دستها در گردن هم بسی بگریستند از شادی و غم

دو عاشق دست در گردنِ هم انداختند و از شدتِ شادی و غمِ هجرانِ گذشته، بسیار گریستند.

نکته ادبی: گریه کردن همزمان از شادی و غم، اوج احساسات است.

دو ماه مهربان، دو یار عاشق به شکل توأمان هر دو موافق

دو ماهِ مهربان، دو یارِ عاشق، در کنار هم همچون دوقلوهایی که با هم موافق و همراهند.

نکته ادبی: توأمان کنایه از وحدت و یکی‌شدنِ عاشق و معشوق است.

ملک را گفت: «ای جان تن و هوش مرا یکبارگی کردی فراموش

یار به پادشاه گفت: ای جان و هوشِ من، تو مرا کاملاً فراموش کردی.

نکته ادبی: خطابِ عتاب‌آمیز عاشق به معشوق.

کجا شد آن همه میثاق و سوگند؟ کجا رفت آن همه پیمان و پیوند؟

آن همه میثاق و سوگندها کجا رفت؟ آن همه پیمان و عهد و دوستی چه شد؟

نکته ادبی: استفاده از واژگان حقوقی و عاطفی برای تاکید بر تعهداتِ فراموش‌ شده.

چرا ای سرو ناز از ما بریدی؟ مگر یاری دگر بر ما گزیدی؟

چرا ای سروِ ناز، از ما دوری کردی؟ آیا یارِ دیگری بر ما ترجیح دادی؟

نکته ادبی: بریدی (بریدن) کنایه از قطعِ رابطه است.

ز پیش دوستانم راندی ای دوست بکام دشمنم بنشاندی ای دوست

ای دوست، مرا از پیشِ دوستانم راندی و به کامِ دشمنانم نشاندی.

نکته ادبی: تضادِ دوستان و دشمنان برای بیان مظلومیتِ عاشق.

تو رسوا کرده ای در کوی و برزن همه راز مرا بر مرد و بر زن

تو تمام رازهای مرا بر سرِ کوی و برزن نزد مرد و زن فاش کردی و مرا رسوا نمودی.

نکته ادبی: اشاره به افشای رازِ پنهان که گناهی بزرگ در عشق است.

مرا از تخت و گنج و پادشاهی بر آوردی ، ازین بدتر چه خواهی؟

مرا از تخت و گنج و پادشاهی دور کردی؛ آیا از این بدتر هم چیزی هست که از من بخواهی؟

نکته ادبی: اشاره به فدا کردنِ موقعیتِ اجتماعی برای عشق.

تو همچون لاله و گل با پیاله چو بلبل من قرین آه و ناله

تو مانند گل و لاله در کنارِ جامِ شراب هستی و من مانند بلبلی همیشه همدمِ آه و ناله شده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ لاله و گل (شادی) با بلبل و ناله (غم).

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیوان

به کار بردن واژه‌ی آب حیات برای معشوق که باعث زنده شدنِ روح عاشق می‌شود.

تشبیه چو ناهید و عطارد

تشبیه یارانِ پادشاه به ستارگانِ درخشان که نشان‌دهنده زیبایی و شکوه آنان است.

تضاد بیاض کاغذ / سواد نوشته

استفاده از تضادِ سفیدیِ کاغذ و سیاهیِ مرکب برای زیبایی توصیف نامه.

تشخیص (جان‌بخشی) خواب اندر شده بهرام و ناهید

نسبت دادنِ خواب به ستارگان برای فضاسازیِ سکوت شب.

کنایه انگشت بر لب

کنایه از سکوتِ محض و حیرت‌زدگی در تاریکی شب.