جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۶۱ - جمشید در درگاه قیصر

سلمان ساوجی
ملک با تاج زر کرد عزم درگاه چو صبح صادق آمد در سحرگاه
روان بر کوه خنگ کوه پیکر بر اطرافش غلامان کمر زر
تتاری ترک بر یک سوی تارک حمایل در برش چینی بلارک
چو گل در بر قبای لعل زرکش دو مشکین سنبلش بر گل مشوش
به زیر قصر افسر داشت جمشید گذر چون ماه زیر قصر خورشید
از آن بالای قصر افسر بدیدش ز راه دید مرغ دل پریدش
ز بالا سرو بالایی فرستاد که داند باز راز سرو آزاد
ز بالا سرو بالا راز پرسید بدان بالا خرامان باز گردید
بدو گفت: «این جوان بازارگانست شهنشه را ز جمع چاکرانست
ملک جمشید چون آمد به درگاه به نزد حاجب بار آمد از راه
امیر بار را گفت: «ای خداوند مرا از چین هوای شاه بر کند
به عزم آن ز چین برخاست چاکر که چون میرم بود خاکم درین در
بدان نیت سفر کردم من از چین که سازم آستان شاه بالین
کنون خواهم که پیش شاه باشم مقیم خاک این درگاه باشم
به دولت باز بر بسته است این کار قبول افتم گرم دولت شود یار
همانگونه حاجبش در بارگه برد گرفته دست جم را پیش شه برد
ملک جمشید را قیصر بپرسید بدان در منصب عالیش بخشید
بدو گفت: « ای غریب کشور ما چرا دوری گزینی از بر ما؟
زمین بوسید و بر شاه آفرین کرد دعای شاه را باجان قرین کرد
که: «گر دوری گزیدم دار معذور که بودم دور ازین درگاه رنجور
ملک زآن روز چون اقبال دایم بدی در حضرت قیصر ملازم
به شب چندان ستادی شاه بر پای که بنشستی چراغ عالم آرای
وز آن پس آمدی بر درگه شاه که بودی در شبستان شمع را راه
دمی خوش بی حضور جم نمی زد چه جم هم بی حضورش دم نمی زد
چو بادش در گلستان بود همدم چو شمعش در شبستان بود محرم
چو یکچندی ندیم خلوتش گشت پس از سالی وزیر حضرتش گشت
جهان زیر نگین شاه جم بود روان حکمش چو قرطاس و قلم بود
پدر قیصر بدش مادر بد افسر ولیکن بود ازو مادر در آذر
خیالش هرزمان در سر همی تاخت نهان در پرده با جم عشوه می باخت
شبی نالید خسرو پیش مهراب که: «کار از دست رفت ای دوست دریاب
ز یار خویش تا کی دور باشم؟ چنین دلخسته و رنجور باشم؟
ملک را گفت مهراب ای جهاندار بسی اندیشه کردم من درین کار
کنون این کار ما گر می گشاید ز شهناز و ز شکر می گشاید
شکر را عود باید برگرفتن سحرگاهی پی شهناز رفتن
بر آهنگ حصار برج خورشید شدن با چنگ و بر بط همچو ناهید
بر آن در پرده ای خوش ساز کردن نوایی در حصار آغاز کردن
صواب آمد ملک را رای مهراب ره بیرون شدن می دید از آن باب
شکر را گفت: «وقت یاری آمد ترا هنگام شیرین کاری آمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی است عاشقانه و حماسی از ورود جوانی خوش‌سیما به نام «جمشید» به دربار قیصر که با شکوه و وقار، توجه درباریان و به‌ویژه شاهزاده‌خانمی را به خود جلب می‌کند. فضایی سرشار از آداب‌دانی، شکوه درباری و عطشِ پنهانِ عشق که با آمدنِ این جوانِ غریبه، جان تازه‌ای می‌گیرد.

داستان در ادامه به اوج‌گیریِ جایگاه جمشید در نزد قیصر و پیچیدگی‌های عاطفیِ پنهان در پسِ پرده‌ی حرم‌سرا می‌پردازد. در نهایت، با مشورتِ یاریِ دانا (مهراب)، نقشه‌ای هنرمندانه با ابزار موسیقی برای گشودنِ گرهِ دلتنگی و وصل میانِ عاشق و معشوق طراحی می‌شود که نشان‌دهنده تلفیقِ هنر و تدبیر در ادبیاتِ غنایی است.

معنای روان

ملک با تاج زر کرد عزم درگاه چو صبح صادق آمد در سحرگاه

جمشید با تاجی از طلا، درست در لحظه‌ای که سپیده صبح سر زد، سفر خود را به سوی درگاه پادشاه آغاز کرد.

نکته ادبی: صبح صادق اشاره به سپیده‌دم واقعی دارد و کنایه از آغازِ شکوه و روشنایی است.

روان بر کوه خنگ کوه پیکر بر اطرافش غلامان کمر زر

او بر اسبی نیرومند و خوش‌هیکل سوار بود و غلامانی با کمربندهای زرین او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید یا اسب به طور کلی است.

تتاری ترک بر یک سوی تارک حمایل در برش چینی بلارک

کلاهی تاتاری بر سر داشت و شمشیر چینیِ کوچک و مرصعی را بر کمر بسته بود.

نکته ادبی: تارک به معنای بالای سر یا کلاه است و بلارک استعاره از جنگ‌افزارِ ظریف و گران‌بهاست.

چو گل در بر قبای لعل زرکش دو مشکین سنبلش بر گل مشوش

همچون گلی زیبا در قبای سرخ‌رنگِ زرینش جلوه‌گری می‌کرد و موهای سیاه و پیچ‌خورده‌اش بر چهره گلگونش می‌رقصید.

نکته ادبی: سنبل استعاره از موهای مجعد و سیاه است که به گل تشبیه شده است.

به زیر قصر افسر داشت جمشید گذر چون ماه زیر قصر خورشید

جمشید در حالی که از پایینِ قصر عبور می‌کرد، همچون ماه که از زیرِ نور خورشید می‌گذرد، در نگاهِ دخترِ پادشاه جلوه کرد.

نکته ادبی: قصر افسر استعاره از قصری است که جایگاهِ بزرگان است.

از آن بالای قصر افسر بدیدش ز راه دید مرغ دل پریدش

وقتی آن بانو از بالای قصر او را دید، با اولین نگاه، دلش را به او باخت و آرام و قرارش از دست رفت.

نکته ادبی: مرغ دل استعاره از قلب است که با دیدن یار، پرواز می‌کند و بی‌قرار می‌شود.

ز بالا سرو بالایی فرستاد که داند باز راز سرو آزاد

آن بانو از بالا، کسی را که قامتی بلند و سروگونه داشت، فرستاد تا حقیقتِ حالِ آن جوانِ آزاده و زیبا را جویا شود.

نکته ادبی: سرو بالایی استعاره از پیام‌آوری است که قامتی رسا دارد.

ز بالا سرو بالا راز پرسید بدان بالا خرامان باز گردید

آن پیام‌آور به نزد جمشید رفت و رازِ درونش را پرسید و دوباره با پاسخِ او به بالا بازگشت.

نکته ادبی: خرامان بازگشتن نشان از سرعت و وقار در حرکت است.

بدو گفت: «این جوان بازارگانست شهنشه را ز جمع چاکرانست

به بانو گفت: این جوان یک تاجر است و قصد دارد از خدمتکارانِ دربارِ پادشاه شود.

نکته ادبی: بازارگان استعاره از مسافری است که قصدِ ماندن در دربار را دارد.

ملک جمشید چون آمد به درگاه به نزد حاجب بار آمد از راه

وقتی جمشید به درگاه قصر رسید، به نزدِ دربانِ پادشاه رفت تا اجازه ورود بگیرد.

نکته ادبی: حاجب همان دربان یا محافظِ ورودیِ دربار است.

امیر بار را گفت: «ای خداوند مرا از چین هوای شاه بر کند

به دربان گفت: ای بزرگ، عشق و اشتیاق به پادشاه مرا از چین به اینجا کشانده است.

نکته ادبی: هوا به معنای عشق و میلِ شدید است.

به عزم آن ز چین برخاست چاکر که چون میرم بود خاکم درین در

من از چین برخاستم و به اینجا آمدم تا همچون خاکِ پای دربارِ پادشاه باشم و خدمت کنم.

نکته ادبی: خاک در بودن کنایه از نهایتِ تواضع و بندگی است.

بدان نیت سفر کردم من از چین که سازم آستان شاه بالین

من با این نیت از چین سفر کردم که آستانه‌ی پادشاه را تکیه‌گاه و محل آرامشِ خود سازم.

نکته ادبی: بالین استعاره از محلِ آسایش و قرار است.

کنون خواهم که پیش شاه باشم مقیم خاک این درگاه باشم

اکنون آرزو دارم در نزد پادشاه بمانم و در این مکان ساکن شوم.

نکته ادبی: مقیم بودن نشان از عزمِ ماندگاری دارد.

به دولت باز بر بسته است این کار قبول افتم گرم دولت شود یار

اگر بخت و اقبال با من همراه باشد و این کار به سرانجام برسد، پذیرفته خواهم شد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال بلند است.

همانگونه حاجبش در بارگه برد گرفته دست جم را پیش شه برد

دربان او را به دربار برد و دست در دستِ جمشید، او را به حضور شاه رساند.

نکته ادبی: در بارگه بردن نشان از رسمیت یافتنِ ورود اوست.

ملک جمشید را قیصر بپرسید بدان در منصب عالیش بخشید

پادشاه از جمشید پرس‌وجو کرد و سپس او را به جایگاهی والا و رفیع گمارد.

نکته ادبی: منصب عالی اشاره به مقام و رتبه در تشکیلاتِ سلطنتی دارد.

بدو گفت: « ای غریب کشور ما چرا دوری گزینی از بر ما؟

شاه به او گفت: ای مسافرِ غریب، چرا از ما دوری می‌کنی؟ (چرا به دربار ما نزدیک نمی‌شوی؟)

نکته ادبی: غریب به معنای بیگانه و کسی است که از وطن خود دور افتاده.

زمین بوسید و بر شاه آفرین کرد دعای شاه را باجان قرین کرد

جمشید زمین را بوسید و برای پادشاه آرزوی خیر کرد و دعای خیرش را با تمام وجود نثارِ شاه نمود.

نکته ادبی: زمین بوسیدن رسمِ احترام در حضورِ پادشاهان قدیم بوده است.

که: «گر دوری گزیدم دار معذور که بودم دور ازین درگاه رنجور

گفت: اگر دوری می‌کردم، مرا ببخش، چرا که دوری از درگاهِ شما باعثِ رنج و بیماریِ من بود.

نکته ادبی: رنجور بودن در اینجا ناشی از فراق و دوری از محبوب است.

ملک زآن روز چون اقبال دایم بدی در حضرت قیصر ملازم

از آن روز به بعد، جمشید مانند اقبالِ بلند، همیشه در دربار قیصر حاضر و همراه بود.

نکته ادبی: اقبالِ دائم استعاره از همیشگی بودنِ بختِ بلند است.

به شب چندان ستادی شاه بر پای که بنشستی چراغ عالم آرای

شب‌ها آن‌قدر در حضور شاه می‌ایستاد تا اینکه چراغ‌های دربار خاموش می‌شدند.

نکته ادبی: چراغِ عالم‌آرا استعاره از خورشید یا چراغِ مجلسِ شاه است که با طلوعِ صبح یا پایانِ مجلس خاموش می‌شود.

وز آن پس آمدی بر درگه شاه که بودی در شبستان شمع را راه

پس از آن هم به درگاهی می‌رفت که مسیرِ شمع‌های حرم‌سرا بود.

نکته ادبی: شبستان محل اقامتِ زنانِ حرم بوده است.

دمی خوش بی حضور جم نمی زد چه جم هم بی حضورش دم نمی زد

لحظه‌ای بدون یادِ جمشید نمی‌گذشت، همان‌طور که جمشید نیز لحظه‌ای بی‌حضور او آرام نمی‌گرفت.

نکته ادبی: دم نزدن کنایه از سکوت و یا در اینجا بی‌قراری در فراق است.

چو بادش در گلستان بود همدم چو شمعش در شبستان بود محرم

مانند نسیم در گلستان، با او همراه بود و مانند شمع در شبستان، محرمِ اسرارش گشت.

نکته ادبی: تشبیهاتِ لطیف برای نشان دادنِ نزدیکیِ روحی.

چو یکچندی ندیم خلوتش گشت پس از سالی وزیر حضرتش گشت

پس از مدتی که همنشینِ خلوتگاهِ او شد، سرانجام پس از یک سال به وزارتِ دربار رسید.

نکته ادبی: ندیم خلوت کسی است که به اسرارِ درونی راه دارد.

جهان زیر نگین شاه جم بود روان حکمش چو قرطاس و قلم بود

تمامِ جهان زیر سلطه‌ی شاهِ جمشید بود و فرمانش همچون نوشته‌ای بر کاغذ، جاری و قطعی بود.

نکته ادبی: قرطاس به معنای کاغذ است و اشاره به قدرتِ نفوذِ احکامِ او دارد.

پدر قیصر بدش مادر بد افسر ولیکن بود ازو مادر در آذر

پدرش قیصر بود و مادرش یک بانوی باوقار، اما مادرِ او (آن شاهزاده‌خانم) در آتشِ عشق می‌سوخت.

نکته ادبی: در آذر بودن کنایه از عشقِ سوزان است.

خیالش هرزمان در سر همی تاخت نهان در پرده با جم عشوه می باخت

خیالِ جمشید مدام در سرش می‌چرخید و پنهانی در پشتِ پرده با او دلبری می‌کرد.

نکته ادبی: عشوه باختن کنایه از ابرازِ دلدادگی با ظرافتِ زنانه است.

شبی نالید خسرو پیش مهراب که: «کار از دست رفت ای دوست دریاب

شبی، خسرو (پادشاه) نزد مهراب نالید و گفت: کار از دست رفته است، ای دوست به دادم برس.

نکته ادبی: مهراب در اینجا احتمالاً نامِ وزیر یا مشاورِ رازدار است.

ز یار خویش تا کی دور باشم؟ چنین دلخسته و رنجور باشم؟

تا کی باید از یارِ خود دور باشم و این‌گونه دل‌شکسته و رنجور بمانم؟

نکته ادبی: دلخسته بودن وضعیتِ معمولِ عاشق در ادبیاتِ غنایی است.

ملک را گفت مهراب ای جهاندار بسی اندیشه کردم من درین کار

مهراب به او گفت: ای پادشاهِ جهان، من در این مورد بسیار اندیشیده‌ام.

نکته ادبی: اندیشیدن نشان از تدبیر و عقلانیتِ وزیر دارد.

کنون این کار ما گر می گشاید ز شهناز و ز شکر می گشاید

اکنون اگر قرار است گشایشی در کار ما ایجاد شود، این گشایش به دستِ «شکر» و «شهناز» رخ خواهد داد.

نکته ادبی: ایهام: هم به معنای نام دو بانو یا ندیمه است و هم نامِ دو مقامِ موسیقی که راهِ حلِ مشکل‌اند.

شکر را عود باید برگرفتن سحرگاهی پی شهناز رفتن

باید عود را برداری و سحرگاه به سراغِ شهناز بروی.

نکته ادبی: عود یکی از سازهای اصلی در موسیقیِ کهن است.

بر آهنگ حصار برج خورشید شدن با چنگ و بر بط همچو ناهید

با سازِ چنگ و بربط، همانندِ ستاره ناهید، به سمتِ حصارِ برجِ خورشید (قصرِ بانو) بروی.

نکته ادبی: ناهید در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ موسیقی و نوازندگی است.

بر آن در پرده ای خوش ساز کردن نوایی در حصار آغاز کردن

بر درِ آنجا، آهنگی خوش بساز و نوایی دلنشین را در حصارِ قصر آغاز کن.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنای مقامِ موسیقی است.

صواب آمد ملک را رای مهراب ره بیرون شدن می دید از آن باب

رأیِ مهراب موردِ پسندِ پادشاه قرار گرفت و او راهِ چاره را در اجرای این نقشه دید.

نکته ادبی: صواب آمدن به معنای درست و بجا بودنِ یک فکر است.

شکر را گفت: «وقت یاری آمد ترا هنگام شیرین کاری آمد

به شکر گفت: اکنون زمانِ یاری است، وقتِ آن رسیده که هنرِ خود را به کار بگیری.

نکته ادبی: شیرین‌کاری کنایه از نواختنِ موسیقیِ دل‌انگیز و ماهرانه است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه گذر چون ماه زیر قصر خورشید

تشبیه جمشید به ماه و قصرِ بانو به خورشید برای نشان دادنِ جایگاهِ او در نگاهِ بانو.

استعاره مشکین سنبل

تشبیه موهای مجعد و سیاه به گلِ سنبل.

ایهام شکر و شهناز

اشاره به نامِ دو شخصیت/ندیمه و در عین حال نامِ دو مقام و دستگاهِ موسیقی که برای حلِ مشکل به کار می‌روند.

تلمیح چنگ و بربط همچو ناهید

اشاره به اسطوره‌ی ناهید (زهره) که در فرهنگِ ایرانی نوازنده‌ی فلک است.