جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۵۵ - دربند افتادن خورشید به دستور افسر، مادرش

سلمان ساوجی
به نوشانوش رفت آن شب به پایان سحر چون شد لب آفاق خندان
دگر عیش و طرب را تازه کردند ز می بر روی عشرت غازه کردند
دو مه گه آشکار و گه نهانی دو مه خوردند با هم دوستگانی
بجز بوسی نجست از دلستان هیچ کناری بود دیگر در میان هیچ
همی خوردند جام از شام تا بام که ناگه تشتشان افتاد از بام
رسانیدند غمازان کشور ازین رمزی به نزدیکان آن در
که خورشید دلارا ناگهانی به صد دل گشته عاشق بر جوانی
همه روز و شبش جام است بر کف هزارش بار زد ناهید بر دف
زن قیصر که بد خورشید را مام بلند اختر زنی بود افسرش نام
چو شد مشهور در شهر این حکایت به افسر باز گفتند این روایت
ز غیرت سر و قدش گشت چون بید همان دم رفت سوی کاخ خورشید
صنم در گلشنی چون گل خزیده ز غیر دوست دامن در کشیده
به کنج خلوتی دو دوست با دوست نشسته چون دو مغز اندر یکی پوست
موافق چون دو گوهر در یکی درج معانق چون دو کوکب در یکی برج
درون پرده گل بلبل به آواز نوازان نغمه ای بر صورت شهناز
بهار افروز و شکر با شکر ریز به چنگ آورده الحان دلاویز
به گرد آن دیار روح پرور نمی گردید جز ساقی و ساغر
بر آمد ابر و بارانی فرو کرد در آمد سیل و طوفانی در آورد
نسیم آمد عنان از دست داده چو باد صبحدم دم برفتاده
صنم را گفت : «اینک افسر آمد چه می نالی که افسر بر سر برآمد؟
ترا افسر بدین حال ار ببیند سرت دور از تو باد افسر نبیند
صنم را بود بیم جان جمشید همی لرزید بر جمشید چون بید
ملک را گفت: «آمد مادر من نمی دانم چه آید بر سر من!
ندیدی هیچ ازین بستان تو باری همان بهتر که باشی بر کناری
چو گنجی باش پنهان در خرابی چو نیلوفر فرو بر سر در آبی
میان سرو همچون جان نهان شد سراپا سرو پنداری روان شد
ز شاخ سرو نجمی یافت شاهی درخت سرو بار آورد ماهی
ملک جمشید جان انداخت در سرو همانی آشیانی ساخت بر سر
چو خلوتخانه خالی شد ز جمشید به ماهی منکسف شد چشم خورشید
خروش چاوشان از در بر آمد سر خوبان روم از در دآمد
به سر بر می شد آتش چون چراغش همی آمد برون دود از دماغش
گره بر رخ زده چون زلف مشکین چو ابرو داد عرض لشکر چین
پری رخسار حالی مادرش دید به استقبال شد، دستش ببوسید
نظر بر روی دختر کرد مادر چو زلف خویش می دیدش بر آذر
مرکب کرد حنظل با طبر زد به خورشید شکر لب بانگ بر زد
که: «ای رعنا چو گل تا چند و تا کی کشی از جام زرین لاله گون می؟
چو نرکس تا به کی ساغر پرستی قدح در دست و سر در خواب مستی؟
تو تا باشی نخواهد شد چو لاله سرت خالی ز سودای پیاله
بسی جان خراب از می شد آباد بس آبادا که دادش باده بر باد
میی با رنگ صافی چون لب یار حیات افزاید و روح آورد بار
ز مستی گران چون چشم دلبر چه آید غیر بیماریت بر سر
به چشم خویش می بینم که هستی که باشد در سرت سودای مستی
بسی چوب از قفای مطربان زد نی اندر ناخن شیرین لبان زد
چو ابرو روی حاجب را سیه کرد چو زلفش سلسله در گردن آورد
به کوهی در حصاری داشت افسر که با گردون گردان بود همبر
کشان خورشید را با خویشتن برد به لالائی دو سه شبرنگ بسپرد
شکر لب را در آن بتخانه تنگ نهان بنشاند چون یاقوت در سنگ
ندادندی برش جز باد را بار نبودی آفتاب را سایه را بار
چمن پرورد گلبرگ بهاری چو گل در غنچه شد ناگه حصاری
حصاری بود عالی سور بر سور پری پیکر عزا می داشت در سور
در آن سور آن گلی سوری به ماتم چو صبح از دیده می افشاند شبنم
بدان آتش که هجرانش بر افروخت جدا شد چون عسل از موم می سوخت
نمی آسود روز و شب نمی خفت شب و روز این سخن را باد می گفت
دل من باری از تیمار خون است ندادم حال آن بیمار چون است
از آن جانب ملک چون حال خورشید بدید از جان خود برداشت امید
به دندان می گزید انگشت چون باز کبوتر وار کرد از سرو پرواز
فرود آمد به برج ماه رخسار همی گردید گرد برج دیار
همی گردید و خون از دیده می راند به زاری بر دیار این قطعه می خواند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات روایتی عاشقانه و در عین حال دراماتیک از برخورد میان دو جهان متفاوت را ترسیم می‌کنند؛ جهانی که در آن خورشید و جمشید در خلوتی سرشار از عیش و طرب به سر می‌برند و جهانی دیگر که با ورودِ شخصیتِ مقتدر و سخت‌گیر (افسر، مادرِ خورشید)، به سمتِ سرکوب، جدایی و انزوا حرکت می‌کند. فضای کلی شعر از آرامشِ عاشقانه آغاز شده و با دخالتِ عامل بیرونی، به اضطراب و سپس حصری تلخ بدل می‌شود.

مفهوم اصلی این بخش، تضادِ ابدی میان شور و جوانی با مصلحت‌اندیشی و سلطه‌گری است. شاعر با استفاده از تصاویرِ طبیعت، مانندِ سرو و گل و نیلوفر، این تقابل را به شکلی نمادین بیان می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه لذت‌های زودگذرِ عاشقانه در برابرِ واقعیت‌های خشکِ قدرت و غیرت، آسیب‌پذیر و شکننده هستند و سرانجام به تنهایی و سوگ ختم می‌شوند.

معنای روان

به نوشانوش رفت آن شب به پایان سحر چون شد لب آفاق خندان

آن بزم شبانه به پایان رسید و با طلوع خورشید، افق درخشان و خندان شد.

نکته ادبی: «نوشانوش» اسم صوتی برای شراب‌خواری مکرر و «آفاق» جمع مکسر افق است.

دگر عیش و طرب را تازه کردند ز می بر روی عشرت غازه کردند

دوباره بساط شادی و عیش را گستردند و با شراب، گونه‌های خود را آرایش دادند.

نکته ادبی: «غازه» به معنی سرخاب و لوازم آرایشی است که در اینجا استعاره از سرخی شراب بر چهره است.

دو مه گه آشکار و گه نهانی دو مه خوردند با هم دوستگانی

این دو معشوق (که مانند دو ماه درخشان بودند)، گاه آشکارا و گاه پنهانی با هم جام شراب می‌نوشیدند.

نکته ادبی: «دو مه» استعاره از دو عاشق است و «دوستگانی» به معنای شرابِ دوستی و پیمان‌نامه است.

بجز بوسی نجست از دلستان هیچ کناری بود دیگر در میان هیچ

جز بوسه گرفتن، هیچ کار دیگری میان آن دو دلداده صورت نگرفت.

نکته ادبی: «دلستان» به معنای معشوق و رباینده دل است.

همی خوردند جام از شام تا بام که ناگه تشتشان افتاد از بام

از شب تا صبح شراب می‌نوشیدند که ناگهان حادثه‌ای رخ داد و بساطشان برهم خورد.

نکته ادبی: «تشت از بام افتادن» کنایه از فاش شدن راز و رسوایی است.

رسانیدند غمازان کشور ازین رمزی به نزدیکان آن در

خبرچینان و دشمنان، این ماجرا را به گوش نزدیکان دربار رساندند.

نکته ادبی: «غمازان» به معنای سخن‌چینان و بدگویان است.

که خورشید دلارا ناگهانی به صد دل گشته عاشق بر جوانی

که خورشید (نام معشوق) ناگهان عاشقِ جوانی شده است.

نکته ادبی: خورشید در اینجا نامِ خاص شخصیت است، نه ستاره آسمان.

همه روز و شبش جام است بر کف هزارش بار زد ناهید بر دف

او شب و روز مست شراب است و ناهید (سیاره موسیقی) برای او می‌نوازد.

نکته ادبی: «ناهید» در اساطیر ایرانی نماد موسیقی و نوازندگی است.

زن قیصر که بد خورشید را مام بلند اختر زنی بود افسرش نام

مادر خورشید که همسر قیصر بود، زنی بلندمرتبه به نام «افسر» بود.

نکته ادبی: «بلند اختر» کنایه از صاحب جاه و جلال و بخت بلند است.

چو شد مشهور در شهر این حکایت به افسر باز گفتند این روایت

وقتی این خبر در شهر پیچید، آن را به اطلاع افسر رساندند.

نکته ادبی: «روایت» در اینجا به معنی حکایت و گزارش است.

ز غیرت سر و قدش گشت چون بید همان دم رفت سوی کاخ خورشید

افسر از روی غیرت و خشم، قامت رعنایش از شدت غضب لرزید و بی‌درنگ به قصر خورشید رفت.

نکته ادبی: تشبیه قد به بید، کنایه از لرزیدن از خشم یا اضطراب است.

صنم در گلشنی چون گل خزیده ز غیر دوست دامن در کشیده

آن معشوق در گلستان همچون گلی پنهان شده بود و از همه جز یار دوری می‌گزید.

نکته ادبی: «صنم» استعاره از معشوق زیباست.

به کنج خلوتی دو دوست با دوست نشسته چون دو مغز اندر یکی پوست

دو عاشق در خلوتگاه چنان به هم نزدیک بودند که گویی دو مغز در یک پوسته قرار دارند.

نکته ادبی: این تشبیه نشان‌دهنده یگانگی و وحدت روحی دو عاشق است.

موافق چون دو گوهر در یکی درج معانق چون دو کوکب در یکی برج

مانند دو گوهر در یک جعبه و دو ستاره در یک صورت فلکی، در آغوش یکدیگر بودند.

نکته ادبی: «معانق» از ریشه عنق (گردن) به معنای در آغوش گرفتن است.

درون پرده گل بلبل به آواز نوازان نغمه ای بر صورت شهناز

در میان پرده، بلبل آواز می‌خواند و نغمه‌ای در دستگاه شهناز سر می‌داد.

نکته ادبی: «شهناز» نام گوشه‌ای در موسیقی سنتی ایران است.

بهار افروز و شکر با شکر ریز به چنگ آورده الحان دلاویز

نوازندگان با ساز و آواز، نغمه‌های دل‌انگیز و خوشی را اجرا می‌کردند.

نکته ادبی: «شکر ریز» کنایه از کلام شیرین و خوش‌الحان است.

به گرد آن دیار روح پرور نمی گردید جز ساقی و ساغر

در آن مکانِ بهشتی، تنها صحبت از شراب و ساقی بود و جز این کسی رفت‌ و آمد نمی‌کرد.

نکته ادبی: «روح پرور» صفتی برای مکان یا هواست که جان را تازه می‌کند.

بر آمد ابر و بارانی فرو کرد در آمد سیل و طوفانی در آورد

ناگهان ابری آمد و باران بارید و سیل و طوفانی به راه افتاد.

نکته ادبی: این پدیده جوی نمادِ ورودِ خشمِ مادر (افسر) و تغییرِ اوضاع است.

نسیم آمد عنان از دست داده چو باد صبحدم دم برفتاده

نسیم تندی وزید که گویی زمام اختیار از کف داده و مانند بادِ سحرگاهی شتابان بود.

نکته ادبی: «عنان از دست داده» کنایه از بی‌اختیاری و شدتِ وزش است.

صنم را گفت : «اینک افسر آمد چه می نالی که افسر بر سر برآمد؟

جمشید به صنم گفت: «افسر آمد؛ چرا ناله می‌کنی؟»

نکته ادبی: در اینجا «افسر» علاوه بر نام مادر، به معنای تاجِ پادشاهی نیز ایهام دارد.

ترا افسر بدین حال ار ببیند سرت دور از تو باد افسر نبیند

«اگر او تو را در این حالت ببیند، وای بر ما؛ امیدوارم که او تو را نبیند.»

نکته ادبی: «دور از تو» دعایی برای دفع بلاست.

صنم را بود بیم جان جمشید همی لرزید بر جمشید چون بید

صنم از ترس جانِ جمشید، لرزه بر اندامش افتاده بود.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه لرزش به بید برای نشان دادن شدت ترس است.

ملک را گفت: «آمد مادر من نمی دانم چه آید بر سر من!

جمشید گفت: «مادر من آمد، نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار ماست!»

نکته ادبی: «مادر من» در اینجا به معنای مادری است که من می‌شناسم و از خشم او آگاهم.

ندیدی هیچ ازین بستان تو باری همان بهتر که باشی بر کناری

«بهتر است خودت را نشان ندهی و کنار بروی.»

نکته ادبی: «باری» به معنای «به هیچ وجه» در جملات منفی است.

چو گنجی باش پنهان در خرابی چو نیلوفر فرو بر سر در آبی

«مانند گنجی در ویرانه پنهان شو یا مانند نیلوفر سر در آب فرو ببر.»

نکته ادبی: «نیلوفر» نمادِ پنهان شدن و فرو رفتن در خویش است.

میان سرو همچون جان نهان شد سراپا سرو پنداری روان شد

جمشید میان درختان سرو پنهان شد و چنان در میان آن‌ها قرار گرفت که گویی خودِ سرو است.

نکته ادبی: «سراپا» در اینجا برای تأکید بر شباهت کامل به کار رفته است.

ز شاخ سرو نجمی یافت شاهی درخت سرو بار آورد ماهی

شاه (جمشید) از شاخه‌های سرو، جایگاهی یافت و درخت، میوه‌ای مانند ماه (معشوق) به بار آورد.

نکته ادبی: استعاره از پنهان شدن در میان درختان که به زیبایی بیان شده است.

ملک جمشید جان انداخت در سرو همانی آشیانی ساخت بر سر

جمشید پناه گرفت و خانه‌ای بر فراز درخت برای خود ساخت.

نکته ادبی: «آشیانی ساخت» کنایه از پنهان شدن در ارتفاع است.

چو خلوتخانه خالی شد ز جمشید به ماهی منکسف شد چشم خورشید

وقتی جمشید از خلوتگاه رفت، خورشید مانند ماه گرفته و غمگین شد.

نکته ادبی: «منکسف» اشاره به خورشیدگرفتگی یا ماه‌گرفتگی و کنایه از غم و گرفتگی چهره است.

خروش چاوشان از در بر آمد سر خوبان روم از در دآمد

صدای مأموران و نگهبانان بلند شد و مادرِ خورشید (از بزرگان روم) وارد شد.

نکته ادبی: «چاوش» به معنای پیش‌رو و جارچی لشکر است.

به سر بر می شد آتش چون چراغش همی آمد برون دود از دماغش

از شدت خشم، آتش از وجودش شعله می‌کشید و گویی دود از دماغش برمی‌آمد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ خشمِ سوزان.

گره بر رخ زده چون زلف مشکین چو ابرو داد عرض لشکر چین

اخم بر چهره داشت و با ابروانِ درهم‌کشیده، گویی لشکر برای نبرد آرایش داده بود.

نکته ادبی: تشبیه ابروان به لشکر، برای نشان دادن اقتدار و تهدید است.

پری رخسار حالی مادرش دید به استقبال شد، دستش ببوسید

خورشید با دیدن مادر به استقبالش رفت و دست او را بوسید.

نکته ادبی: «حالی» به معنای فوراً و بلافاصله است.

نظر بر روی دختر کرد مادر چو زلف خویش می دیدش بر آذر

مادر به چهره دختر نگاه کرد و گویی زلفِ خود را در جوانی در آینه می‌دید.

نکته ادبی: «بر آذر» استعاره از چهره برافروخته یا سرخ‌فام است.

مرکب کرد حنظل با طبر زد به خورشید شکر لب بانگ بر زد

مادر با لحنی تلخ و گزنده خورشید را سرزنش کرد.

نکته ادبی: «حنظل» گیاهی بسیار تلخ که استعاره از کلام تلخ و سرزنش‌آمیز است.

که: «ای رعنا چو گل تا چند و تا کی کشی از جام زرین لاله گون می؟

گفت: «ای دختر زیبا، تا کی می‌خواهی از جام طلایی شراب بنوشی؟»

نکته ادبی: «لاله گون» صفتِ شراب به رنگ قرمز است.

چو نرکس تا به کی ساغر پرستی قدح در دست و سر در خواب مستی؟

«چشم‌هایت مانند نرگس (مست) است، تا کی می‌خواهی مست باشی و در خواب غفلت بمانی؟»

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشمِ خمار و مست در ادبیات فارسی است.

تو تا باشی نخواهد شد چو لاله سرت خالی ز سودای پیاله

«تا زمانی که تو هستی، سرت از خیال باده‌نوشی خالی نخواهد شد.»

نکته ادبی: «سودا» به معنای خیال و آرزوست.

بسی جان خراب از می شد آباد بس آبادا که دادش باده بر باد

«بسیاری از افرادِ ناتوان با می آباد شدند و بسیاری از آدم‌های بزرگ، شراب آن‌ها را به نابودی کشاند.»

نکته ادبی: تضاد میان آبادانی و بر باد رفتن (فنا).

میی با رنگ صافی چون لب یار حیات افزاید و روح آورد بار

«شرابی که رنگش صاف و مانند لب یار است، هم حیات‌بخش است و هم روح را به پرواز درمی‌آورد.»

نکته ادبی: وصفِ شراب در اینجا با نگاهی دوگانه (مثبت و منفی) صورت گرفته است.

ز مستی گران چون چشم دلبر چه آید غیر بیماریت بر سر

«اما این مستی که چشم تو را سنگین کرده، جز بیماری چه حاصلی دارد؟»

نکته ادبی: «گران» به معنای سنگین و بی‌حال از مستی است.

به چشم خویش می بینم که هستی که باشد در سرت سودای مستی

«با چشم خود می‌بینم که درگیر مستی هستی.»

نکته ادبی: این بیت بر یقینِ مادر بر گناهِ دختر تأکید دارد.

بسی چوب از قفای مطربان زد نی اندر ناخن شیرین لبان زد

مادر از خشم، نوازندگان را تنبیه کرد و سازها را در هم شکست.

نکته ادبی: «چوب از قفا زدن» کنایه از تنبیه و عقوبت است.

چو ابرو روی حاجب را سیه کرد چو زلفش سلسله در گردن آورد

مادر چهره در هم کشید و با نگاهی خشمگین، زنجیرِ اسارت برای دخترش فراهم کرد.

نکته ادبی: سلسله و زنجیر نماد اسارت و محدودیت است.

به کوهی در حصاری داشت افسر که با گردون گردان بود همبر

افسر در کوهستان قلعه‌ای داشت که با آسمان برابری می‌کرد.

نکته ادبی: «گردون گردان» استعاره از آسمان است.

کشان خورشید را با خویشتن برد به لالائی دو سه شبرنگ بسپرد

او خورشید را به همراه خود برد و به چند نگهبان سپرد.

نکته ادبی: «شبرنگ» در اینجا استعاره از اسب یا نگهبانان تندرو است.

شکر لب را در آن بتخانه تنگ نهان بنشاند چون یاقوت در سنگ

آن لب‌شکر (خورشید) را در آن قلعه تنگ جای داد، مانند یاقوتی که در سنگ پنهان باشد.

نکته ادبی: این تشبیه ارزشمندی و در عین حال اسارتِ دختر را نشان می‌دهد.

ندادندی برش جز باد را بار نبودی آفتاب را سایه را بار

هیچ‌کس اجازه نداشت به او نزدیک شود، حتی باد هم به او دسترسی نداشت.

نکته ادبی: مبالغه در مراقبت و حفاظتِ شدید.

چمن پرورد گلبرگ بهاری چو گل در غنچه شد ناگه حصاری

او که مانند گلبرگِ بهاری بود، ناگهان در قلعه زندانی شد.

نکته ادبی: تشبیه دختر به گل و قلعه به غنچه، نشان‌دهنده بسته‌شدن و محدودیت است.

حصاری بود عالی سور بر سور پری پیکر عزا می داشت در سور

قلعه‌ای بسیار بلند و مستحکم بود و آن پری‌چهره در آنجا عزاداری می‌کرد.

نکته ادبی: «سور بر سور» نشان‌دهنده بزرگی و استحکامِ لایه‌لایه قلعه است.

در آن سور آن گلی سوری به ماتم چو صبح از دیده می افشاند شبنم

در آن بزم و شادی، آن محبوبِ زیبا همچون گلِ سرخ، در اندوه و ماتم فرو رفته بود و همچون سپیده‌دم، قطرات اشک را از چشمانش بر چهره می‌افشاند.

نکته ادبی: گل سوری استعاره از چهره‌ای سرخ و زیباست؛ تشبیه اشک به شبنم، تضادِ لطیفی میان بزم و ماتم ایجاد کرده است.

بدان آتش که هجرانش بر افروخت جدا شد چون عسل از موم می سوخت

از آتشِ سوزانی که هجرانِ معشوق در جانش شعله‌ور کرده بود، همچون عسلی که از موم جدا می‌شود، در حال گداختن و رنج کشیدن بود.

نکته ادبی: ترکیبِ «جدا شدن عسل از موم» در ادبیات کلاسیک کنایه از ذوب شدن و تحلیل رفتنِ جسم از شدتِ رنج و غم است.

نمی آسود روز و شب نمی خفت شب و روز این سخن را باد می گفت

لحظه‌ای آرام و قرار نداشت و شب و روز، سرگشته و بی‌خواب بود و بی‌وقفه دردِ دلِ خویش را با باد در میان می‌گذاشت.

نکته ادبی: باد در متون قدیم، حاملِ پیغام و رازهای عاشقانه محسوب می‌شده است.

دل من باری از تیمار خون است ندادم حال آن بیمار چون است

دلِ من از شدت غم و تیمارِ عشق خونین است و دیگر از احوالِ آن بیمارِ عشق که رنجور است، خبری ندارم و نمی‌دانم در چه حالی است.

نکته ادبی: واژه تیمار در اینجا به معنای اندوه و غم است؛ در عبارت «ندادم حال»، فعل به قرینه معنوی به معنای «ندارم» یا «ندانم» به کار رفته است.

از آن جانب ملک چون حال خورشید بدید از جان خود برداشت امید

وقتی پادشاه از آن سو، حالِ وخیم و پریشانِ آن محبوبِ درخشان (خورشید) را دید، از جان و زندگیِ خود ناامید گشت.

نکته ادبی: خورشید نمادِ درخشش و کمالِ زیباییِ محبوب است که در اینجا حالتی بیمارگونه یافته است.

به دندان می گزید انگشت چون باز کبوتر وار کرد از سرو پرواز

از شدتِ حسرت و اندوه، انگشتِ خود را به دندان گزید و همچون کبوتری که از درخت سرو پر می‌کشد، از کنارِ محبوبِ بلندبالای خویش دور شد و گریخت.

نکته ادبی: به دندان گزیدن انگشت، آیینِ کهنِ ابرازِ ندامت و حیرت است؛ سرو در اینجا نماد قد و قامت موزون معشوق است.

فرود آمد به برج ماه رخسار همی گردید گرد برج دیار

او به سویِ آن محبوبِ ماه‌رو که همچون برجی بلند بود فرود آمد و گردِ آن خانه و مکان به طواف و گردش پرداخت.

نکته ادبی: برج ماه رخسار، استعاره‌ای است که زیباییِ خیره‌کننده و جایگاهِ رفیعِ معشوق را یادآور می‌شود.

همی گردید و خون از دیده می راند به زاری بر دیار این قطعه می خواند

درحالی‌که اشکِ خونین از چشمانش جاری بود، به دورِ آن جایگاه می‌گشت و با زاری و سوگواری، شعری را در اندوهِ آن مکان می‌خواند.

نکته ادبی: «خون از دیده راندن» اغراقی است برای نشان دادنِ نهایتِ شدتِ گریه و غم‌زدگی.