جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۴۸ - باز گفتن خورشید از احوال جمشید به کتایون

سلمان ساوجی
گل زرد افق را دور بی باک چو زین گلزار سبز افکنده بر خاک
برآمد تیره ابری ژاله بارید به کوهستان مغرب لاله بارید
پری رخ زهره بود و لا ابالی ملک را مست دید و خانه خالی
کتایون را به نزد خویش بنشاند حدیث جم به گوش او فرو خواند
شب تاریک روشن کرد خورشید یکایک بر کتایون حال جمشید
کتایون گفت: «ای من خاک پایت، شنیدم هرچه گفتی، چیست رایت؟
درین شک نیست کاین بازارگان مرد جوانی خوبروی است و جوانمرد
به شهر خویش گفتی شهریار ست به گوهر نیز گفتی تاجدار است
من اول روز دانستم که این مرد نهان در سینه دارد گنجی از درد
بدانستم که او بیمار عشق است زر افشانی و زاری کار عشق است
کسی اندر جهان نشنید باری که شخصی بیغرض کرده ست کاری
از آن خورشید زر بر خاک ریزد که از خاک بدخشان لعل خیزد
از آن دهقان درخت خار کارد، که گلبرگ طری خارش برآرد
از آن ابر آبرو ریزد به دریا که آب او شود لولوی لالا
به امیدی دهد زاهد می از دست که در فردوس ازین بهتر میی هست
ندانم چون برآید نقش این کار تو قیصرزاده ای ،او بار سالار
اگر او گوهر از تو بیش دارد ولیکن گوهری درویش دارد
اگر خواهی که گردد با تو او جفت ترا باید ضرورت با پدر گفت
کجا قیصر فرود آرد بدان سر که بازاری بود داماد قیصر؟
ورت در سر هوای عشقبازیست تو پنداری که کار عشق بازی است؟
بباید ترک ننگ و نام کردن صباح عمر بر خود شام کردن
سری و سروری از سر نهادن چو زلف خویش سر بر باد دادن
تو دخت قیصری، ای جان مادر، مکن در دختری خود را بداختر
چو گل بودی همیشه پاک دامن هوایت کرد خواهد چاک دامن
تو درج گوهری سر ناگشوده در و دری ثمین کس نابسوده
که دارند از پی تاج کیانش میفکن در کف بازاریانش
چو بشنید این سخن شمع جهانتاب برآشفت و بدو گفت از سر تاب :
مرا برخاست دود از سر چو مجمر تو دامن بر سر دودم مگستر
تو از سوز منی ای دایه غافل ترا دامن همی سوزد مرا دل
هوای دل مرا بیمار کرده ست هوای دل چنین بسیار کرده ست
برو دیگر مگو بازاری است او که از سودای من با زاری است او
چو بازرگان ملک جمشید باشد سزد گر مشتری خورشید باشد
که خاقان زاده است او من زقیصر گر از من نیست مهتر نیست کهتر
مرا گر دوست داری یار من باش مکن کاری دگر در کار من باش
اشارت کرد گلبرگ طری را که در حلقه در آرد مشتری را
درآمد جم چو سرو رفته از دست زمین بوسید و دور از شاه بنشست
به یکباره شد آن مه محو جمشید چه مه در وقت پیوستن به خورشید
میان باغ حوضی بود مرمر که می برد آبروی حوض کوثر
در آب روشنش تابنده مهتاب ز ماهی تا به مه پیدا در آن آب
بدستان مطربان استناده بر پای یکی ناهید و دیگر بلبل آوای
نشاط انگیز شهناز دلاویز شکر با ارغنون ساز و شکر ریز
ترا سرسبز باد ای سرو آزاد چو گل دایم رخت سرخ و دلت شاد
تو گوئی سخت چون پولاد چینم که غم بگداخت جان آهنینم
گهی رفتم در آب و گه در آتش چو آیینه ز شوق روی مهوش
دل از فولاد کردم روی از روی نشینم با تو اکنون روی در روی
ببستم بر تو خود را چون میان من زهی لطف ار بدان در می دهی تن
بدان امید گشتم خاک پایت که باشد بر سرم همواره جایت
از آن از دیده گوهر می فشانم که همچون اشک بر چشمت نشانم
اگر بر هم زنی چون زلف کارم سر از پای تو هرگز بر ندارم
به شب چون شمع می سوزم برایت همی میرم به روز اندر هوایت
چو زلفت تا سر من هست بر دوش ز سودای تو دارم حلقه در گوش
چو قمری هست تا سر بر تن من بود طوق تو اندر گردن من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، بخشی از یک داستان عاشقانه و حماسی است که در آن، تقابل میان عشق پاک و بی‌شائبه با ملاحظات اجتماعی و طبقاتی به تصویر کشیده شده است. محور اصلی روایت، دلباختگی شاهزاده‌ای (کتایون) به مردی است که با چهره‌ای مبدل به عنوان بازرگان در دربار حضور دارد. فضای حاکم بر این اشعار، سرشار از شور عاشقانه، کشمکش‌های درونی و دغدغه‌های مربوط به جایگاه و منزلت اجتماعی است که در نهایت با پیروزی عواطف صادقانه و شهود قلبی بر محاسبات خشکِ عقلانیتِ دنیوی همراه می‌شود.

در این اثر، شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعارات غنی، به تبیینِ این حقیقت می‌پردازد که عشق واقعی نه تنها به دنبال منفعت و مصلحت نیست، بلکه فراتر از ظواهرِ فریبنده، اصالتِ وجودیِ انسان را جست‌وجو می‌کند. پاسخ‌های قاطعانه کتایون به دایه و دفاع او از هویت حقیقیِ محبوب (جمشید)، نمایانگر بلوغ فکری و شجاعت او در راه انتخابِ راهِ دل است؛ روایتی که در آن، مفهوم «بازارگان» نه یک کاسب معمولی، بلکه استعاره‌ای از پادشاهی است که در جست‌وجوی گمشده‌ی خویش، رنج سفر و غربت را به جان خریده است.

معنای روان

گل زرد افق را دور بی باک چو زین گلزار سبز افکنده بر خاک

خورشید در حال غروب، همچون گلی زرد، پرتوهایش را بی‌محابا در افق پراکنده است و گویی آن را بر چهره‌ی زمینِ سبز، افکنده است.

برآمد تیره ابری ژاله بارید به کوهستان مغرب لاله بارید

ابری تیره در آسمان پدیدار شد و بارانی از ژاله (قطرات باران یا اشک) بارید و در کوهستان‌های سمت مغرب، گل‌های لاله روییدند.

پری رخ زهره بود و لا ابالی ملک را مست دید و خانه خالی

کتایون که زیبایی‌اش همانند زهره (سیاره زیبایی) بود و رفتاری رها و بی‌قید داشت، پادشاه (جمشید) را در حالی که از عشق مست بود و خانه را خلوت دید، مشاهده کرد.

کتایون را به نزد خویش بنشاند حدیث جم به گوش او فرو خواند

کتایون را نزدیک خود نشاند و داستان جمشید را برای او بازگو کرد.

شب تاریک روشن کرد خورشید یکایک بر کتایون حال جمشید

آن مرد (جمشید) شب تاریک را با چهره‌ای همچون خورشید روشن کرد و تمامی احوال و حقیقت جمشید را برای کتایون شرح داد.

کتایون گفت: «ای من خاک پایت، شنیدم هرچه گفتی، چیست رایت؟

کتایون با تواضع گفت: من خاک پای تو هستم؛ تمام حرف‌هایت را شنیدم، اکنون نظر تو در این‌باره چیست؟

درین شک نیست کاین بازارگان مرد جوانی خوبروی است و جوانمرد

شکی نیست که این مردِ بازرگان، جوان و خوش‌سیما و دارای خصلت جوانمردی است.

به شهر خویش گفتی شهریار ست به گوهر نیز گفتی تاجدار است

گفتی که او در شهر خودش پادشاه است و از نظر اصالت و تبار نیز، دارای شکوه و تاج و تخت است.

من اول روز دانستم که این مرد نهان در سینه دارد گنجی از درد

من از همان روز اول متوجه شدم که این مرد، گنجینه‌ای از درد و عشق را در سینه پنهان کرده است.

بدانستم که او بیمار عشق است زر افشانی و زاری کار عشق است

دانستم که او بیمار عشق است؛ زیرا زر‌افشانی و زاری کردن، نشانه‌های آشکارِ کارِ عشق است.

کسی اندر جهان نشنید باری که شخصی بیغرض کرده ست کاری

در این دنیا کسی ندیده است که شخصی، بدون داشتن انگیزه‌ و هدفی مشخص، دست به کاری بزند.

از آن خورشید زر بر خاک ریزد که از خاک بدخشان لعل خیزد

خورشید به این دلیل نور زرین خود را بر خاک می‌ریزد که از دل خاکِ بدخشان، لعل (سنگ قیمتی) بیرون بیاید.

از آن دهقان درخت خار کارد، که گلبرگ طری خارش برآرد

کشاورز به این امید درخت خار را می‌کارد که در نهایت، گلبرگ‌های لطیف از دلِ آن خارها بیرون بیاید.

از آن ابر آبرو ریزد به دریا که آب او شود لولوی لالا

ابر به این دلیل باران را در دریا می‌ریزد تا آن آب در دلِ صدف، به مرواریدی گران‌بها تبدیل شود.

به امیدی دهد زاهد می از دست که در فردوس ازین بهتر میی هست

زاهد به این امید از نوشیدن شراب دنیوی صرف‌نظر می‌کند که در بهشت، شرابی بهتر و گواراتر نصیبش شود.

ندانم چون برآید نقش این کار تو قیصرزاده ای ،او بار سالار

نمی‌دانم عاقبت این ماجرا چه خواهد شد؛ تو دختر قیصر هستی و او پادشاهی است که ظاهراً تنها یک مسافر است.

اگر او گوهر از تو بیش دارد ولیکن گوهری درویش دارد

اگر او اصالت و گوهر وجودی‌اش از تو بیشتر نباشد، دست‌کم او همچون درویشی است که در غربت گرفتار شده است.

اگر خواهی که گردد با تو او جفت ترا باید ضرورت با پدر گفت

اگر می‌خواهی با او ازدواج کنی، چاره‌ای جز این نداری که این موضوع را با پدرت در میان بگذاری.

کجا قیصر فرود آرد بدان سر که بازاری بود داماد قیصر؟

چگونه ممکن است قیصر (پدرت) بپذیرد که دخترش با کسی که ظاهراً بازرگان است، ازدواج کند؟

ورت در سر هوای عشقبازیست تو پنداری که کار عشق بازی است؟

و اگر در سرت هوای عشق‌بازی داری، مگر تصور می‌کنی که کار عشق همین بازی‌های ساده است؟

بباید ترک ننگ و نام کردن صباح عمر بر خود شام کردن

عشق ورزیدن نیازمند این است که ننگ و نام (اعتبار دنیوی) را کنار بگذاری و روزِ روشنِ جوانی‌ات را با غم و اندوه به شبِ تاریک تبدیل کنی.

سری و سروری از سر نهادن چو زلف خویش سر بر باد دادن

باید از مقام و سروری چشم بپوشی و همان‌طور که زلفِ تو بر باد رهاست، سر و جانت را در راه عشق فدا کنی.

تو دخت قیصری، ای جان مادر، مکن در دختری خود را بداختر

ای دخترم، تو دختر قیصری؛ کاری نکن که بخت و اقبالت در دختری سیاه شود و بدنام شوی.

چو گل بودی همیشه پاک دامن هوایت کرد خواهد چاک دامن

همیشه مانند گلی پاک‌دامن بودی؛ مبادا این هوسِ زودگذر باعث شود که دامن پاکی‌ات چاک بخورد (بدنام شوی).

تو درج گوهری سر ناگشوده در و دری ثمین کس نابسوده

تو صندوقچه‌ای از گوهرهای ارزشمند هستی که هنوز در آن باز نشده و هیچ‌کس به این گوهر گران‌بها دست نزده است.

که دارند از پی تاج کیانش میفکن در کف بازاریانش

این گوهر را که برای تاجِ پادشاهان ذخیره شده است، به دست بازرگانان بی‌ارزش نینداز.

چو بشنید این سخن شمع جهانتاب برآشفت و بدو گفت از سر تاب :

وقتی کتایون (شمع جهان‌تاب) این حرف‌ها را شنید، خشمگین شد و با تندی به او پاسخ داد.

مرا برخاست دود از سر چو مجمر تو دامن بر سر دودم مگستر

از شدت خشم، گویی از سرم دود بلند شد؛ دامنِ خود را بر این دودِ آتشینِ خشم من نکش (من را نصیحت نکن).

تو از سوز منی ای دایه غافل ترا دامن همی سوزد مرا دل

ای دایه، تو از سوزِ درون من بی‌خبری؛ دامنت از این دود (شایعات و حرف‌های تو) می‌سوزد، اما دلِ من در آتشِ عشق در حال سوختن است.

هوای دل مرا بیمار کرده ست هوای دل چنین بسیار کرده ست

این هوسِ دل است که مرا بیمار کرده؛ بله، همین هوس دل است که چنین بلایی به سرم آورده است.

برو دیگر مگو بازاری است او که از سودای من با زاری است او

برو و دیگر به او نگو که بازرگان است؛ چرا که او فقط به خاطر عشقِ من است که این‌چنین زار و پریشان شده است.

چو بازرگان ملک جمشید باشد سزد گر مشتری خورشید باشد

اگر یک بازرگان، چنان پادشاهی مثل جمشید باشد، سزاوار است که خریداری مانند خورشید داشته باشد.

که خاقان زاده است او من زقیصر گر از من نیست مهتر نیست کهتر

او فرزندِ خاقان است و من فرزندِ قیصرم؛ اگر از من برتر نباشد، قطعاً از من کمتر هم نیست.

مرا گر دوست داری یار من باش مکن کاری دگر در کار من باش

اگر دوستم داری، همراه و یار من باش و در کارِ من سنگ‌اندازی مکن.

اشارت کرد گلبرگ طری را که در حلقه در آرد مشتری را

کتایون با اشاره به گلی تازه، به دایه فهماند که باید آن مشتری (جمشید) را به نزد او بیاورد.

درآمد جم چو سرو رفته از دست زمین بوسید و دور از شاه بنشست

جمشید مانند سروی که از طراوت افتاده باشد (خسته و نزار) وارد شد، زمین را بوسید و با احترام دورتر از شاه نشست.

به یکباره شد آن مه محو جمشید چه مه در وقت پیوستن به خورشید

کتایون با دیدن جمشید، محو تماشای او شد؛ درست مانند زمانی که ماه در برابر نور خورشید محو می‌شود.

میان باغ حوضی بود مرمر که می برد آبروی حوض کوثر

در میان باغ حوضی از سنگ مرمر بود که زیبایی‌اش، حوض کوثر را نیز شرمنده می‌کرد.

در آب روشنش تابنده مهتاب ز ماهی تا به مه پیدا در آن آب

تصویرِ ماه در آبِ زلالِ آن حوض می‌تابید و گویی تمامیِ جهان، از ماهی در اعماق تا ماه در آسمان، در آن آب دیده می‌شد.

بدستان مطربان استناده بر پای یکی ناهید و دیگر بلبل آوای

نوازندگان در کنار حوض ایستاده بودند؛ یکی صدایی چون ناهید داشت و دیگری نغمه‌ای چون بلبل.

نشاط انگیز شهناز دلاویز شکر با ارغنون ساز و شکر ریز

موسیقیِ بسیار دل‌انگیز و شاد می‌نواختند و گویی سازها، شکر می‌پاشیدند.

ترا سرسبز باد ای سرو آزاد چو گل دایم رخت سرخ و دلت شاد

جمشید گفت: ای سرو آزاد، امیدوارم همیشه چهره‌ات مانند گل سرخ و دلت شاد و باطراوت باشد.

تو گوئی سخت چون پولاد چینم که غم بگداخت جان آهنینم

تو مرا سخت و استوار مثل پولادِ چین می‌بینی، اما غمِ عشق، جانِ پولادین مرا نیز ذوب کرده است.

گهی رفتم در آب و گه در آتش چو آیینه ز شوق روی مهوش

به خاطر شوقِ دیدارِ چهره‌ی همچون ماهِ تو، بارها از میانِ آتش و آب گذشته‌ام.

دل از فولاد کردم روی از روی نشینم با تو اکنون روی در روی

دلم را از فولاد سخت کرده بودم، اما اکنون در برابرِ رویِ زیبای تو، نرم شده‌ام و رو در رو نشسته‌ام.

ببستم بر تو خود را چون میان من زهی لطف ار بدان در می دهی تن

خودم را به تو گره زده‌ام، اگر لطف کنی و اجازه دهی به این وصل برسم، افتخار بزرگی نصیبم شده است.

بدان امید گشتم خاک پایت که باشد بر سرم همواره جایت

به این امید خاکِ پای تو شدم که همیشه سایه‌ی تو بر سرم باشد.

از آن از دیده گوهر می فشانم که همچون اشک بر چشمت نشانم

از این رو گوهر (اشک) از دیدگانم می‌افشانم که می‌خواهم همچون اشک، بر چشمانِ تو بنشینم.

اگر بر هم زنی چون زلف کارم سر از پای تو هرگز بر ندارم

اگر مرا مثلِ زلفِ خود پریشان کنی، هرگز سر از آستانِ پای تو برنخواهم داشت.

به شب چون شمع می سوزم برایت همی میرم به روز اندر هوایت

شب‌ها مانند شمع برای تو می‌سوزم و روزها در هوایِ تو، ذره‌ذره جان می‌سپارم.

چو زلفت تا سر من هست بر دوش ز سودای تو دارم حلقه در گوش

تا زمانی که جان در بدن دارم و سرم بر شانه است، از شدت عشق و شوریدگی نسبت به تو، حلقه بندگی‌ات را در گوش دارم و تسلیمِ محضِ تو هستم.

نکته ادبی: حلقه در گوش داشتن کنایه از بردگی و نهایتِ اطاعت و ارادت است و سودا در متون کهن علاوه بر معنای معامله، به معنای عشق و شوریدگی نیز به کار می‌رود.

چو قمری هست تا سر بر تن من بود طوق تو اندر گردن من

تا وقتی که سری بر بدن من قرار دارد، طوقِ بندگی تو مانند گردنبندِ طبیعیِ پرنده قمری، بر گردن من باقی خواهد ماند و از آن رها نمی‌شوم.

نکته ادبی: تشبیه طوق بندگی به طوقِ گردنِ قمری یکی از ظرافت‌های شاعرانه برای نشان دادنِ تعلقِ همیشگی و جدایی‌ناپذیر عاشق از معشوق است.