جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۴۶ - طلب کردن خورشید جمشید را

سلمان ساوجی
بهار افروز چون شعری برانگیخت دل گل باز شد زر بر سرش ریخت
ز بلبل صد هزاران ناله برخاست ز سوز و ناله دود از لاله برخاست
به ساقی گفت: «جام می درانداز اساس عقل دستوری برانداز
به دست خویش جامی ده به مستان دمی مارا ز دست خویش بستان
ندارد علتی جان غیر هستی علاج علت هستی است مستی
بپرسید از بتان ماه قصب پوش که: «چون شد حال آن بازارگان دوش؟
به می یکبارگیش از دست بردند غلامانش ز مجلس مست بردند
همانا این زمان مخمور باشد ز مخموری تنش رنجور باشد
طلبکاری و دلجویی صوابست غریبان را طلب کردن ثوابست
بدین گلزار باید داد بارش به جام باده بشکستن خمارش
ازین شادی نگنجیدند در پوست که چون گل داشتندش بهر زر دوست
به شکر گفت: «کای مرغ خوش آواز، به پیغامی دل جمشید بنواز
بگو: از ما چرا دوری گزیدی؟ چرا نادیده هیچ از ما بریدی؟
کنون از جام نوشین چونی آخر؟ ز بیخوابی دوشین چونی آخر؟
دمی خواب و خمار از سر بدر کن به خلوتگاه بیداران گذر کن
شکر را نزد رنجوری فرستاد ز می جامی به مخموری فرستاد
ملک را دیده امید بر راه نشسته منتظر با ناله و آه
خروشان از هوا ریزان به زاری سرشک از دیده چون ابر بهاری
چو لاله ز انتظارش بر جگر داغ مگر کارد صبا بویی از آن باغ
شکر با انگبین چربی برآمیخت به شیرینی از و شوری برانگیخت
به شه مهراب گفت: «ای شاه برخیز چو ابر آنجا به دامنها گهر ریز
سخن می باید از گوهرگرفتن نثاری چند با خود بر گرفتن
گهرهای ثمین با خویش بردن به گوهر کار خود از پیش بردند
ملک گفتا ببر چندان که خواهی متاع چین و گوهرهای شاهی
به چشم از اشک سازم در شهوار به دست و دیده باید کرد این کار
هر آن دری که چون جان داشتش گوش برون آورد مهراب از پی گوش
ز مطرب بلبل آوا ماند ناهید نهاد آن نیز را در وجه خورشید
به دارالملک جان چون شه روان شد روان آمد به تن تن سوی جان شد
خرامان رفت سوی آن گلستان بهشتی دید چون فردوس رضوان
گلستانی چو گلزار جوانی گلش سیراب از آب زندگانی
از او خوی بر جبین افکنده گلها به پشت افتاده باز از خنده گلها
همه گلزار مست از ساقی می گل و گلشن خراب از جرعه وی
زده یک خیمه از دیبای اخضر در او خورشید تابان با شش اختر
به گرد خیمه جانها حلقه بسته پری رخ در میان جان نشسته
به رعنائی درآمد سرو چالاک رخ چون برگ گل بنهاد بر خاک
سر خوبان عالم را دعا گفت صنم نیزش به زیر لب ثنا گفت
ز می جامی بدان مهوش فرستاد به کوثر شعله آتش فرستاد
ملک برخاست حالی بندگی کرد به یاد لعلش آب زندگی خورد
به دل می گفت: «این لعل از چه کانست؟ شراب لعل یاقوت روان است؟
چه مه در منزلی بنشست جمشید که می دید از شکافی عکس خورشید
همان خورشید روز افزون ز روزن جمال شاه را می دید روشن
ملک می کرد غافل چشم بد را نظر در خیمه می انداخت خود را
نظر در عارض دلدار می کرد تماشای گل و گلزار می کرد
دو مه می ساختند از دور با هم نظر می باختند از دور با هم
هوای دل چو از خورشید شد گرم ملک برداشت برقع از رخ شرم
به شکر گفت بنواز این غزل رل نوایی ساز و درساز این عمل را
درآمد طوطی شکر به آواز ز قول شاه کرد این مطلع آغاز:

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایت‌گرِ عشقی شورانگیز و متعالی میان دو دلداده به نام‌های جمشید و شکر است که در فضایی آکنده از استعارات عاشقانه و عرفانی به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت، باغ و می، به بازتابِ احوالات درونی و تلاطمِ روحِ عاشق می‌پردازد.

محور اصلی داستان بر کشش و کوشش برای وصال استوار است. در این اثر، 'هستی' و 'عقل' در برابر 'مستی' و 'عشق' رنگ می‌بازند و فضای داستان به شکلی ترسیم شده که شخصیت‌ها در جستجوی کمال و زیبایی، به محیطی بهشتی‌گون گام می‌نهند تا در نهایت به وصلِ جانان برسند.

معنای روان

بهار افروز چون شعری برانگیخت دل گل باز شد زر بر سرش ریخت

هنگامی که فصل بهار همچون شعری شورانگیز آغاز شد، دل‌ها شکوفا گشتند و ثروت و شادی همچون طلا بر سرِ آن‌ها بارید.

نکته ادبی: بهار افروز: بهارِ روشنی‌بخش و برانگیزنده که در اینجا استعاره از آغازِ فصلِ شکوفایی و عشق است.

ز بلبل صد هزاران ناله برخاست ز سوز و ناله دود از لاله برخاست

از نغمه‌سرایی بلبل ناله‌های بسیار برخاست و از سوزِ این ناله‌ها، لاله داغدار شد و بوی دود و سوختگی از آن به مشام رسید.

نکته ادبی: لاله نمادِ داغِ عشق است؛ دودِ برخاسته از آن کنایه از التهاب و سوزشِ دل عاشق است.

به ساقی گفت: «جام می درانداز اساس عقل دستوری برانداز

عاشق به ساقی گفت: جام شراب را به من ده تا پایه‌های عقل و تدبیر را ویران کنم.

نکته ادبی: اساسِ عقل: کنایه از منطقِ خشک و بازدارنده‌ای که مانع از مستیِ عاشقانه می‌شود.

به دست خویش جامی ده به مستان دمی مارا ز دست خویش بستان

با دست خودت جامی به عاشقان بده و برای لحظه‌ای ما را از بندِ خویش رها کن و به خودت مشغول دار.

نکته ادبی: بستان: در اینجا به معنای گرفتنِ جان یا رهایی از خودِ کاذب است.

ندارد علتی جان غیر هستی علاج علت هستی است مستی

جان آدمی به غیر از هستی داشتن، درد و رنجِ دیگری ندارد و تنها درمانِ دردِ وجود، مستی و بی‌خودی است.

نکته ادبی: علت: به معنای بیماری و درد است که در فلسفه و عرفان، هستی و وجودِ مادی عامل اصلیِ رنج است.

بپرسید از بتان ماه قصب پوش که: «چون شد حال آن بازارگان دوش؟

از زیبارویان که لباس‌های گران‌بها و فاخر بر تن دارند بپرسید که دیشب حالِ آن بازرگان (عاشق) چگونه بود؟

نکته ادبی: ماه قصب پوش: استعاره از زیبارویانی که لباس‌های ظریف از پارچه قصب بر تن دارند.

به می یکبارگیش از دست بردند غلامانش ز مجلس مست بردند

او را با شراب کاملاً از پا درآوردند و غلامان، پیکرِ مستِ او را از مجلس بیرون بردند.

نکته ادبی: یکبارگی: به معنای مطلق و کامل است.

همانا این زمان مخمور باشد ز مخموری تنش رنجور باشد

یقیناً او اکنون دچار خماری است و از اثرِ آن شراب، تنش رنجور و بیمار شده است.

نکته ادبی: مخمور: کسی که پس از مستی دچار کسالت و رنجِ ناشی از آن شده است.

طلبکاری و دلجویی صوابست غریبان را طلب کردن ثوابست

جستجوی حالِ عاشق و دلجویی از او کاری درست است و رسیدگی به غریبان و دل‌شکستگان پاداش و ثواب دارد.

نکته ادبی: طلبکاری: در اینجا به معنای جستجو کردن و جویایِ حالِ کسی بودن است.

بدین گلزار باید داد بارش به جام باده بشکستن خمارش

باید به این باغ آمد و با نوشیدنِ باده، خمارِ او را شکست و دردش را درمان کرد.

نکته ادبی: بار دادن: به معنای اجازه ورود دادن یا نوازش کردن است.

ازین شادی نگنجیدند در پوست که چون گل داشتندش بهر زر دوست

آن‌ها از این اتفاق شادمان بودند و چون او را برای ثروت و جایگاهش دوست داشتند، در پوستِ خود نمی‌گنجیدند.

نکته ادبی: نگنجیدن در پوست: کنایه از غلیانِ شادی و سرورِ فراوان است.

به شکر گفت: «کای مرغ خوش آواز، به پیغامی دل جمشید بنواز

شکر به پرنده گفت: ای پرنده‌ی خوش‌نوا، با پیغامی دلِ جمشید را شاد کن.

نکته ادبی: مرغ خوش‌آواز: در اینجا استعاره از قاصد یا طوطی که پیام‌رسان است.

بگو: از ما چرا دوری گزیدی؟ چرا نادیده هیچ از ما بریدی؟

به او بگو: چرا از ما دوری کردی و چرا بدون اینکه ما را ببینی، پیوندِ خود را قطع کردی؟

نکته ادبی: بریدی: کنایه از قطع کردنِ رابطه و پیمانِ دوستی است.

کنون از جام نوشین چونی آخر؟ ز بیخوابی دوشین چونی آخر؟

اکنون حال و روزت با آن شرابِ گوارا چگونه است؟ و بی‌خوابیِ دیشبت چطور گذشت؟

نکته ادبی: جام نوشین: شرابِ گوارا که کنایه از عشق یا لذتِ حضور است.

دمی خواب و خمار از سر بدر کن به خلوتگاه بیداران گذر کن

دمی خواب و خمار را از سر بیرون کن و به سوی خلوتگاهِ بیداران و هشیاران بیا.

نکته ادبی: خلوتگاه بیداران: کنایه از جایگاهِ عاشقانِ حقیقی که از غفلتِ دنیا رسته اند.

شکر را نزد رنجوری فرستاد ز می جامی به مخموری فرستاد

شکر برای آن عاشقِ بیمار، چیزی شیرین فرستاد و با جامِ شرابی، به پیشوازِ خماری‌اش رفت.

نکته ادبی: شکر: در اینجا نامِ شخصیتِ داستان است که ایهام به شیرینی هم دارد.

ملک را دیده امید بر راه نشسته منتظر با ناله و آه

پادشاه (جمشید) همچنان چشم‌به‌راه بود و با آه و ناله منتظرِ خبری نشسته بود.

نکته ادبی: دیده امید: استعاره از انتظارِ عاشقانه برای وصال.

خروشان از هوا ریزان به زاری سرشک از دیده چون ابر بهاری

همچون ابر بهاری در آسمان، با زاری می‌گریست و اشک از چشمانش سرازیر بود.

نکته ادبی: سرشک: به معنای اشک است که به ابر تشبیه شده است.

چو لاله ز انتظارش بر جگر داغ مگر کارد صبا بویی از آن باغ

قلبش از انتظار همچون لاله داغدار بود؛ شاید نسیمِ صبا بویی از آن باغ (وصال) برایش بیاورد.

نکته ادبی: جگر داغ: کنایه از رنج و التهابِ درونیِ عاشق.

شکر با انگبین چربی برآمیخت به شیرینی از و شوری برانگیخت

شکر، عسل را با چربی (شیرینی و لطافت) درآمیخت و با این شیرینی، شور و غوغایی در دل برانگیخت.

نکته ادبی: شور: به معنای هیجان و غوغا و آشوب است.

به شه مهراب گفت: «ای شاه برخیز چو ابر آنجا به دامنها گهر ریز

به شاه مهراب گفت: ای پادشاه برخیز و همچون ابر در دامنِ یاران، جواهر بپاش.

نکته ادبی: گوهر ریز: کنایه از بخشش و کرمِ فراوان است.

سخن می باید از گوهرگرفتن نثاری چند با خود بر گرفتن

سخن گفتن باید با ارزش باشد و هدایایی نیز همراه خود ببر.

نکته ادبی: نثار: به معنای هدیه و پیشکش است.

گهرهای ثمین با خویش بردن به گوهر کار خود از پیش بردند

جواهراتِ گران‌بها را با خود ببر که کارها با این گوهرهای ارزشمند پیش می‌رود.

نکته ادبی: ثمین: به معنای گران‌بها و پرارزش است.

ملک گفتا ببر چندان که خواهی متاع چین و گوهرهای شاهی

پادشاه گفت: هرچقدر می‌خواهی از متاعِ چین و جواهراتِ شاهانه بردار.

نکته ادبی: متاع چین: استعاره از کالاهای نفیس و نادر.

به چشم از اشک سازم در شهوار به دست و دیده باید کرد این کار

من با اشک‌هایم، دُرهای گران‌بها در چشم می‌سازم و این کار را باید با دست و دیده انجام داد.

نکته ادبی: در شهوار: مرواریدِ درشت و باارزش که به اشک تشبیه شده است.

هر آن دری که چون جان داشتش گوش برون آورد مهراب از پی گوش

هر گوهری را که عزیز می‌شمرد، مهراب از پیِ گوش (برای گوشواره یا زیور) بیرون آورد.

نکته ادبی: جان داشتش: کنایه از بسیار عزیز داشتنِ چیزی است.

ز مطرب بلبل آوا ماند ناهید نهاد آن نیز را در وجه خورشید

صدای مطرب چنان بود که ناهید (ستاره موسیقی) از آن باز ماند و خورشید آن را تقدیم کرد.

نکته ادبی: ناهید: در اساطیر ایران و یونان، الهه‌ی موسیقی و زیبایی است.

به دارالملک جان چون شه روان شد روان آمد به تن تن سوی جان شد

وقتی روح مانند شاه به سرزمینِ جان روان شد، تن نیز به دنبالِ روح و به سوی حقیقت حرکت کرد.

نکته ادبی: دارالملک جان: کنایه از عالمِ معنا و درونِ انسان.

خرامان رفت سوی آن گلستان بهشتی دید چون فردوس رضوان

با خرامیدن به سوی آن گلستان رفت و باغی دید که همچون بهشتِ رضوان بود.

نکته ادبی: فردوس رضوان: استعاره از باغِ بهشتی و مکانِ آرامش.

گلستانی چو گلزار جوانی گلش سیراب از آب زندگانی

گلستانی همچون دورانِ جوانی که گل‌هایش از آبِ زندگانی سیراب شده بود.

نکته ادبی: آب زندگانی: نمادِ جاودانگی و طراوتِ ابدی.

از او خوی بر جبین افکنده گلها به پشت افتاده باز از خنده گلها

گل‌ها از خنده به پشت افتاده بودند و عرقِ شبنم بر چهره‌شان نشسته بود.

نکته ادبی: خوی بر جبین: منظور شبنمِ صبحگاهی است که به عرقِ پیشانی تشبیه شده.

همه گلزار مست از ساقی می گل و گلشن خراب از جرعه وی

تمامِ باغ از شرابِ ساقی مست بود و گل و گلستان از قطراتِ شرابِ او خراب و بی‌خود شده بودند.

نکته ادبی: خراب: در ادبیات عرفانی به معنای از خود بیخود شدنِ عاشقانه است.

زده یک خیمه از دیبای اخضر در او خورشید تابان با شش اختر

خیمه‌ای از پارچه‌ی سبزِ ابریشمی برافراشته بودند که در آن خورشیدی تابان با شش ستاره (همراهان) حضور داشت.

نکته ادبی: دیبای اخضر: پارچه‌ی سبز که نمادِ طبیعت و طراوت است.

به گرد خیمه جانها حلقه بسته پری رخ در میان جان نشسته

جان‌ها گردِ خیمه حلقه زده بودند و آن پری‌چهره در میانِ جان‌ها نشسته بود.

نکته ادبی: پری رخ: استعاره از معشوقِ زیبا و دست‌نیافتنی.

به رعنائی درآمد سرو چالاک رخ چون برگ گل بنهاد بر خاک

سروی چالاک و زیبا وارد شد و چهره‌ی گل‌گونش را بر خاک نهاد.

نکته ادبی: سرو چالاک: استعاره از معشوقی بلندقامت و متناسب.

سر خوبان عالم را دعا گفت صنم نیزش به زیر لب ثنا گفت

او بزرگانِ عالم را دعا کرد و آن صنم (زیباروی) نیز زیرِ لب او را ستایش نمود.

نکته ادبی: صنم: بت یا زیبارویی که پرستیده می‌شود.

ز می جامی بدان مهوش فرستاد به کوثر شعله آتش فرستاد

جامِ شرابی به آن ماه‌رو فرستاد که همچون شعله‌ی آتش در کوثر (آبِ مقدس) بود.

نکته ادبی: کوثر: استعاره از شرابِ ناب و حیات‌بخش.

ملک برخاست حالی بندگی کرد به یاد لعلش آب زندگی خورد

پادشاه برخاست و بندگی کرد و به یادِ لب‌های سرخِ معشوق، آبِ زندگی نوشید.

نکته ادبی: لعل: استعاره از لب‌های سرخ و گران‌بهای معشوق.

به دل می گفت: «این لعل از چه کانست؟ شراب لعل یاقوت روان است؟

در دل می‌گفت: این لب‌های سرخ از کدام معدن است؟ آیا شرابِ یاقوتی است یا جانی روان؟

نکته ادبی: کان: معدن؛ کنایه از منبعِ زیبایی که لبِ معشوق است.

چه مه در منزلی بنشست جمشید که می دید از شکافی عکس خورشید

جمشید در جایی نشست که می‌توانست از شکافی، عکسِ خورشید را ببیند.

نکته ادبی: عکس خورشید: می‌تواند استعاره از جمالِ معشوق باشد.

همان خورشید روز افزون ز روزن جمال شاه را می دید روشن

همان خورشیدِ زیبا، زیباییِ شاه را از میانِ روزن روشن و آشکار می‌دید.

نکته ادبی: روزن: دریچه یا سوراخی که از آن نور یا دیدار میسر می‌شود.

ملک می کرد غافل چشم بد را نظر در خیمه می انداخت خود را

پادشاه برای دور کردنِ چشمِ بد، تنها خود را در خیمه نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: چشم بد: اعتقاد به تأثیر منفیِ حسادت یا نگاهِ بد بر زیبایی.

نظر در عارض دلدار می کرد تماشای گل و گلزار می کرد

او نگاهش را به چهره‌ی دلدار دوخته بود و غرق در تماشای گل و گلزار بود.

نکته ادبی: عارض: چهره و گونه‌ی معشوق.

دو مه می ساختند از دور با هم نظر می باختند از دور با هم

دو ماهِ زیبا از دور به یکدیگر می‌نگریستند و با هم نظر می‌باختند.

نکته ادبی: دو مه: استعاره از عاشق و معشوق که هر دو زیبارو هستند.

هوای دل چو از خورشید شد گرم ملک برداشت برقع از رخ شرم

وقتی هوای دل از خورشیدِ عشق گرم شد، پادشاه نقابِ شرم را از چهره برداشت.

نکته ادبی: برقع: نقاب یا پوششِ چهره.

به شکر گفت بنواز این غزل رل نوایی ساز و درساز این عمل را

به شکر گفت: این غزل را بنواز و با خواندنِ آن، این کار را به سرانجام برسان.

نکته ادبی: غزل: نوعی شعر عاشقانه که اینجا به معنایِ پیامِ عاشقانه است.

درآمد طوطی شکر به آواز ز قول شاه کرد این مطلع آغاز:

طوطیِ شکر شروع به آواز خواندن کرد و با کلامِ شاه، این غزل را آغاز نمود.

نکته ادبی: مطلع: بیتِ نخستِ شعر که آغازگرِ کلام است.

آرایه‌های ادبی

تتشبیه سرشک از دیده چون ابر بهاری

تشبیه اشک به ابر بهاری برای نشان دادن کثرت و شدتِ گریه.

استعاره سروی چالاک

تشبیه معشوق به درخت سرو به دلیلِ زیبایی و بلندی قامت.

تناقض (پارادوکس) به کوثر شعله آتش فرستاد

جمع شدن آتش و آب در یک تصویر برای نشان دادن قدرتِ شراب.

ایهام شکر

اشاره همزمان به نامِ شخصیت و مفهومِ شیرینی.