جمشید و خورشید

سلمان ساوجی

بخش ۴۴ - غزل

سلمان ساوجی
باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب بر ورقهای چمن نقش و نگارست امشب
گلرخان چمن از دوش صبوحی زده اند چشم نرگس ز چه در عین خمارست امشب
موی را شانه زد ان ماه مگر از سر شور کآب پرچین و صبا غالیه بارست امشب
گرنه از حجله شب روی نماند خورشید از چه مشاطه شب آینه دارست امشب
مگر آن ماه برین جمع گذر خواهد کرد کز طبقهای فلک نور نئارست امشب
شکر عود و شکر با هم بپرورد بدین ابیات دود از جم برآورد:
تو در خواب خوشی احوال بیداری، چه می دانی تو در آسایشی تیمار بیماری چه میدانی
نداری جز دلازاری و ناز و دلبری کاری تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی
تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش نپیمودی، درازی شب تاری چه می دانی
برو زاهد ، چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش ؟ بپرس این شیوه از مستان، تو هشیاری چه میدانی
دلا گفتم غم خود خور که کار از دست شد بیرون ترا غم خوردنست ایدل تو غمخواری چه میدانی
شکر بگشود بر جم پرده راز حدیث رفته با او گفت از آغاز
درید از درد و حسرت جامه در بر همی نالید و می زد دست بر سر
بسی کرد از جفای دیده نالش بسی دادش به دست خویش مالش
ز غیرت غمزه ها را از پی خواب به هم بر میزد و می بردشان آب
ز راه سرزنش سر را ادب کرد که از بهر چه سر بالین طلب کرد
ز جور طالع وارون بر آشفت ز دوران فلک نالید و می گفت:
سپهرم بر چه طالع زاد گویی نصیبم خوشدلی ننهاد گویی
چو می شد تلخ بر من زندگانی چو گل بر باد رفتم در جوانی
اگر طالع شدی دولت به زاری مرا بودی به گیتی بختیاری
مرا روزی که مادر تنگ بر زد چو مشکم ناف بر خون جگر زد
مرا ایزد بلا بر سرنوشت است چه شاید کرد اینم سرنوشت است
الا، ای بخت تا کی این کسالت؟ ز خواب آخر نمی گیرد ملامت؟
مرا چون نای ننوازی به کامی ز نی هر دم چو چنگم در مقامی
ولی این خانه را چون در گشادند اساس کار بر طالع نهادند
اگر صد سال اشک از دیده باری نگردد شسته نقض بخت، باری
چو بلبل شب همه شب ناله می کرد کنار برگ گل پر ژاله می کرد
چو زد زاغ شب از طاق مقوس گه برخاستن بال مطوس
هزاران بیضه پنداری کزین طاق فرو افتاد و ریزان شد در آفاق
گفت آفاق را یکسر سپیده عیان شد زرده خور در سپیده
سپیده بست از سیماب پرده نمود از پرده خون آلوده زرده
چو صبح از حضرت خورشید شهناز بر جم رفت تا روشن کند راز
به شب رازی که با خورشید گفتند به روز آن راز با جمشید گفتند
حکایت یک به یک با شاه کردند شهنشه را ز کار آگاه کردند
چو شه دانست کان معشوق طناز شد اندر پرده شب محرم راز
زمانی از در عشرت درآمد چو باد صبح یکدم خوش برآمد
از او مهراب بشنید این حکایت به دل گفتا درست است این روایت
عجب کان سرو قد از جا نرفته است چو گل خار غمش در پا نرفته است
فرو رفت از هوایت پای در گل بدین جانب هوایش کرد مایل
بود وقتی علاج رنج دشوار که نشناسد طبیب احوال بیمار
علاج آنگه به آسانی توان کرد که روشن گردد او را علت درد
بت مجلس فروز از بامدادان به ساقی گفت: جام می بگردان
بیا ساقی که طیشی دارم امروز نشاط و تازه عیشی دارم امروز
بیاور می که این جای صبوح است مرا میل می و رای صبوح است
برون ز اندازه می خواهیم خوردن درون ها پر ز می خواهیم کردن
به گیتی کو خرد را بود پابند به میدان زرش ساقی در افکند
شفق گون باده در شامی پیاله چو شبنم در میان صبح ژاله
ز رویش عکس بر ساغر فتاده به آب کوثر آتش در فتاده
میان آب صافی نور می دید به روح اندر لقای حور می دید
به دریای قدح در ماه غواص در آن دریا هزاران زهره رقاص
به هر جامی که گردانید ساقی حریفی را بغلتانید ساقی
به یاد یار نوشین باده می خورد نشاط و عیش دوشین تازه می کرد
ز مجلس بانگ نوشانوش برخاست می اندر سر نشست و هوش برخاست
بهار افروز این شعر بهاری ادا می کرد در صوت هزاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با توصیفی خیال‌انگیز و لطیف از جلوه‌های بهاری در شب آغاز می‌شود که گویی طبیعتی زنده و آراسته را به تصویر می‌کشد، اما به تدریج با ورود به احوالات درونی شخصیت‌ها، به فضایی عمیق‌تر و غم‌نامه گونه بدل می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و آسمان، بستری برای بیان تضاد میان زیبایی ظاهری جهان و رنج‌های نهان آدمی فراهم می‌آورد.

در بخش میانی و پایانی، روایت بر محوریت شخصیتی به نام 'جم' استوار است که درگیر کشمکشی عاطفی و تقدیری است. پس از گذر از مراحل سوگ، گلایه از بخت و سرنوشت، و سرانجام پرده‌برداری از رازهای پنهان در سیاهی شب، فضا با طلوع صبح و روی آوردن به میگساری و عشرت، به آرامشی نسبی و شادمانی می‌رسد که نشان‌دهنده گذار از رنج به پذیرش و لذت از لحظه حال است.

معنای روان

باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب بر ورقهای چمن نقش و نگارست امشب

باغ در این شب بهاری، چنان از بوی خوش و رنگ‌ولعاب بهار سرشار است که گویی بر صفحه سبز چمن، زیباترین نقش و نگارها ترسیم شده است.

نکته ادبی: ترکیب 'نقش و نگار' استعاره از زیبایی‌های بصری و شکوفه‌هاست.

گلرخان چمن از دوش صبوحی زده اند چشم نرگس ز چه در عین خمارست امشب

گل‌های زیبا و گل‌رخ چمن از شب‌زنده‌داری و میگساری دیشب مست شده‌اند؛ پس چرا گل نرگس که نماد چشم است، در حالتی از خمار و خواب‌آلودگی به سر می‌برد؟

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کهن نماد چشمِ نیمه‌خواب و خمار است.

موی را شانه زد ان ماه مگر از سر شور کآب پرچین و صبا غالیه بارست امشب

آن ماهِ زیبای من شاید از سرِ شور و اشتیاق، موی خود را شانه زده است که اکنون نسیم صبا و آب‌های جاری، سرشار از عطر گیسوی او شده‌اند.

نکته ادبی: غالیه باری به معنای پراکنده کردن بوی خوش است.

گرنه از حجله شب روی نماند خورشید از چه مشاطه شب آینه دارست امشب

اگر خورشید از حجله شب بیرون نمانده است، پس چرا شب مانند یک مشاطه و آرایشگر، آینه‌ای در دست گرفته و مشغول تماشای زیبایی‌هاست؟

نکته ادبی: مشاطه به معنای آرایشگر است و شب در اینجا به آرایشگری تشبیه شده که زیبایی‌ها را می‌آراید.

مگر آن ماه برین جمع گذر خواهد کرد کز طبقهای فلک نور نئارست امشب

شاید قرار است آن ماهِ زیبا از میان این جمع بگذرد که ستارگان آسمان (طبق‌های فلک) چنین پرنور و درخشان شده‌اند.

نکته ادبی: طبق‌های فلک استعاره از ستارگان آسمان است.

شکر عود و شکر با هم بپرورد بدین ابیات دود از جم برآورد:

شکر و عود را با هم آمیخت و پروراند؛ سپس با خواندن این ابیات، چنان شوری به پا کرد که گویی دودی از خاک جمشید برخاست.

نکته ادبی: اشاره به جمشید پادشاه اساطیری که نماد شکوه از دست رفته است.

تو در خواب خوشی احوال بیداری، چه می دانی تو در آسایشی تیمار بیماری چه میدانی

تو که در خواب و آسایش غرق هستی، چه می‌دانی که بی‌خوابی و دردمندی چیست؟ تو از دردهای درونی و بیماری‌های جان، هیچ شناختی نداری.

نکته ادبی: تضاد میان خواب/بیداری و آسایش/بیماری برای نشان دادن بیگانگی معشوق با رنج عاشق.

نداری جز دلازاری و ناز و دلبری کاری تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی

تو جز آزار دل و نازفروشی کاری نداری؛ چگونه می‌توانی مفهوم غمخواری و دلداری را درک کنی؟

نکته ادبی: خطاب به معشوق بی‌تفاوت که تنها کارش دلبری است.

تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش نپیمودی، درازی شب تاری چه می دانی

تو که هرگز شبی را در آرزوی زلف پریشان یار سپری نکرده‌ای، چگونه می‌توانی درازی و سختی شب‌های تاریک هجران را بفهمی؟

نکته ادبی: تأکید بر تجربه شخصی برای درک معنای هجران.

برو زاهد ، چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش ؟ بپرس این شیوه از مستان، تو هشیاری چه میدانی

ای زاهد، این‌همه از ناز و عشوه چشمان او پرهیز نکن؛ برو این شیوه را از مستان بپرس، چرا که تو هشیاری و این احوالات از تو دور است.

نکته ادبی: تقابل زاهد (نماد عقل و پرهیز) و مستان (نماد عشق و بیخودی).

دلا گفتم غم خود خور که کار از دست شد بیرون ترا غم خوردنست ایدل تو غمخواری چه میدانی

ای دل، به خود گفتم غمِ خودت را بخور که کار از کار گذشته است؛ تو تنها کارش غم‌خوردن است، تو چه می‌دانی غمخواری دیگران چیست؟

نکته ادبی: توبیخ دلِ عاشق که گویی تنها در پی رنج خویشتن است.

شکر بگشود بر جم پرده راز حدیث رفته با او گفت از آغاز

شکر، پرده راز را برای جم گشود و داستان گذشته را از همان ابتدا برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: اشاره به شروع یک روایت داستانی میان شکر و جم.

درید از درد و حسرت جامه در بر همی نالید و می زد دست بر سر

جم از شدت درد و حسرت، جامه‌اش را درید و درحالی‌که ناله می‌کرد، بر سر خود می‌زد.

نکته ادبی: بیان اوج استیصال و اندوه شدید.

بسی کرد از جفای دیده نالش بسی دادش به دست خویش مالش

بسیار از بی‌وفایی و جفای چشمانش ناله کرد و با دست خود، چشمانش را مالش داد.

نکته ادبی: تأکید بر رنجی که از چشم (عضو بینایی که عامل عاشق شدن است) می‌کشد.

ز غیرت غمزه ها را از پی خواب به هم بر میزد و می بردشان آب

از روی غیرت، چشمک‌های خود را برای خوابیدن به هم می‌زد و گویی آبِ پاکی بر روی آن‌ها می‌ریخت (تا دیگر چیزی نبینند).

نکته ادبی: کنایه از تلاش برای بستن چشم به روی تصاویر وسوسه‌انگیز.

ز راه سرزنش سر را ادب کرد که از بهر چه سر بالین طلب کرد

از سرِ سرزنش، سرِ خود را تنبیه کرد که چرا به دنبال بالین و خواب است.

نکته ادبی: سرزنش کردن خویش به دلیل میل به استراحت در حینِ رنج.

ز جور طالع وارون بر آشفت ز دوران فلک نالید و می گفت:

از ستمِ بختِ بد و وارونه برآشفت، از گردش فلک شکایت کرد و چنین می‌گفت:

نکته ادبی: فلک در ادبیات فارسی نماد تقدیر و سرنوشتِ بی‌رحم است.

سپهرم بر چه طالع زاد گویی نصیبم خوشدلی ننهاد گویی

گویی آسمان مرا با چه طالع و سرنوشت شومی آفریده است که خوشحالی را نصیب من نکرد؟

نکته ادبی: شکایت از طالع و تقدیرِ از پیش تعیین شده.

چو می شد تلخ بر من زندگانی چو گل بر باد رفتم در جوانی

وقتی زندگی برایم تلخ شد، در جوانی مانند گلی که بر باد می‌رود، عمرم بر باد رفت.

نکته ادبی: تشبیه جوانی به گلی که با بادِ تقدیر پرپر می‌شود.

اگر طالع شدی دولت به زاری مرا بودی به گیتی بختیاری

اگر قرار بود سعادت و خوشبختی با زاری و گریه به دست می‌آمد، من در دنیا خوشبخت‌ترین بودم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تلاش و زاری او برای بخت‌یازی بی‌فایده بوده است.

مرا روزی که مادر تنگ بر زد چو مشکم ناف بر خون جگر زد

روزی که مادر مرا به دنیا آورد، سرنوشتم با خونِ جگر آمیخته بود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رنج، بخشی از ذات و خلقت اوست.

مرا ایزد بلا بر سرنوشت است چه شاید کرد اینم سرنوشت است

خداوند بلا را بر سرنوشت من مقدر کرده است؛ چه می‌توان کرد، این تقدیر من است.

نکته ادبی: جبرگرایی و تسلیم در برابر سرنوشت.

الا، ای بخت تا کی این کسالت؟ ز خواب آخر نمی گیرد ملامت؟

ای بخت! این سستی و خواب‌گرفتگی تا کی ادامه دارد؟ آیا از این وضعیت، سرزنش و شرمندگی بر تو عارض نمی‌شود؟

نکته ادبی: خطاب به بخت (شخصیت‌بخشی به تقدیر).

مرا چون نای ننوازی به کامی ز نی هر دم چو چنگم در مقامی

تو مرا مانند نای به خوشی نمی‌نوازی، بلکه با من مانند چنگ رفتار می‌کنی که هر لحظه در مقامی تازه می‌نالد.

نکته ادبی: مقایسه صدای خوش نای با صدای حزین چنگ.

ولی این خانه را چون در گشادند اساس کار بر طالع نهادند

اما وقتی بنیاد این خانه (هستی) را بنا نهادند، اساس کار را بر پایه بخت و تقدیر گذاشتند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ریشه رنج‌ها در اصلِ خلقت است.

اگر صد سال اشک از دیده باری نگردد شسته نقض بخت، باری

اگر صد سال هم از چشمانت اشک ببارانی، باز هم نقص بخت و تقدیر شسته نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرناپذیری سرنوشت با گریه.

چو بلبل شب همه شب ناله می کرد کنار برگ گل پر ژاله می کرد

مانند بلبل، تمامِ شب را به ناله می‌پرداخت و برگ گلِ کنارش را پر از ژاله (اشک) می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به بلبل و اشک‌های او به شبنم.

چو زد زاغ شب از طاق مقوس گه برخاستن بال مطوس

هنگامی که شبِ سیاه (زاغ شب) از طاق آسمان برخاست تا بال‌های تاریکش را جمع کند و برود.

نکته ادبی: زاغ شب نماد تاریکی است که با آمدن صبح می‌رود.

هزاران بیضه پنداری کزین طاق فرو افتاد و ریزان شد در آفاق

انگار هزاران تخم (ستاره) از این طاق (آسمان) به پایین افتاد و در جهان پراکنده شد.

نکته ادبی: توصیف بصری غروب ستارگان با طلوع صبح.

گفت آفاق را یکسر سپیده عیان شد زرده خور در سپیده

سپیده تمام افق را فرا گرفت و زرده خورشید در میان سپیدی صبح نمایان شد.

نکته ادبی: توصیفِ طلوع خورشید.

سپیده بست از سیماب پرده نمود از پرده خون آلوده زرده

صبح از نقره (سیماب) پرده‌ای بست و از پشت آن، زرده خورشیدِ خون‌آلود (سرخ‌فام) نمایان شد.

نکته ادبی: توصیف رنگ‌های صبح و خورشید.

چو صبح از حضرت خورشید شهناز بر جم رفت تا روشن کند راز

وقتی خورشیدِ باشکوه از افق برآمد، نزد جم رفت تا راز را آشکار کند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به خورشید.

به شب رازی که با خورشید گفتند به روز آن راز با جمشید گفتند

آن رازی که در دل شب با خورشید (در خفا) گفته بودند، اکنون در روز برای جمشید آشکار شد.

نکته ادبی: پایانِ ابهام و آشکار شدن حقیقت.

حکایت یک به یک با شاه کردند شهنشه را ز کار آگاه کردند

حکایت را یک به یک برای شاه گفتند و او را از ماجرا باخبر ساختند.

نکته ادبی: روایت در حال پیشرفت است.

چو شه دانست کان معشوق طناز شد اندر پرده شب محرم راز

وقتی شاه فهمید که آن معشوق زیبا، در پرده شب محرم راز بوده است.

نکته ادبی: پی بردن به هویت معشوق.

زمانی از در عشرت درآمد چو باد صبح یکدم خوش برآمد

زمانی از درِ شادی و عیش درآمد، درست مثل نسیم صبح که خوش و دل‌انگیز می‌وزد.

نکته ادبی: توصیفِ آمدنِ شادی به دلِ جم.

از او مهراب بشنید این حکایت به دل گفتا درست است این روایت

مهراب این حکایت را از او شنید و در دل گفت که این روایت حقیقت دارد.

نکته ادبی: تأیید روایت توسط مهراب.

عجب کان سرو قد از جا نرفته است چو گل خار غمش در پا نرفته است

عجب که آن قامتِ سروگونه هنوز نرفته است و هنوز خار غمِ او در پایش نخلیده است.

نکته ادبی: تعجب از ماندنِ یار.

فرو رفت از هوایت پای در گل بدین جانب هوایش کرد مایل

بخاطر عشق و هوای تو، پایش در گل گیر کرده و به همین خاطر به این سو مایل شده است.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در عشق.

بود وقتی علاج رنج دشوار که نشناسد طبیب احوال بیمار

وقتی طبیب درد بیمار را نشناسد، درمان آن دشوار است.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم شناختِ علتِ رنج.

علاج آنگه به آسانی توان کرد که روشن گردد او را علت درد

درمان آنگاه آسان می‌شود که علت درد برای طبیب روشن و آشکار گردد.

نکته ادبی: ادامه تمثیل طبیب.

بت مجلس فروز از بامدادان به ساقی گفت: جام می بگردان

آن بتِ مجلس‌آرا در صبحگاه به ساقی گفت که جام می را بگردان.

نکته ادبی: شروع فضای عیش و بزم.

بیا ساقی که طیشی دارم امروز نشاط و تازه عیشی دارم امروز

ساقی بیا که امروز نشاطی دارم و عیش و شادمانی تازه‌ای در سر دارم.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌گذرانی.

بیاور می که این جای صبوح است مرا میل می و رای صبوح است

می بیاور که این وقت، وقتِ باده‌نوشیِ صبحگاهی است و من میلِ بسیاری به آن دارم.

نکته ادبی: صبوحی به معنای میِ صبحگاهی است.

برون ز اندازه می خواهیم خوردن درون ها پر ز می خواهیم کردن

می‌خواهیم بیش از حد شراب بنوشیم و درونمان را از می لبریز کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر مستی و رهایی.

به گیتی کو خرد را بود پابند به میدان زرش ساقی در افکند

هرکس در دنیا که اسیر خرد و عقل است، ساقی او را به میدان زر (می) افکند (تا از عقل برهد).

نکته ادبی: میدان زر کنایه از میدانِ خوش‌گذرانی.

شفق گون باده در شامی پیاله چو شبنم در میان صبح ژاله

شرابِ سرخرنگِ شفق‌گون در پیاله، مانند شبنمِ صبحگاهی در میان ژاله می‌درخشد.

نکته ادبی: توصیفِ لطافت و رنگ شراب.

ز رویش عکس بر ساغر فتاده به آب کوثر آتش در فتاده

عکسِ چهره‌اش در ساغر افتاده و گویی در آبِ کوثر، آتشِ عشق شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: بازتاب چهره یار در شراب.

میان آب صافی نور می دید به روح اندر لقای حور می دید

در میانِ آبِ شفافِ شراب، نور را می‌دید و در روحِ خود، دیدارِ حوری زیبا را نظاره می‌کرد.

نکته ادبی: تجربه معنوی/عاشقانه در مستی.

به دریای قدح در ماه غواص در آن دریا هزاران زهره رقاص

در دریای جام، ماهِ زیبا شنا می‌کند و در آن دریا، هزاران ستاره (زهره) در حال رقص‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ شاعرانه از زیبایی شراب و انعکاس نور در آن.

به هر جامی که گردانید ساقی حریفی را بغلتانید ساقی

هرگاه ساقی شراب را می‌گرداند و به دورِ مجلس می‌برد، هر کسی که جرعه‌ای می‌نوشید، از شدت مستی تعادل خود را از دست می‌داد و بر زمین می‌افتاد.

نکته ادبی: واژه «حریف» در متون کهن به معنای یار، هم‌نشین و هم‌پیاله است و فعل «غلتانیدن» کنایه از بی‌تعادلی در اثر مستی است.

به یاد یار نوشین باده می خورد نشاط و عیش دوشین تازه می کرد

آن شخص به یاد معشوقِ شیرین‌دهان خود شراب می‌نوشید و با این کار، خاطره‌ی لذت‌ها و عیشی که در شب گذشته تجربه کرده بود را دوباره زنده می‌کرد.

نکته ادبی: «نوشین» صفتِ یار و به معنای شیرین و گوارا است. «دوشین» به معنای متعلق به شب گذشته است.

ز مجلس بانگ نوشانوش برخاست می اندر سر نشست و هوش برخاست

صدایِ «بخور و بنوش» در مجلس بالا گرفت؛ شرابِ ناب در سر تأثیر کرد و عقل و خرد را از سرِ نوشندگان بیرون برد.

نکته ادبی: «می در سر نشستن» کنایه از غلبه‌ی مستی و اثر کردن شراب است.

بهار افروز این شعر بهاری ادا می کرد در صوت هزاری

بهارافروز این شعرِ بهاری و نشاط‌انگیز را با صدایی همچون آوازِ بلبل (هزار) می‌خواند و اجرا می‌کرد.

نکته ادبی: «هزار» در ادبیات فارسی نماد پرنده‌ی خوش‌خوان یا همان بلبل است.